My Holy Uuniversity
 
سلاااااام بر شما دوستان عزیز تر از جان

پیشاپیش یلداتون مباااارک

چطورین؟

فرین جوووونی منم دوس داشتم اون شب پیشتون بودم و مثه قدیما حسابی میخندیدیم ....

رضا منم اون عکس نمایشگاه عباس شهسواری رو دیدم....با دیدن همه بچه ها هم کلی ذوق کردم و هم دلم واسه یونی تنگ شد .....عجب روزایی بوداااااا

رضا این چند روز تعطیله و میری نیشتنبرگ سلام ما رو به پاساژ مروارید و قرشی و فلکه ایران ...... برسون

[ شنبه 1393/09/29 ] [ 19:22 ] [ ساناز ]
سلاااااام بر شما دوستان عزیز تر از جان

پیشاپیش یلداتون مباااارک

چطورین؟

فرین جوووونی منم دوس داشتم اون شب پیشتون بودم و مثه قدیما حسابی میخندیدیم ....

رضا منم اون عکس نمایشگاه عباس شهسواری رو دیدم....با دیدن همه بچه ها هم کلی ذوق کردم و هم دلم واسه یونی تنگ شد .....عجب روزایی بوداااااا

رضا این چند روز تعطیله و میری نیشتنبرگ سلام ما رو به پاساژ مروارید و قرشی و فلکه ایران ...... برسون

[ شنبه 1393/09/29 ] [ 19:22 ] [ ساناز ]
عرض ادب و احترام به همه ی عزیزای دلم.

اومدم بخوابم اما گفتم اول بیام اینجا یه اماری بدم و بگیرم بعد.

اولا که از امشب ساعت 9 تا 6 دی ساعت 4 آف دارم و میخوام کلی به خودم خوش بگذرونم.

دوما مریم جونی مرسی که اومدی خونمون و باوجود نوع "بد" ه دعوت کردن من اما رومو زمین نزدی و خونمونو منور کردی.سوما حمیده ببخشید که موقعه رفتنت خوابه خواب بودم و مث بی شعورا خودت کله صب مجبور شدی چایی بریزی واس خودت و صبونه نخورده از خونمون بری.چهارما مهسا جونی نمی دونی چقد خوشحالم ازینکه 12ساعت پیشم بودی و منو با یاداوری خاطرات خوبمون خندوندی.پنجما سانی هرچقد بگم جات خیلی خالی بود کم گفتم.ایشا... به زودی دفاع کنی و یجوری و به یه نحوی دوباره همو ببینیم.ششما مراسم عقد که بخوبی و خوشی برگزار شد و هم اکنون زوج جوان در مسافرت به سر میبرند و ما در تهیه و تدارک مراسم شب یلداییم.هفتما رضا خیلی دوس داشتم حالا که وقتشم دارم و شماهم نیشابورید یه سر بیام اما خوب اونجا نه جایی دارم نه پایه ایی.ولی تو اومدی مشهد منو یادت نره.اصن بیاااااااا خونمون !

دوستون دارم.

 

 

[ سه شنبه 1393/09/25 ] [ 22:48 ] [ فریناز ]
سلام و سلام و سلام....

چند روزیه که باز سوت و کوره اینجا...آخر پاییز شده و انگار همه مشغولن دارن جوجه ها رو میشمارن! ببینم نتیچه ای هم عاید کسی شده؟!...

ساناز شعر بسیار بسیار بسیار تاثیرگذاری بود...واقعا من که شخصا دو سه بار خوندمش...یه مدته به خاطر کار پایان نامم دارم کتاب "اساطیر در متون تفسیری فارسی"‌ (نوشته دکتر صابر امامی) رو می خونم. برخلاف اسمش خیلی از مطالبش اسطوره و اینا نیست. اوایلش عرفان و حکمته و خیلی از حرفای بزرگانی مثل امام محمد غزالی و ملاصدرا رو داره...اتفاقا این شعر تا حد زیادی چکیده همون حرفاست واسه همین یه جور دیگه درکش کردم و لذت بردم...مرسی...

به قول حافظ:

عرضه کردم دو جهان بر دل از کار افتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

فقط خدای و بس!!!....

خب بگذریم از عرفان! چند وقت پیش نمایشگاه آثار عباس شهسوار بود و خانومش...خیلیا از نیشابوریا اومده بودن...یه حس جالبی داشت...رفتم به اون موقع ها!!!...عکسشو نفیسه گذاشته تو فیس...

حس می کردم تو نیشابورم!!!...جای همتون خالی انصافا!!!...خوب بود...

خب دیگه اینم از ما!

دارمت دوست به از هر چه در این ملک فنا!!!!

به امید خنده

[ یکشنبه 1393/09/23 ] [ 11:58 ] [ رضا ]
دل بــســـپــار...

به آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را

و دریایى که غرق نمی کند
" موسى " را

نهنگی که نمیخورد
"یونس"را

کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمی بردار وبدان
دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕو
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ 
ﻋﻤﯿﻖ 
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ 
بودن را 
ﺑﭽﺶ 
ﺑﺒﯿﻦ 
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن.....

[ شنبه 1393/09/22 ] [ 19:53 ] [ ساناز ]
سلام به همه , البته همه که نه سلام به 4 نفری که میان و پست میذارن

چطور مطورین؟

چه خبرا؟

بانو فریناز بیا از عقد آبجی فرزانه واسمون بگو....دعا میکردی دوستاتم از ترشیدگی در بیان و البته همچنین خودت...ایشالله عروسی تو رفیق با مرام من

رضا دل من نیز برای نیشتنبرگ تنگ است..... همیشه شبای یلدا رو تو خوابگاه بودیم و کلی چیز میز داشتیم.یادش بخیر

ماری جان تو چطوری ؟

مهسا آی لاو یو

هیچی به ذهنم نمیرسه که بگم متاسفانه

عاشقتووووووونم

[ جمعه 1393/09/21 ] [ 12:50 ] [ ساناز ]
سلام بر عزیزترین و دوست داشتنی ترین دوستان دنیا!

مرسی فریناز بابت ابراز محبتت...منم مثل همیشه و شاید حتی بیشتر تو و بچه ها رو دوست دارم و خواهم داشت! خداییش هم اگه روزی احساس کردین حرف نامربوطی زدم بگید تا بدونم...یک انتقاد درست مساویست با یک قدم رو به جلو!!!...در مورد گرفتاری مفید هم موافقم باهات...تا زمانی که هدفی داری و در راه اون هدف داری با مشکلاتش می جنگی زنده ای!...

آقا دلم برای نیشابور تنگ شد ه ه ه ه ه ه!!!...برای شب یلدا میریم...جای همتون خالی ی ی ی و پیشاپیش شب یلداتونم مبارک...شبای یلدا رو معمولا بچه ها نیشتنبرگ بودن ولی من باید می رفتم در جوار خونواده! همیشه هم دلم می خواست با بچه ها باشم ولی دیگه روی مامان رو نمیشد زمین انداخت! منم که مامانی!!!!...یادش بخیر...

همیشه خوب باشین و خرم...

به امید خنده

[ سه شنبه 1393/09/18 ] [ 9:29 ] [ رضا ]
سلام به همه ی دوستان.

اول از همه نظر اون دوست عزیزی واسم جالب بود که درمورد نوعه صحبت رضا با بانوان لاگ گفته بوده و خدمتون عارضم که : اولا ما داش رضا رو اینطوری شناختیم با همین لحن و استایل (با وجود اینکه من بدی بهش ندیدم ولی اگه هم باشه ادم باید دوستشه همونجوری که هست قبول میکنه نه اونجوری که خودش دوس داره) دوما ادم نباید دنبال عیب جویی و نقد و پیدا کردن تفاوت های چه شخصیتی چه کلامی چه فرهنگی و هزار و یک مساله دیگه بین خودش و رفیقش باشه که اگه باشه فاتحه بی الحمد خونده به اون دوستی و سوما اینکه رررررررضاااااا ما دوست داریم .هم خودتو هم بانو ی مکرم و معززت رو

مهساااااااااااااااااااا مرسی که اومدی و مرسی که گفتی یه بار دیگه میای تا ببینمت هم پای رقص هرشبم من تو خوابگاه

و خبر تازه اینکه شاید مجبور شم اساتید راهنما و مشاورم رو عوض کنم.

یه اقای دکتری که متخصص بیهوشیه پیدا کردم که موضوع منو کار میکنه که استاد مشاورم بشه و اونم گف فقط راهنما قبول میکنه.دیگه حسابی گیر کار و درس ام که البته همش خوبه .با اینکه خستگی داره ولی به نظر من گرفتاریه "مفید" ه همش .باعث شده من خیلی تو سالهای اخیر عوض شم دیگه از کارهای باطلی که به اقتضای سن و سال تنها سرگرمیم بوده فاصله بگیرم و یکم به افکارم و احساسات و شخصیتم جهت بدم.

دوستون دارم.

به امید روزی که ببینمتون.

پی.اس: راستی ساناز مرسی واس اون متن از روز فارغ التحصیلیمون.وقتی خوندمش مواهای بدنم سیخ شد واقعا همه چی یه لحظه اومد جلو چشمم.مخالفت ها،خنده ها،استرس کشیدن و حتی آخرشب ظرف شستن

[ یکشنبه 1393/09/16 ] [ 9:46 ] [ فریناز ]
سالگرد فارق التحصیلیمون مبارک....البته من یادم نبود اومدم اینارو خوندم تازه فهمیدم. کلا من تو حفظ تاریخ اتفاقا افتضاح بوده ام و هستم و خواهم بود. کم کم تاریخ تولد خودمم یادم میره.

آره روزای خیلی خیلی خوبی بود. خدا رو شکر. خیلیا میرن شهرای دیگه و خوابگاه و انقدر بهشون سخت میگذره که یا انصراف میدن یا چند سال زجر میکشنو خدا رو شکر که ما بهترین سالای زندگیمون شد اون سالا. البته من به هیچ وجه دوس ندارم دیگه برگردم عقب. نه اینکه اون سالا خوب نبودنا. اما وقتی برگردم عقب باز باید دوباره هم بیام جلو و این خیلی کار سختیه و اصلا حتی آرزوشم ندارم. دوستم ندارم بعد از تموم شدن اون دوران بمیرم  بازم نه به خاطر اینکه خیلی عاشق زندگی ام اما به خاطر اینکه اون موقع چیزایی رو نمیدونستم و الان میدونم که احساس میکنم اگه اون زمان میمردم خیلی عقب میافتادم....

بازم تبریکات فراوان. و چقدر دلم برای امامی تنگ میشه و شده. یه نکته جالب اینکه با اینکه دهان سعی میکرد خیلی با ما خوب باشه اما اصلا دلم براش هیچ وقت تنگ نشده اما امامی واقعا همیشه عزیز بوده و هست. امسال یادم رفت روز معلمو بهش تبریک بگم. زشت شد خیلی! ایشالا برای عید نوروز یادم بمونه! 

[ شنبه 1393/09/15 ] [ 17:14 ] [ مریم ]
درود، های، سلام، بنژووو...دیگه به زبان های دیگه بلد نیستم سلام کنم!...خلاصه صد تا سلام

آخ آخ دیروز درگیر شدم نشد خود 14م روز سالگرد فارغ التحصیلی بیام...یه روز دیر رسیدم! چقدر روزهای قشنگی داشتیم و چقدر اون روز قشنگ بود و چه آنفلوآنزایی گرفتم فرداش یعنی یه روزی مثل امروز!!...حسن چند تا از کلیپای ظرف شستن شبمونم هنوز داره!!...خلاصه عجب روز خوبی بود!!قرار بود آهنگ استینگ رو هم بخونیم که همون روز صدام گرفت اگه یادتون باشه!...

4 سال گذشت...ماهنوز همون دوستان قدیمی هستیم...امیدوارم بعد از 40 سالم همچنان همین باشه که مطمئنم هست!!!...

مریم ممنون بابت این توضیحاتت.نظر لطفت داری نسبت به من...من هم افتخار می کنم به این که دوستانی به این نازنینی دارم و اصولا غلط کردم من توهین کنم خانم "بانو"!...در مورد پستم فکر کنم اصطلاح خونه "ننه قمری" یه مقداری تو ذوقت زده که الان اینجا توضیح میدم:

خونه ننه قمری از میزانسن های کلیشه سینمای ماست. یه خونه خیلی بزرگ و خیلی قدیمی که صاحبش عموما یه زن میانسال بد عنق خسیس و بی شوهر و پولداره و اتاقای خونه شو اجاره داده به خونواده های کم درآمد که شیشصد تا بچه دارن و هرماه اجاره هاشونو با بی رحمی جمع میکنه. هر کدوم از این مستاجرا هم یه داستانی دارن که معمولا فیلمی که ساخته میشه درباره یکی از اوناست(رجوع کنین به فیلمفارسی- تاریخ سینمای ایران)

مرسی مهسا بابت پاره ای توضیحات....خیلی برام جالب شد...میرم ببینم چیطوریه...ممنون!

دیگه اینکه یک چهار سال رو درکنار هم گذروندیم.یک چهار سال دیگه رو هم دور از هم ولی باز هم یه جورایی کنار هم سپری کردیم...امیدوارم همیشه چراغ این خونه روشن بمونه و دوست بمانیم که دوست قشنگ ترین واژه فرهنگ لغت اجتماع ما آدمهاست!

من هم دوستتان می دارم...سالگرد فارغ التحصیلیمونم مبارک!

به امید خنده

[ شنبه 1393/09/15 ] [ 12:17 ] [ رضا ]
سلامليكم :) سالگرد جشن عزيز فارغالتحصيلمونو از پشت همين ميز به همگي تبريك ميگم .:) من نوشته هاتونو ميخونم و بايد بگم ماشالله ماشالله دارين ،صدباريكلا دارين:) مريم بانو شاهزاده خانم  نتم زياد خوب نيس واسه دانلود اما سعي ميكنم پيداش كنم فيلمو ،رضا Raur يه برنامه مثله Instagram ,كه به جاي تصوير ،صدا برادكست ميشه ،و اكثر نويسنده ها و شاعرا و خوش صداها نوشته هاشونو برادكست ميكنن .برنامه جالبيه منم عضوم ،اصلن همگي عضو شيد :) ساناز اي ساناز چه خوب نوشتي چقدر متنت تحت تاثير قرار داد منو .خيلي باكلاس مينويسي دلمان تنگتان ميشود ؛) اخ كه چه خوب گفتي برگرديم به اون ٤سال بعدشم برگرديم به دبيرستان :) اخه دبيرستانم به من خوش گذش :))))  

[ جمعه 1393/09/14 ] [ 15:3 ] [ مهسا ]
ترسیم کردیم نقش های هماانندمان را و در راهی پربارتر همراه شدیم.روزها برای یافتن سهمی بیشتر از بودن و حضور گذشت و اینک همانگونه که آغازین روزها را برای شروعی دوباره و برای بودنی پر رنگ و پر خاطه به ذهنمان سپردیم ,باز هم حضور داریم تا پایان بودنمان در کنار یکدیگر.

تا این جشن آغاز راهی باشد که تا ابد می پیماییم.

 

این متنو به مناسبت سالگرد جشن فارغ التحصیلیمون گذاشتم ...14 آذر... یادش بخیر ...چه روز خوبی بود....میتونم بگم یکی از بهترین روزای زندگیم

چقدر تلاش کردیم که بتونیم جشنو اوکی کنیم...چقدر بحث ...چقدر مسخره بازی..از این ور حیاط میرفتیم به اون ور حیاط واسه عکس گرفتنو خاطره ساختن ....ولی خداروشکر آخرش همه چی خیلی خووووب بود.. دهقانو بگو که کلاس نداشت و بخاطر جشن ما امد.

حسن و فریناز هم خیلی زحمت کشیدن.دلم برای احسان عالم الممالکم تنگ شده.

به قول فهیمه خوب میشد اگه خدا یه لطفی میکرد و دوباره سال 85 میشد و اون 4 سالو باز کنار هم بودیم و بعدش میمردیم.

باشد که هر کجا هستیم خاطرات شیرین این دوران تا همیشه در یادهامان باقی بماند و تجربیاتی که بدست آوردیم ما را به سوی فرداهایی بهتر رهنمون سازد.

خیلی دوستوووون دارم.

[ جمعه 1393/09/14 ] [ 12:53 ] [ ساناز ]
احساس تحقیر شدن؟!!! مگه چی نوشتی رضا؟! من هر چی خوندم هیچ قسمت تحقیر آمیزی پیدا نکردم. شایدم انقدر ما تحقیر شدیم که دیگه کور شدیم! 

ولی جدا از شوخی...بانو خانم گل؛ من به شخصه هیچ احساس تحقیری نمیکنم فکر نمیکنم بقیه دخترا هم این حسو داشته باشن. در واقع باید بگم که این آق رضا که میبینین جزو با مرام ترین و با محبت ترین پسرای کلاس ماست. اگه یه موقع چیز میزی میگیم به هم محض شوخی و ایناس. و البته جو کلاس ما اون سالایی که با هم بودیم یه طوری بود که اگه کسی احساس تحقیر شدن هم میکرد بی جواب نمیذاشت! ینی اینطوری نبود که دخترا بشینن و پسرا هی بگن و جوابی نشنون!   من خودم به شخصه که حس بدی ندارم. ولی یه چیزی هم باید بگم. یه جمله ی قشنگی که یه جایی خوندم:

"هیچ چیز تحقیر نیست مگر اینکه تو آن را تحقیر بدانی"

این ینی "نباید خیلی به حرفایی که میشنوی اهمیت بدی!"  البته رضا بازم میگم که ازین قاعده مستثناس و اهل تحقیر و اینا نیس.

خب...دیگه چه خبر؟ خودتون چطورین؟ لوضاع رو به راهه؟پری خانم حالا که پسور لاگو یادت اومد بیا دیگه! باز یادت میزه ها! 

رضا در مورد اسم کارگردان اون فیلمه: اسمشو نمیدونم. کارگردان معروفی هم فکر نکنم باشه. فیلمشم خیلی جدید نیس. البته سیاه و سفیدم نیست. اما خیلی قشنگه. "ولی" اگه تو رنج فیلمای مدرن و پیچیده میچرخی اون وقت این فیلم به دردت نمیخوره. این فیلم یه برش از دنیای کاملا واقعی و زندگی روز مره ی یک خانواده ی اسکاتلندی (شایدم نیوزلندی) و پسر کوچیک خانواده تا زمانی که پسر جوونی میشه. من خیلی دوسش داشتم چون خیلی واقعی بود. عین زندگی بود. با خوبیاش و بدیاش و سختیاش. و البته زیباییاش. و از مناظر فوق العاده ی فیلم هم نمیشه گذشت. تو نیوزلند ساخته شده و مث فیلمای دیگه ایی که اونجا ساخته شدن (ارباب حلقه ها و ...) خیلی محیط قشنگی داره. بد نیس اگه تو یو تیوب یه نگاهی بهش بندازی 

ساناز تو کجایی؟ نیستی! نا پیدایی....بیا بابا. تند تند بیا 

[ جمعه 1393/09/14 ] [ 10:32 ] [ مریم ]
سلام و دو صد درود...

آقا چند تا سوال؛ اولا اینکه چرا ریحانه این my holy uuniversity بالای وبلاگ رو غلط نوشته؟!!!...من تا حالا دقت نکرده بودم (اسکلم؟)عایا؟!!...شما هم دقت نکرده بودین عایا؟ شما دقت کرده بودین دمشو بالا نیاوردین عایا؟!...تازگی اینطوری شده شما فهمیدین من نفهمیدم یا نفهمیدین من الان فهمیدم عایا؟ قبلا اینطوری نبوده شما هم نفهمیدین منم نفهمیدم عایا؟ ریحانه می دونسته ما نفهمیدیم گذاشته تا بفهمیم عایا؟!!!...قضیه اش چیه؟!!!!

مسئله دوم. سلام برای خواننده وبلاگمون؛"بانو"...کامنت گذاشتن و پرسیدن:

شما همیشه با خانوم ها این طور صحبت می کنید؟؟ هم کلاسی های خانوم احساس تحقیر شدن نمی کنن؟

عرضم به حضور شما که...جوابش با خانوم های وبلاگمون!!...بچه ها رک و راست جواباتونو بذارین منم می خوام بدونم!!...

به امید خنده

[ پنجشنبه 1393/09/13 ] [ 17:46 ] [ رضا ]
سلام و دو صد سلامممم...دیگه باید حسابی داد بزنم! شلوغ پولوغه صدا به صدا نمی رسه!!!...

وقتش شده خونه رو آب و جارو کنیم اتاقارو تمیز کنیم بچه ها اومدن...حالا فعلا تو حال بخوابین تا یه فکری بکنیم به حالتون!!!...

پریسا مجددا تولدت مبارک! و چه روز قشنگی بود خداییش...بریم به کی بگیم تو دانشگاه جشن تولد گرفتیم دست زدیم رقصیدیدم! والاااا...

مهسا ا ا ا ا ا گلی به جمالت (بقول ساناز!) خوش اومدی! سوغاتی چی آوردی برامون؟ دل من که ترکید با اون پست بلنده...چه چیزایی رو یادمون مونده هنوز از هم! سینوزیتو خوب اومدی! راستی اینی که گفتی دانلود کنم چی هست؟! برای پاره ای توضیحات در اسرع وقت مراجعه کن!...یه چیزدیگه: درشت تر تایپ کن کور شدم بچه!!!!...راستی با ایده خواب موافقم چون منم گاها خواب می بینم!...بعدش هم کلی شاد میشم از اینکه بچه ها رو دیدم هم اینکه کلی می خندم!!

ساناز چطوره؟!شعره چقدر قشنگ بود!!!...دقیقا حال و هوای همه ماست...ای ول!راستی اینارو خودت میگی "ورپریده"؟ (ور پریده هم از اون فحشاست ها! حسابی دیگه خاله باجی شدم برای خودم!)

و مریم چطوره؟ آره روستای متروک دیگه الان یکم دور از ذهنه خداییش! همون خونه ننه قمری مون از همش بهتره!...می دونین که چیه خونه ننه قمری؟...این فیلم رو باید ببینم منم کارگردانش کیه؟

خب چه خوب که اینجا هستیم دور هم...مشتاقانه پیگیر خبرا و پستاتون هستم...

غلامم

به امید خنده

 

[ چهارشنبه 1393/09/12 ] [ 11:13 ] [ رضا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب