سلام علیکم

رضا میبینم که تو هم فک میکنی بجه من دختره , آخ الهی قربونش برررررم.

راستی رضا ریحانه گف که ازت ببرسم که یونی نیشتنبرگ کجا رفته آخه میخواد بره بیش امامی ....خودش بخاطر کنکور دکترا وقت نداره بیاد اینجا

عه حسنو دیدی ؟ جطوره خوبه ؟ بهش سلام برسون



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ | 13:7 | نویسنده : ساناز |
سلام علیکم 85ی وار 85 تا...(خودمونیم تو این فضای مجازی هم این عدد مقدس رو به گند کشیدن...چرا آخه؟!)

سانازززززز یعنی ی ی ی مردم از خنده از کاربرد اصطلاح سونوگرافی!!!!...فکر کن که من پدر بشم بچه داری کنم...نمیدونم والا ا ا ا ا ا...سلام به معصومه مرادیان هم برسون!...مرادیان یک نفرررررر...الان دفترم حسن قرار شده بیاد، جای همتون خالی...ممنون که فکر می کنی پدر خوبی میشم! ولی خودم ابدا و اصلا هیچ تصوری در این مورد ندارم از خودم...گفتی مهدکودک یادش بخیررررررر...چه تجربه جالبی بود!!!...منم فکر میکنم بچه تو دختر میشه...

فرینازززز سلامممم امیدوارم مامانت هم خوب شه هرچه سریع تر...اره مشهد حتما میایم..نیمه دوم مشهدیم چون مامان اینا گفتن حوصله عید نیشابور موندن ندارن میان تهران پیش ما!...اومدیم یه قرار بذاریم حتما...اگه تهرونم خواستین بیاین خبر بدین زودترهاااا برنامه هامو تنظیم کنم ببینیم همو...

مریم چیطوریییی؟ خب که پس من بهم میاد پدر شمممم! بهش فکر میکنم حتما!!!!...میگم حالا که مشکلی نیس زنبیل مارم بذار تو صف دیگه! خیالیه؟! فرهنگ ایرانی است دیگر...منم مرد ایرانی!!!!.....(شوخی میکنما!)راستی ماهم شاید بریم شمال؛ بیا شمال قرار بذاریم!!!

خلاصه که مخلص همه هستیم و به شدت خوشحال از اینکه دور همیم اینجا!...دوستتان می داریم چون بسان سابق!

به امید خنده



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ | 18:26 | نویسنده : رضا |
سام علیک

ماری واقعا بجم دختره ؟؟؟ آخ الهی قربونش برم من

فریناز راست میگه ...مجبوریم فعلا به بجه فک کنیم میفهمی مجبوووووووووور

به به امسالم که فرمودین سال عروسیه.....ایشالله همه 85 ایها خوشبخت شن به حق امام زمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

معصومه سرگرم شوهر داریشه , یه ذره کمرنگه

خدایش تصور بابا شدن مرتضی خیلی سخته , رضا بابای خوبی میشه.

حسنم فک کنم بابای خوبی بشه آخه یه سری که رفته بودیم مهد کودک رابطش با بجه ها خوب بود , یادته ماری؟

دووووستتون میدارم شدیددددددددددددددد



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ | 0:44 | نویسنده : ساناز |
آقا قبول نیس یه دور نوشتم و پرید.

و روی سخنم با شماست ماری جان.به همین وقته عزیز ، خدا به سر شاهده منم راضی نبودم قبل از شوهر به بچه فک کنم

اما مجبورم.میفهمی ؟مجبوررررررررررر :D

 

و مورد دوم اینکه : مگه عکسشو تو فیس ندیدی ؟؟؟برو پرو پیک اشو چک کن 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ | 21:59 | نویسنده : فریناز |
سلام بر دوستان عزیزم...

فریناز دوباره خوش اومدی پس از مدتی غیبت  به نظر من خنده دار تر از اینکه مثلا ساناز یا تو بخواین مادر باشین اینه که کلا هنوز شوهر پیدا نشده دنبال بچه این!  

ساناز سوناگرافیت خیلی خنده دار بود و اینکه در مورد من شک داری. من والا خودمم هنوز شک دارم چی دوس دارم  

گفتی معصومه مرادیان دلم براش تنگ شد. منم چند روز پیش به یادش بودم. البته من چند باری باهاش حرف زدم چون شوهرش میخواست مقاله ی انگلیسیشو ادیت کنم باهاشون در تماس بودم. 

فریناز عکس دو نفره معصومه رو کجا دیدی؟ منم خیلی دوس دارم ببینم... و راستی خدا رو شکر که حال مامان و بابات هم خوبه. 

برای عید ما احتمالا نیستیمو میریم شمال فکر کنم. ساناز تو میای مشهد؟؟؟

آهان راستی ساناز نمیدونم چرا از عروسیه تو گفتم. همینطوری یهو به دلم اومد اما باور کنین امسال که قراره بیاد ساله عروسیه. حالا از ما گفتن. فریناز و ساناز آماده باشین. درضمن رضا تو که سبدت نفر اول صف بود دیگه چرا دوباره توی صفی؟  

ساناز بچه ی تو دختر میشه. خل عین خودت  

راستی رضا من اتفاقا میتونم تصور کنم که مثلا آقای خوشنام پدر بشه و یا حسن. و مخصوصاااااااااااا خودت. اما مرتضی و جواد پدر شدنشون اصلا در تصوراتم نمیگنجه  

پچه ها هر کدوم با مصی حرف زدین بگین عکسشو بذاره تو فیس بوک منم ببینم. خب؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ | 21:11 | نویسنده : مریم |
سلام دوستان. راستش من خودمم از فکر اینکه یه روزی مامان میشم خنده ام میگیره چه برسه به تو رضا.و امیدوارم سونو ات واقعا درست باشه سانی چون من عاشق دختربچه های قرتی ه پدرصلواتی ام... بچه ها ایمیل ام پوکیده لعنتی.به پسوورد ام گیر میده.هرکار هم میکنم با هلپ اش درست نمیشه.خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی دوس داشتم میل یاهوم رو

و در جواب ساناز و رضا باید بگم اره خیلی خدارو شکر بهترن.باباجونم که کلا خوبه خوب شده.مامانم فقط یکم هنوز سینه اش ازرده است سرفه های خشک میکنه که اونم رو به بهبودیه.در حال حاضرم که باز یه هفته مجردی قراره زندگی کنم

جااای همه دوستان خالی :D

راستی برنامه تون واس عید چیه ؟

رضا تو که میای مشهد دیگه.نه؟

ساناز تو میای یا من بیام؟اگه من بیام میتونی یه روزم باهم بریم تهران دیدن بچه ها یا نه؟

مریم تو چیکا میکنی؟گرفتاری که ازش حرف نزدی و منو حسابی نسبت بهش فضول کردی حل شده انشا..

؟!!!!!

مصی واقعا عکس دونفرتون قشنگه و من هی لذت میبرم از دوباره دیدنش

راستی کیا دکتری شرکت کردن ؟؟؟؟



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ | 20:28 | نویسنده : فریناز |
سلااااام

حال و احوال؟

مریم خانم چه عجب افتخار دادی و اومدی و دهن مبارکتو باز کردی ....اون دهنو نبنددد , حیفه والا

حالا بین این همه تو آرزوی عروس شدن منو داری ...جرا واقعا ؟

فرین ایشالله مامان مهربونت و بابای عزیزت همیشه سالم باشن

رضا تهران که میگفتن برف اومد بارون اومد تو چرا ندیدی ؟

راستی دیشب با مصی مرادیان اس ام اس بازی میکردم حال همه رو برسید , شمارتم بهش دادم , از ازدواج جواد کلی تعجب کرد , و همینطور از فلسفه هنر خوندن مرتضی

واقعا به من نمیاد مامان شم؟ آخ الهی قربون دخترم بشم ....مامان خنگی میشم آیا ؟

معصومه کلاسمونم سه شنبه عقد کردن , خوشبخت بشن الهی

رضا و فریناز حس میکنم بجتون دختر خواهد بود , مهسا هم بجش دختره , مریمو نمیدونم م م ....اینم بگم من همیشه سونو گرافیام درسته....معصومه فک کنم بسر باشه

حالا شما بگین بجه من دختره یا بسر؟؟؟



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 13:40 | نویسنده : ساناز |
سلام و درود و باز هم سلام یک آدینه زیبای زمستانی بر 85ی های با معرفت که ثابت می کنن دلشون اینجاس همیشه...

مریم چیطوری؟! خوش به حال مشهد و نیشتنبرگ که برف و بارون داشته. اینجا مرگ نیومد!!...همینطوری سرد بود...در حد اینکه احساس میکنم آسمون بعضی وقتا با یک لبخند مضحک به مردم میگه: "الکی مثلا زمستون اومده!"...مرسی واسه این دعای خیرتتتت...کاش واس ماهم تموم بشه بریم پی زندگیمون...والا ا ا ا ا ا...

فری ناززززز خوش اومدیی ی ی ی ....85ی گرفتارررر...همین که به یاد اینجا هستی و میای پست میذاری مایه خوشحالی ماست...راستی مامان و بابا چطورن؟ خوبن الان؟ گفتی اینجوری نگران شدم...بچه آخر مسئول!!!...این یکیو خبرشو بذار زود...تو خونه ما شرایط تقریبا عکسه...یه جورایی من مسئولم...و مامان بابام بیشتر از من حرف شنوی دارن و نگاهشون به منه تا داداش و خواهرکوچیکه....بچه اول است دیگر...ولی خیلی ام شنیدم بچه آخرا چه فداکاری ها که نکردن!!!...ای ول داری داش...

سانازززز تو کجایییی؟ بیا بابا دور جدید مذاکرات شروع شده!!...مریمم که واست خوابایی دیده آستینارم بالا زده! حالا بحث این شد داشتم فکر می کردم؛ خداییش اصلا نمیتونم مادر پدر شدن بعضیامونو درک کنم.البته اگه به اونجا برسه!...مثلا میتونم درک کنم فهیمه یا ریحانه یا معصومه مادر شدن ولی شما سه تا رو اصلا نمیتونم تصور کنم! بچه بغل!!!!... یا مثلا تیمور و حسن و جواد و مرتضی پدر شدن...فککککرررررر کننننن...

خندیدیم...ای ول!

راستی مریم به قول فریناز زنبیل واس ما هم میذاری تو صف؟!!!

مرسی از این همه مرام فریناز...مرسی از این همه انرژی مریم...مرسی از اینکه پایه ای و حتما میای ساناز..

به امید خنده



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 10:5 | نویسنده : رضا |
قبل از سلام بزارید یکم نبودنمو توجیه کنم ساید دلتون واسم بسوزه.

اول از همه که باید بگم برنامه کاریم فوق العاده فشرده بود این ترم یعنی بعضی روزا تا 10 کلاس بودم.

فرای مسایل کاری بخاطر موضوع پایان نامه ام لینک شدم با دانشکده روان و به همین دلیل بعد از سالها دانشجوی فردوسی بودن توی ترم اخرررر که سنوات هم خوردم 4تا کارگاه روان درمانی با عناوین متفاوت از جمله سخنوری.کلاس داری.مهارت زندگی و هنر ارتباط اجتماعی ثبت نام کردم.که اینا باعث شد صبح ها هم درگیر شم.

جدای دو مورد فوق الذکر ،درسته بچه اخری بودن خیلی چیزاش خوبه اما یکی از مشکلاتش اینه که منم اونی که باید مواظب مامانم و باباجونم باشم و چن هفته به شدت درگیر مریضیه اول باباجونم بعد مامانم شدم.دوتا ادم سخت دکتر که با خوددرمانی هاشون و دیردکتر رفتنشون پاشون به بیمارستان و سرم و درمانگاه رسید.و بار همه ی اینا رو دوش من بود متاسفانه.

و با فاکتور گرفتن از تمامی موارد که بصورت عوامل مزاحم تو زندگیه همه ی ادما هست و بصورت ناخواسته یهویی پیش میاد و درگیرت میکنه و برنامه هاتو بهم میریزه باید بگم اخرین دردسرم این روزا و شاید بگم بهترینش پایان نامه امه.خدا رو شکر خیلی پیشرفته.از هفته ی دیگه هم میخوام تایپش رو شروع کنم.

و حالا

سلاااااااااااااااااااام

سانازم به دلگیر نگیر از پست نزاشتنم

رضا مرسی که کماکان موندی بعنوان تنها مرد این آبادی

مریم جان سبد ما رو هم بزار تو نوبت ایشا... بعد از ساناز



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ | 9:54 | نویسنده : فریناز |
سلام بر رضا و ساناز عزیزم  

ساناز حتما الان خیلی حس خوبی داری که یه باری از رو دوشن برداشته شد نه؟ خیلی حس خوبیه حس بعد از اینکه همه ی کارای دانشگاهی بالاخره تموم میشه مخصوصا پایان نامه که کلا خیلی استرس داره. خیلی برات خوشحالم. بابا بچه زنگ، بابا نمره ی کامل بگیر  یاد این افتادم که یه بار نمره ی یه امتحانیت خیلی بالا شده بود و روت نمیشد به کسی بگی!  به فهیمه هم تبریک هرچند که اینجا نیس. حالا اگه تنبلی اجازه بده بهش اس ام اس میدم! 

تو هم رضا ایشالا دیگه به زودی کارات تموم میشه و راحت و آسوده میشی. نمیدونی چه کیفی داره  

در ضمن ببخشید که من این چند مدت سری به اینجا نزدم. دروغ چرا، حتی نیومدم مطالبو بخونم. دیروز اومدم خوندم اما بازم پست نذاشتم. به یه سری دلایل که حالا دیگه گفتن نداره.... ولی به خدا از بی معرفتی نبود و نیست. 

ساناز یکی دو هفته پیش فریناز بهم زنگ زد برای احوال پرسی. داشتیم میگفتیم کاش تو هم زودتر ازدواج کنی!  نمیدونم حالا چرا از همه جا تو رو گفتم ولی دوس دارم (و شاید واقعا) نفر بعدی تو باشی 

مشهد هوا حسابی سرد شده. زیر صفر. تقریبا یه هفته بی وقفه همش بارون اومد آخرم تبدیل به برف شد. البته برفش طوری نیس که بشینه. امروزم برف میومد. البته خدا رو شکر که یه کم بارون بیاد و از بی آبی نمیریم اما خیلی از زمستون بدم میاد. کاش زودتر تموم شه. دلم برای گرما تنگ شده.

خب...فعلا برم. امیدوارم بتونم باز زودی سری به اینجا بزنم. اما چه زود بیام چه نیام اصلا شما ها رو یادم نمیره..... ساناز و رضای خیلی با معرفت 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ | 23:26 | نویسنده : مریم |
 به به درود 85ی ی ی ی....به سا ا ا ا  نا ا ا ا ا زززززز...

حس این آدمایی رو دارم که با کلی انرژی میان از در تو بعد یهویی یه سکوت خفن میخوره وسط پیشونیشون!!!...بعد لبخند رو لباش خشک میشه یه نفس عمیق می کشه یهویی یه نفر میاد تو قاب با صدای یواش سلام می کنه بعد لبخند دوباره میزنه! اون یه نفر تویی ها!!!...بعد یارو به اتاقای خالی نگاه می کنه و چراغای خاموش اتاقا...چه سکانسی نوشتم خداییییی!!!!

مرسی از اظهار لطفت...راستش رشته مون دکتری نداره؛ هم اینکه اصلا اماده نیستم و فعلا هزینه های زندگی تو اولویته! کاری که با دکتری می خوام بکنم الانم انجام میدم. از حالا به بعد فقط تمرینه...ولی خداییش خیلی دوست دارم که ادامه بدم...تو برو جلو...من بیرون گود تشویق می کنم!!!...

راستی هوا این روزا صیح تو تهران مثل نیشابور شده...بارون و اینا...جای تو و البته جای همه خالی!!!

به امید خنده



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۲ | 21:35 | نویسنده : رضا |
تکتم آزاذ تهران نقاشی خونده.

ای باباااااااااااااااا جرا نمیاین اینجا؟

مردین؟کدوم گوری هستین؟

رضا حالا جرا به فکر سربازی هستی ؟ اول دکترا بعد سربازی ....تو با استعدادی و باید ادامه بدی

 



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ | 20:33 | نویسنده : ساناز |
سلام و دو صد درود بهاری ی ی ی ی ی

مبارکه ه ه ه ه ه سانازززززز بسلامتی دفاع کردی! نمره کاملم که گرفتی....خیالت راحت شد حسابی!...دیگه وقتشه آستین برات بالا بزنیم...یه قرمه سبزی ام بار بذاری دیگه تمومه!!!...فهیمه امم دفا ا ا ا ع کرد؟! و تکتم؟!!!...اون چی میخوند؟!...به فهیمه ام تبریک بگیم پس!...کی بشه  من دفاع کنم راحت شم! بعد برم خدمت مرده شورمو ببرن!!!...

آخی استادت "آرام رضا صادقی بنیس" بود؟!!! اسم کاملش این بود و چقدر دوستش داشتم....انگلیسی حرف زدنشو مخصوصا...

راست میگه مریم کجااااییییی؟

به امید خنده



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ | 23:9 | نویسنده : رضا |
راستی رضا , راهنمام صادقی بود کلی هم دفاع کرد....همشم به داور میگف اگه اجازه بدین یه سری از اسلاید هارو رد کنن ,  بعد داورم تو رودرواسی قبول میکردکه مثلا کمتر استرس داشته باشیم. از روز قبلم گفت که از همین حالا نمرتو کامل بدون .از قبلم گفته بود کع یه ناهار خووووبم باید بهم بدین

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ | 19:43 | نویسنده : ساناز |
راستی رضا , راهنمام صادقی بود کلی هم دفاع کرد....همشم به داور میگف اگه اجازه بدین یه سری از اسلاید هارو رد کنن ,  بعد داورم تو رودرواسی قبول میکردکه مثلا کمتر استرس داشته باشیم. از روز قبلم گفت که از همین حالا نمرتو کامل بدون .از قبلم گفته بود کع یه ناهار خووووبم باید بهم بدین

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ | 19:43 | نویسنده : ساناز |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.