My Holy Uuniversity
 
سلام و سلام و سلام...دورد به همه دوستای گل و عزیز...

چه خبر؟ منم خوبم قربان شما...سلامتی همه چیز خوب و خوش می گذره!...خداروشکر شما چطورین؟!!!!...کجایین بابا؟!

امروز 8/8/93... درست 5 سال پیش در چنین روزی قرار گذاشتیما! برای 9/9/99!!! محض یادآوری بگم یادتون نره!!!...فقط 6 سال دیگه مونده! ( یه جوری میگم 6 سال انگار امروز بعدازظهره!!!) خلاصه بجنبین که اون موقع باید گزارشات 11 سال گذشته رو ارائه بدیم!!!...من یه فکرایی دارم البته نمی دونم میشه یا نه ولی خیلی دوست دارم اونی که میخام بشه...حالا بعدا بهتون میگم...

راستی اون آقای عزیزی که سراغ آزاده رو گرفته بود نمی دونم فکر کنم دیگه امتحانش تموم شد!...ما همکلاسی به این نام داشتیم ولی مدت هاست ازش کاملا بی خبریم...شما دیدیش سلام ما رو هم برسون!!!!...

خب هرچی فکر می کنم چیز خاصی یادم نمیاد بگم...خبر قابل عرضی هم نیست!!...از همینجا انرِژی های مثبت و کلی آرزوهای خوب برای همتون می فرستم...بگیرید خرج کنید حالشو ببرید!!!...دوستانه دوستتان دارم...

به امید خنده

[ پنجشنبه 1393/08/08 ] [ 13:32 ] [ رضا ]
سلام و دو صد درود به دوستان گل 85ی...

جدی جدی چند وقته کسی نیومده ها...شایدم میاین سر می زنین حرفی ندارین برای گفتن...البته این شامل سنگردارا نمیشه ها...من بالاخره این سیستمم مشکلش حل شد می تونم پست بذارم وخیلی از این بابت خوشحالم..واز اینا که بگذریم چه خبر؟!

دوباره آبانی دیگر آمد...این آرشیو ما روز به روز بلند تر و طویل تر میشه و خاطره ها انباشته تر...فقط بدیش اینه که تعداد پست های ماهانه آرشیو هم کم تر شده...

ولی خب....کیفیت مهم تره...بهرحال هنوز هممون هستیم...

به امید خنده

[ جمعه 1393/08/02 ] [ 23:17 ] [ رضا ]
سلااااااام بر شمااااا دوستان بی معرفت 

چرا هیچکی نمیاد اینجااااا؟

هپی عید سعید غدیر خم 

چه خبر؟ زنده این ؟ شایدم مردین و من بی خبرم

رضا حتما اون اثر ادبی رو بنویس , خیلی خوووب میشه .

مااری هوای امروز منو یاد اون اولین بوژانی که رفتیم میندازه ...یادته؟ یادش بخیر ....من عکسای اون روزو دارم اما رم ریدرم قاط زده و عکسارو نشون نمیده متاسفانه .

مریم دلم عروسی میخاد اونم عروسی یه 85 ای .میشه عروس شی بیایم عروسیت ؟؟ ! به فرینازم گفتم که عروس شو  اونم گفته چشم

[ دوشنبه 1393/07/21 ] [ 13:35 ] [ ساناز ]
درود بر دردانه های 85ی!!... مریم خیلی خوب بود ادامه متن!!!...یعنی آزاده عالیه!!...من آخرش یه اثر ادبی ماندگار از این 85ی ها میسازم...حالا ببینیننننن...این خط اینم نشون...از این زاویه که به قضیه نگاه کنیم همه چیز خدای دراماتیکه ها!!!کلا دارمه همه چیز... ساناز جدا حلیم بلدی درست کنی؟! من چند سال پیش یه بار بودم پای درست کردن حلیم واسه هیئت...پدر در میاره ها...(راستی فکر کنم هلیم درسته نه حلیم خودمم غلط نوشتم البته مطمئن نیستم)... راستی این متن آخریه خیلی قشنگ بود...تاثیرگذار بود جدا..مرسییییی... اینجور متنا که به واقعیت نزدیکن چقدر به دل میشینن... جاتون خالی این هفته نیشابور بودیم...نادیا رو تو خیابون اتفاقی دیدم...سلام به همه رسوند... خب من دیگه حرف زیادی ندارم...اون چایی منو برسونین که من برم سر کتابام که 5999 صفحه دیگش مونده!!!... به امید خنده!
[ پنجشنبه 1393/07/17 ] [ 11:54 ] [ رضا ]
واقع بین باشید...!

اگه دختری:
دوست داشتی یه دوست پسر چهار شانه و ورزشکار داشته باشی؟
کسی که آخرین مدل ماشینو داره؟
کسی که زبان زد دوستان و آشنایان باشه؟ یه آدم تحصیل کرده؟
کسی که قدش بلند باشه و تورو زیاد بغل کنه؟

اگه پسری:
دوست داشتی یه دوست دختر زیبا داشته باشی؟
یه دختر قد بلند و کمر باریک با چشمهای رنگی
خوش برخورد و خوش قیافه با موهای بلند؟
دختری که هرچی تو می خواستی رو داشت؟
یه دختر که شبیه ملکه ها یا بازیگرها بود؟

واقعیت.....

اگه دختر:
یه دوست پسر یا همسر کمی ژولیده داری
که نه چهار شانه ست نه خوش هیکل اما تورو میفهمه
چندتا از دندوناش خراب شده ولی حرف دل تورو میزنه
خوش تیپ نیست،ساده لباس می پوشه ولی همینه که هست
خود،خودشه،همان ظاهر واقعی

اگه پسری:
دوست دختر یا همسرت قدش کوتاهه و یه مقداری هم شکمش بیرون زده
خوش هیکل و خوش فرم نیست اما بلده باهات کنار بیاد
موی سرش بلند و خوش حالت نیست اما زندگیش به تار موی تو بنده
خواننده و بازیگر نیست اما خوب بلده حرف هاتو گوش کنه و با سازت برقصه

در کل...........

شما به اون چیزی که دلتون می خواد نمی رسید چون شما ظاهر بین هستید
عشق واقعی به کنار هم بودن نیست
عشق واقعی یعنی در کنار هم مـــــــــــاندن
دنبال خوش قیافه ترین و خوش هیکل ترین و زیباترین نباشید
باور کنید گذر عمر همه ی اینهارو از بین می بره
دنبال "ترین" های دیگر باشید
مهربان ترین، ساده ترین، صادق ترین،پاکترین و مهمتر از همه "عاشق ترین"
عشق های امروزی به خاطر فراموش کردن همین ترین ها و جایگزین کردن
خواسته ها ،پاکی خودش رو از دست داده
صادقانه بهتون بگم
اگر خواهان عشق واقعی هستید باید واقعی دوست داشته باشید
همیشه گفتم
عشق ماهی ست که در زلالی روح پرورش می یابد
پس به جای گلایه از "گل آلودها "زلال باشید

[ پنجشنبه 1393/07/10 ] [ 21:20 ] [ ساناز ]
رضا و مریم مرحباااااااااااا.....خیلی خوب بووووود.

من به داشتن دوستان با استعدادی چون شما افتخار میکنم .

مریم دیدی رضا فقط رضا منو درک کرد که خیلی با استعدادمو بلدم حلیم درست کنم. ولی شماها که 4 سال تو خوابگاه با من بودین شعور نداشتین.

وااای ماری اون قسمت خیلی خووب بود که بوژی میگه حسن گیتار بزنه .

مرتضی میگه باید شما هم میومدین با هم میدویدیم

[ سه شنبه 1393/07/08 ] [ 13:53 ] [ ساناز ]
رضا upon rereading your text متوجه شدم که اتفاقا لحن نوشته ات هم خیلی خوبه و هم گفتاریه هم توش از مدل حرف زدن بچه ها استفاده کردی. نمیدونم چطور دفعه ی اول ندیدم!  خیلی خوبه کارات...حتما ادامه بده 

[ دوشنبه 1393/07/07 ] [ 9:31 ] [ مریم ]
رضا خییییییل ی ی ی ی خوب بودددددد، کلی خندیدم! مخصوصا اونجایی که اگه مرتضی بفهمه کسی سیگار میکشه خون به پا میکنه یا وقتی ساناز حلیم پخته (شاید باورت نشه اما ساناز فسنجوناش معرکه اس!! ) همچنین اونجایی که جواد وارد میشه و همه به احترامش پا میشن!! فک کن!!! من فقط یه نکته ایی رو میخوام بگم. البته تو رشته ات ادبیات نمایشی بوده و خب مصلما با اصول نویسنده گی بیش از ماها آشنایی. شاید اصلا نظرم از لحاظ فنی درست نباشه اما خب میگم:

به نظرم نمایشنامه ایی که داره در مورد یه فضای صمیمی و خودمونی نوشته میشه و وخصوصا وقتی در قالب طنز هستش برای اینکه بهتر بتونه صمیمیت توی فضا رو منتقل کنه بهتره اگه (به نظر شخصی من) که لحن متن هم خودمونی باشه. یعنی کلمات در قالب گفتاری باشن و شکسته پکسته و توش از تکیه کلام بچه ها استفاده بشه با همون شیوه ی اصل عدم تجانس...حالا شما که استادین ولی من هم میخوام یه فضولی تو رشته تو بکنم و ورژن خودم رو اینجا بنویسم. (بر اساس اصل عدم تجانس! چه کلمه ی قلمبه سلمبه ایی!) 

فضا: خوابگاه پردیس 

زمان: صبح ساعت 6:30

ساناز: (بدو بدو میاد تو اتاق مریم) مریم، پاشو ساعت شیش و نیمه. از سرویس جا میمونیا!

مریم: (از زیر پتو با چشمای بسته) باشه پا میشم، بذار فقط پنج دقیقه دیگه بخوابم.

ساناز: (همچنان تو اتاق) فهیمه پاشو خواب میمونیا

فهیمه: (عین برق از خواب بیدار میشه) سلاااام صبح به خیییییر (پر از انرژی)

ساناز: مریم این سایه چشمات کجان من یه کم بزنم؟

مریم: (از زیر پتو) همونجا رو فایله

ساناز: (در حالی که بسته ی سایه چشم تو دستشه یهووو) آخ خ خ خ مریییییم سایه ات از دستم افتاد شکستن همه شون! ببخشیییییییید

مریم: (از زیر پتو با یه نیم نگاه) تو فقط بذار ده دقیقه دیگه بخوابم! اصلا بچه ها نظرتون چیه امروز نریم کلاس؟ یا اصلا ساعت اول رو فقط نریم؟

ساناز: نه ه ه ه پاشو بابا! اه چقدر تنبلین! من صبحونه آماده کردم تو اتاقم. بیاین. صبح زود رفتم نون و خامه هم خریدم. پاشین دیگه...

.

.

.

مکان: دانشکده هنر. مجتمع. کلاس زبان شناسی. استاد بوژمهرانی

پریسا: ای بابا بازم زبان شناسی، بازم بوژ مهرانی. واقعا از اول هفته ناراحتم که باز باید بیایم این کلاس مزخرف و این استاد خل رو تحمل کنیم.

آزاده قندهاری: (در حالی که با یک من و نیم موس و ژل رو سرش نشسته ردیف آخر) من که اتفاقا خیلی از کلاسای استاد راضی ام!

پریسا: خانم شما درست میکین اما واقعا دانش آقای بوژمهرانی اونقدر نیست که بتونه پاسخ گوی سوالات بچه ها باشه. من باید با استاد امامی یه صحبتی داشته باشم.

-در همین حال بوژمهرانی وارد میشه مثل همیشه اول یه نگاه به پریسا میکنه و پریسا با بی تفاوتی روشو میکنه اونطرف. آزاده قندهاری با چشمای خمار و یه لبخند ملیح داره به بوژمهرانی نگاه میکنه.

آزاده: سلام استاد خسته نباشین!

(پوژمهرانی با بی تفاوتی):ممنون!

مرتضی: (خیلی با انرژی) استاد قبل از اینکه درس رو شروع کنید من یک سری سوالات در خصوص جلسه پیش داشتم که اگه ممکنه بپرسم (و مثل همیشه سوالاتش چهل دقیقه طول میکشه)

فهیمه: (رو به ساناز با صدای یواش) ساناز آخه تو عاشق چیه این اسکل شدی؟

ساناز: هیییییس؛ عاشق همین حرفای علمی و دقیقش؛ عاشق این رفتار متینش. حالا فعلا بذار درس رو گوش بدیم. سر کلاس صحبت نکنیم بهتره.

در همین اثنا یهو از ته کلاس صدای خنده ی آزاده و ریحانه و مریم سید مرادی بلند میشه. استاد پوژمهرانی و بقیه با تعجب نگاه میکنن

مریم سید مرادی، آزاده و ریحانه نمیتونن جلوی خنده شونو بگیرن. هی میرن زیر صندلیاشون و باز میان بالا!

بوژمهرانی: فکر میکنم همه خسته شدیم. بهتره این جلسه درس رو تعطیل کنیم. حسن، شما که گیتارت همراهته اون آهنگ ترکی رو که من خیلی دوس دارم بزن منم همراهیت میکنم. فقط حواستون باشه کسی تو راهرو نباشه که بشنوه.

حسن: استاد من راستش زیاد وارد نیستم. اگه ممکنه آقای خوشنام قبول زحمت کنن.

آقای خوشنام: (گیتار به دست شروع میکنه)

پریسا: (با صدای خیلی آروم) واقعا این جلف بازی ها از یک استاد بعیده

آزاده: (تو نخ استاد با همون موهای موس زده) وااااای چه رقص قشنگی استاد!

در ردیف اول کلاس مریم، فهیمه و ساناز آروم نشستن و نظاره گر اوضاع هستن....

(to be continued!)

[ یکشنبه 1393/07/06 ] [ 21:17 ] [ مریم ]
سلام بر دوستان عزیزتر از جان...

یه مدتیه ناچار شدم یاد بگیرم چطور نوشتنم رو به سمت طنز ببرم...خیلی جالبه ولی تلاش بسیار نفس گیریه!!!...مخصوصا که روحیه چندان طنزی هم نداشته باشی!بهم کمک کنین اگه ایده و درسی به ذهنتون میرسه!!!...

افشائیاتتون در خصوص بچه ها ایده هایی رو بهم داد! تلاش جالبیه...فکرکنیم یه روز صبحه و تو خونه مادربزرگمون همه جمعیم...حالا کی داره چکار می کنه؟!...(بر اساس اصل عدم تجانس با واقعیتی که هست)

مرتضی با لباس ورزشی خسته از بیرون می رسد و با شادی به همه سلام می کند:"سلام بچه ها...باید میومدین با هم می دویدیم!! خیلی خوب بود!! من میرم یه دوش بگیرم که امروز کلی کار دارم!!!"

حسن با مهربانی به مرتضی سلام می کند و با لبخندی او را به سوی حمام بدرقه می نماید. رو به اتاق فهیمه:"فهیمه عشقم چیزی نمی خوای از بیرون؟ من دارم میرم کارامو انجام بدم..."

فهیمه شلخته با موهای ژولیده بیرون می آید و با عصبانیت داد می زند: " برو گمشو...خبر مرگت"

مریم از اتاق دیگری وارد میشود. زیرسیگاریش تقریبا پرشده و سیگار نصفه ای در دست دارد. زیر چشم هایش از بی خوابی گود افتاده.

فهیمه:" بازم نخوابیدی؟"

مریم:(با عصبانیت) " به تو چه؟" همانطور که می رود از روی پای پریسا که گوشه اتاق نشسته رد می شود.

پریسا: "آخخخخخ"

مریم:" زهر مار...پاشو از اینجا...اه" (عبوس به سمت آشپزخانه می رود. در آشپزخانه ساناز ساعتها است که مشغول تهیه صبحانه است. با دقت چای می ریزد)

ساناز: می خوای "کمکت" کنم؟ چیزی شده؟ چرااینقدر عصبانی هستی؟!

(مریم جواب نمی دهد. یک لیوان آب می خورد و بیرون می رود)

(فریناز با آرامش وارد آشپزخانه می شود)

فریناز: سلام..

ساناز: فرییییییین؟ امروز میای از صبح تا شب کارای بچه ها رو انجام بدیم؟!!!

فریناز: باشه..

(ساناز بهمراه فریناز با سینی چای وارد پذیرایی می شود)

ساناز: بچه ها بیاین صبحانه حلیم داریم. خودم درست کردم....هرکی نیاد ناهار بهش "مرصع پلو" نمی دم!!

رضا از گوشه ای کتاب بدست وارد می شود.

رضا: سلام بچه ها...صبح بخیر...ساناز من صبحانه زیاد نمی خورم باید برم بخونم؛ 6000 صفحه دیگه مونده...(بو می کشد) اه! باز مریم داره سیگار می کشه...چقدر از بوی سیگار بدم میاد!!!..مرتضی بفهمه تو خونه سیگار کشیده خون بپا می کنه!!!!

جواد از حیاط وارد می شود. همه به احترام او بلند می شوند. جواد با متانت تمام وسایلش را گوشه ای می گذارد.

بچه ها: درود استاد...

جواد (با متانت): درود عزیزان!!!

(پایان!)

(من مشخصات بارز دیگه ای از بقیه به ذهنم نیومد تا اینجا بنویسم...شما ادامه بدین...در ضمن اگر ایراد داره بگید...مرسییییی)

به امید خنده

[ یکشنبه 1393/07/06 ] [ 17:50 ] [ رضا ]
ماااااری عااااااااالی بووووددددد , خیلی خندیدم . یعنی کاملا اون لحظه ها اومد جلو چشام. وااای وقتی از شیر آب میریختم .اتفاقا بیتا هم چند وقت پیش این قضیه رو بهم گفت. درس خوندن پریسا هم عااااااااااااااااااااااالی بود....وقتی حساب میکرد که اگه از 12 بخونه تا 6 صبح تمومه.

راس میگیاااا ماری ما با اون درس خوندنمون برا glassory  چرا انتظار داشتیم که قبول شیم ؟

خوش به حال حمیده که میخواد دفاع کنه.

بانو فریناز من که عاشقتونم.

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 18:47 ] [ ساناز ]
علیک به همه.احوالات ؟!

رررررضا منم از 5شنبه که برگشتم مشهد عزمم ور جزم کردم و نوشتن پیش نویس اول پایان نامه رو استارت زدم.با چه امیدی انتظار دارم 2 ماه و نیمه جمعش کنه خدا میدونه !

ماااااااری خرغلت زدم بعد از خوندن توصیف چایی درست کردن ساناز و چقد تصویر فهیمه به واقعیت ذهن من نزدیک بود .

2شنبه دکتر دفاع داره و اگه کلاس نزارن واسم (که تا نیم ساعت دیگه مشخص میشه) به احتمال قوی برم سبزوار واس تشویق دکتر ...

پری ازون دانش آموزت چه خبر ؟!!!

سااااانی تورا هم دوست میدارم

 

 

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:54 ] [ فریناز ]
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:45 ] [ فریناز ]
رضا خیییییییییلی ی ی ی ی خندیدم!  البته خب تو تو خوابگاه نبودی و حق داری این احتمال رو بدی (حتی فکرشم عجیبه) که ساناز بره چایی بذاره!  ساناز جان عزیزم بلدی زیر گازو روشن کنی؟  رضا بعضی موقع ها حتی دیده شده بود که بانو ساناز از شیر آب گرم تو لیوان آب میریختن بعد چایی کیسه ایی مینداختن و با همون حالت کف کرده و یخ میخوردنش!  ساناز میدونی الان چه تصویری اومد جلو چشمم؟ نونایی که از سمنان میاوردی، گوشه اتاق رو اون جعبه میوه ها 

کلا رضا مشخصه ناشی هستی و خوابگاهی نبودی چون در این صورت باید میدونستی که پریسا هم اصولا نخواهد گفت "هیس دار درس میخونم"! اگه گفتی چرا؟ چون گل پری فقط شب امتحان (نصفه شب) وقتی همه خواب بودن شروع به خوندن میکرد 

هیچ وقت این رو یادم نمیره که شبی که فرداش برا اولین بار امتحان سختی با امامی داشتیم (اسم کتابش چی بود! یادم رفته!!!) همون امتحان که 90% بچه ها افتادن، من شب خیلی زود خوابیدم برا همین صبح زودتر بیدار شدم دیدم اتق پریسا درش بازه. حدودای 6 صبح بود. رفتم دیدم پری و مهسا با قیافه های خیلی خسته دارن درس میخونن. گفتم "تموم شد؟" پری گفت: "بیشترشو از رو خوندیم، نصفیشو کلا نرسیدیم بخونیم!" حالا تو فکر کن یه ساعت دیگه امتحان داشتیم!  الان من به این فکر میکنم که با اون وضعیت درس خوندن چرا وقتی امامی نمره ها رو اعلام کردن اکثرا همه اعتراض کردن؟ ینی انتظار میرفت که قبول شن؟ پری تو بگو!  (هااااا اسم کتاب یادم اومد :glassory)...عجب امتحانی بود...!

بنا بر این رضا با اجازه من متنتو بدین صورت تغییر میدم:

رضا: ساناز پاشو یه چایی بذار با برو و بچ دور هم بخوریم.

ساناز: چی؟!! من؟!! نمیدونی من نحیفم؟ نمیدونی من معصوم ترینم. اصلا باشه میرم...

(پس از چند دقیقه ):

ساناز (از داخل آشپزخانه): یکی بیاد کمک کنه گاز رو روشن کنم! 

پریسا: من الان میام بابا..دو ساعته تازه میگی کمک؟! (با لبخندی مهربان و مادرانه!)

خودم: پریسا جان شما بشین درستو بخون خواهشا، فردا امتحان دراما داریمااااا....

پریسا: نه بابا. هنوز که خیلی زوده. من حساب کردم 5 تا نمایشنامه داریم. اگه هر کدوم یه ساعت و نیم طول بکشه میشه هفت ساعت و نیم. من اگه از یازده شب شروع کنم نیم ساعت هم برا دوره کردن اضافه میمونه...

خودم: خود دانی!

مریم افتاده: ای بابا ساناز کجا موندی؟ چایی نخواستیم اصلا! خودم میذارم!

من: مریم های بای هم داری؟

.

.

.

خودم (یازده شب): پری ی ی ی ساعت یازده اس نمیخوای شروع کنی؟

پریسا: نه بابا، زوده! میدونی حساب کردم دیدم یه ساعت و نیم برای هر نمایشنامه زیاده. یه ساعته هم میشه خوند. دیگه از دوازده شروع میکنم. اصلا من فقط نصفه شبا درس میفهمم.

(و در همین حال فهیمه روی تختش همچون همیشه در حال درس خوندن و هم زمان با موهاشم بازی میکنه و یه نیم نگاهی هم به ماها داره)

.

.

.

. این هم از نمایشنامه خوابگاه پردیس! 

[ چهارشنبه 1393/07/02 ] [ 20:43 ] [ مریم ]
رضا: (با انرژی وارد می شود): سلام و دوصد درود...هیسسسسسسس داد نزن ساناز!

ساناز: چیه هیس هیس می کنی؟!

رضا: (با صدای آرام) بچه ها همه هستن خونه...سرگرم کاراشونن...مشغولن حواسشونو پرت نکن!!!....به قول سهراب:

به در خانه اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی ما...

حسنم آره اول هفته پیش ثبت نام کرد و رفت اصفهان گردش! قصد داره یک ترم خرم آباد بمونه بعدش تصمیم بگیره. میگه ممکنه بیاد تهران بمونه رفت و آمد کنه ولی احتمالش ضعیفه...خیلی خوبه حسابی هدف دار شده!...خیلی خوشحالم شخصا...راستی دفاع کردی؟ من تازه شروع کردم به نوشتن پروپوزال! فکرکن!!!...

(ساناز با تمسخر و صدای بلند می خندد)

پریسا: (صدایش از دور شنیده می شود) میشه اینقدر بلند حرف نزنین؟ درس دارم ( ساناز بیشتر می خندد. رضا به سمت صدا بر می گردد تا جواب بدهد. صدای غرغر چند نفر از دور شنیده می شود)

رضا: باشه باشه...ببخشید...(باصدایی شبیه نجوا ادامه می دهد) دیدی؟ حسابی سرگرمن!! پاشو برو یه چایی بذار من برم سر کوچه یکم خوراکی بگیرم... (ساناز سر به نشانه تایید تکان می دهد و خارج می شود. رضا پاورجین از سمت چپ خارج می شود)

(صحنه خالی- نور می رود)

صدا: به امید خنده

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 20:57 ] [ رضا ]
سام علیک

کسی خونه نیس؟

چقد این روزا منو یاد اون اول مهرایی که قرار ببود بریم نی میندازه ....یادش بخیر.......دیشب خواب امامی رو دیدم اما دقیقا یادم نیس چی بود.

رضا حسن ثبت نام کرد؟ همون خرم آباد خونه گرفت ؟

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 12:32 ] [ ساناز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب