My Holy Uuniversity
 
رضا: (با انرژی وارد می شود): سلام و دوصد درود...هیسسسسسسس داد نزن ساناز!

ساناز: چیه هیس هیس می کنی؟!

رضا: (با صدای آرام) بچه ها همه هستن خونه...سرگرم کاراشونن...مشغولن حواسشونو پرت نکن!!!....به قول سهراب:

به در خانه اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی ما...

حسنم آره اول هفته پیش ثبت نام کرد و رفت اصفهان گردش! قصد داره یک ترم خرم آباد بمونه بعدش تصمیم بگیره. میگه ممکنه بیاد تهران بمونه رفت و آمد کنه ولی احتمالش ضعیفه...خیلی خوبه حسابی هدف دار شده!...خیلی خوشحالم شخصا...راستی دفاع کردی؟ من تازه شروع کردم به نوشتن پروپوزال! فکرکن!!!...

(ساناز با تمسخر و صدای بلند می خندد)

پریسا: (صدایش از دور شنیده می شود) میشه اینقدر بلند حرف نزنین؟ درس دارم ( ساناز بیشتر می خندد. رضا به سمت صدا بر می گردد تا جواب بدهد. صدای غرغر چند نفر از دور شنیده می شود)

رضا: باشه باشه...ببخشید...(باصدایی شبیه نجوا ادامه می دهد) دیدی؟ حسابی سرگرمن!! پاشو برو یه چایی بذار من برم سر کوچه یکم خوراکی بگیرم... (ساناز سر به نشانه تایید تکان می دهد و خارج می شود. رضا پاورجین از سمت چپ خارج می شود)

(صحنه خالی- نور می رود)

صدا: به امید خنده

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 20:57 ] [ رضا ]
سام علیک

کسی خونه نیس؟

چقد این روزا منو یاد اون اول مهرایی که قرار ببود بریم نی میندازه ....یادش بخیر.......دیشب خواب امامی رو دیدم اما دقیقا یادم نیس چی بود.

رضا حسن ثبت نام کرد؟ همون خرم آباد خونه گرفت ؟

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 12:32 ] [ ساناز ]
سلام و دوصد سلام بر دوستان گل...

چند روزیه ساکته اینجا...نزدیک مهر میشه و همه سرشون شلوغه...نمیدونم چه حکمتیه وقتی دانشجویی سرت شلوغه وقتی نیستی بازم سرت شلوغه! داستانیه این آخر شهریور...این موقعها که میشه یاد اولین روزایی میفتم که می خواستم برم دانشگاه. تو همچین روزی سمنان بودم برای ثبت نام...بعد که برگشتم رفتم پیش دوستام برای خداحافظی انگار که می خواستم برم جنگ!!

همه دوستامم همینطور در کش و قوص رفتن به شهرهای دانشگاهاشون بودن...روزای باحالی بود فقط یه بدی داشت اینکه رابطم با خیلی از دوستام از همونجا قطع شد...گرفتاری زندگیه دیگه...ولی قشنگیش دوستان جدید  و تجربه های جدیدتر بود...همیشه اینطور استرس هارو دوست داشتم! آدم حس می کنه زنده است!!!...

هورا به افتخار خودمون همین طوری الکی!!

راستی ساناز باز هم ممنون بابت این پستهایی که به لاگمون حال و هوای سهرابی میده...

به امید خنده

[ چهارشنبه 1393/06/26 ] [ 12:16 ] [ رضا ]
"... من از خیلی چیز ها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ ، از مدیر مدرسه ، از نزدیک شدن وقت نماز ، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بودم . خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد . عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود . شب که می شد در دور ترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم . اما مدرسه را دوست نداشتم . خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم . بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم . صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم . وقتی در کلاس اول دبستان بودم . یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کشیدم ، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد ، و گفت : « همه درسهایت خوب است . تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی ». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم . با این همه ، دیوار های گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم..."

- برگرفته از زندگى نامه سهراب از زبان خودش

[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ 13:37 ] [ ساناز ]
سلام و دو صد درود بر جاودانان....چه خبرها؟!

پریسا امیدورام شاگردت حالش خوب شه خیلی زود...خودش شاید چیزی حس نکنه ولی خطر, ناامیدی اطرافیانشه...ناامیدی خطرناکه امیدوارم ناامیدی سراغ کسانی که بهش فکر می کنن نیاد...

فریناز حسن زاده جوهری تولدت مبارکککککک....امیدوارم امسالت هم سال قشنگی باشه پر از اتفاقای خوب....

البته گفتن نداره که کلا شهریوری ها چون خیلی خفنن زندگیشون خوبه آیندشون خوبه همه چیزشون خوبه...اصلا شهریور معادل خوبه!!!!...کاش تو دانشگاه بودیم یه جشن واست می گرفتیم!!!

متظر دیدین پست های زیبایتون هستم...

به امید خنده

[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ 11:20 ] [ رضا ]
دلم عجیب گرفته

اصلا حسی ندارم

بچه های مشهد جان هرکی دوست دلرین برین حرم دعا کنین شاگردم خوب شه

بقیه هم از ته دلشون

یکی از شاگردای قیبلیم یه دختر 24 ساله رفته توی کما. جان هرکی دوست دارین دعاش کنین

[ شنبه 1393/06/15 ] [ 21:54 ] [ پریسا ]
سلام بر ستاره هایی که حتی اگر از این زمین رخت بر بندند باز هم تا میلیون ها سال نورشان می درخشد...

چه سلامییییی خدایییییش...درود بر دوستان عزیز تر از جان

می بینم که اکثر دوستان میان و باز پست می ذارن!‌بسیار خوشحالیم بسیار...

وای مریم یاد اون شب افتادم..شب باحالی بود خداییش...همه ام که چادر چاقچول!!!...دیگه ما به رسم سنت یالله رو میگیم!!!...

ساناز این متن سهراب چقدر قشنگ بوووود...یه مدت یه داستانای خیلی کوچولویی می نوشتم که جمله هاش خیلی کوتاه بود...خیلی جالب بود برام که سهراب هم همینطوری با جمله های خیلی کوتاه چیز می نوشته...البته اگر تصحیح شما رو بر اثار ایشون در نظر نگیریم! (ازرا پاوندی شدی ها!!)

این یکیشه...خیلی این مدل نوشته رو دوست داشتم...

تاریک بود. صدای باران. همه خواب بودند. به صورت او زل زد. دست توی موهایش کشید. بغض داشت. دلش تنگ شده بود. نمی توانست حرف بزند. همه خواب بودند. صدای رعد و برق. پیشانی به پیشانی. دست به دست. توی تاریکی. بوی زیرسیگاری اش. صدای باران. خسته بود. خواب آلود. شب خاصی بود. چون او بود. توی آغوشش می خوابید. رویایی بود. بدون کلامی. فقط با نفس. دراز کشیدند...محکم در آغوشش گرفت. آرام خوابید....
با عروسکش

البته ما کجا و او کجا....

عجیب دوستتان داریم...

به امید خنده

 

[ شنبه 1393/06/15 ] [ 12:42 ] [ رضا ]
سام علیک

میبینم که یه کوچولو فعال شدین ولی بازم ازتون راضی نیستم.

ماری رییس میگه چون با موزیلا نمیتونم شکلک بذارم خوشم نمیاد پست بذارم ,نمیتونه احساساتشو بدون شکلک بیان کنه.

مریم امروز صبح که یهو بهت اس دادم میدونی چی شد؟؟ میخواستم مجله موفقیت بخرم که گفت شنبه میاد و منم خانواده سبز خریدم و یاد تو افتادم که وقتی تو نی میخواستم بخرم مسخرم میکردی.

مریم متن سهرابو خودم گفتم ,سهراب اصن نقشی نداره...من اشکالات سهرابو میگرفتم ....

 

[ پنجشنبه 1393/06/13 ] [ 12:20 ] [ ساناز ]
سلااام علیکم  چه سر و صدایی، صدا به صدا نمیرسه 

ساناز خیلی خیلی این متن سهراب سپهری رو دوست داشتم. اصلا تو شاعرای معاصر ایرانی من از اولم عاشق سهراب بودم. نمیدونم چطوری امامیه عزیزم انقدر فروغ دوست داشت آخه فروغ تاریکه اما سهراب خیلی روشنه. مرسی بازم. راستی تو اینو کتابشو داری یا از تو اینترنت پیدا میکنی؟

رضا این یاالله رو خوب میای! نیس حالا اینجا همه درگیره حجابن!  یه مرور بکن ببین اون شبی که خونه نادیا اینا مهمونی بود چنتا از ماها روسری موسری داشتیم! 

راستی ساناز تو که به نظر میاد بچه ها رو راه انداختی که باز بیان اینجا بگو پس معصومه کجاس؟ همه اومدن غیر از معصومه. دلم براش تنگ شده. خوبه؟ خوشه؟

پری خانم شما هم افتخار میدین عزیزم  مگه جایی که کار میکنی بیمه ات کردن که بهت مرخصی نمیدن؟ من که اصلا نمیتونم به این چیزا پایبند باشم. سر کار که میرفتم (الان که تابستونه و دیگه نمیرم) انقده هی هر جور دلم میخواست میرفتم که دیگه خودشون شرمنده شده بودن و چیزی نمیگفتن  اصلا من میگم یه طوری برخورد کن که تو همیشه رییس باشی نه اونا 

خب...ازونجایی که من یکی از صابخونه های اینجام دیگه ازین به بعد آخر پستام خداحافظی نمیکنم. یهو میرم. ما که همیشه اینجاییم دیگه خدافظی چیه! 

[ پنجشنبه 1393/06/13 ] [ 9:3 ] [ مریم ]
خاطرات خواندنى سهراب از دوران دبستان:

"...سال اول دبستان بود. کلاس بزرگ بود: یک اطاق پنجدرى و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بیرون پاییز بود. دست ما به پاییز نمی‌رسید. شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو کتاب بود. معلم درس پرسیده بود. و گفته بود: دوره کنید. نمی‌شد سربلند کرد. تماشای آفتاب تخلف بود. دیدن کاج حیات جریمه داشت: از نمره گرفته، دو نمره کم می‌شد. 
ما دور تا دور اطاق روی نیمکت نشسته بودیم. میان اطاق خالی بود. و چه پهنه‌ای برای چوب و فلک. تخته‌ی سیاه بدجایی بود: ضد نور بود. روی چند شیشه را گرفته بود: نصف یک درخت را حرام کرده بود. با تکه‌ای از آسمان. نوشته‌ی روی تخته‌ی سیاه خوب دیده نمی‌شد: برگ، مرگ خوانده می‌شد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.

جای من نزدیک معلم بود. پشت میزش نشسته بود و ذکر می‌گفت. وجودش بطلان ذکر بود. آدمی بی‌رؤیا بود. پیدا بود زنجره را نمی‌فهمد، خطمی را نمی‌شناسد، و قصه بلد نیست. می‌شد گفت هیچ‌وقت پرپرچه نداشته است. در حضور او خیالات من چروک می‌خورد. وقتی وارد کلاس می‌شد، ما از اوج خیال می‌افتادیم. در تن خود حاضر می‌شدیم. پرهای ما ریخته بود. انگار سرنگون بودیم. ترکه‌ی روی میز ادامه‌ی اخلاق او بود. بی‌ترکه شمایل او ناتمام می‌نمود. و ترکه همیشه بود. حضور ابدی داشت. ترکه‌ی تنبیه، ترکه‌ی انار بود. که در شهر من درختش فراوان بود. ترکه، شلاقه‌ی پای درخت انار بود. شلاقه‌ها را می‌بریدند تا زور درخت را نگیرند، شلاقه گُل نمی‌کرد. میوه نمی‌داد. اما بی‌حاصل نبود: شلاق می‌شد. در تعلیم و تربیت آن روزگار، درخت انار سهم داشت. فراگیری، محرکِ گیاهی داشت..."

برگرفته از دستنوشته هاى سهراب: معلم نقاشى ما

[ چهارشنبه 1393/06/12 ] [ 11:25 ] [ ساناز ]

سلام خوبین

چقدر خوب که باز اینجا شلوغه

خوشحالم که حسن ارشد قبول شده

چقدر دلم برای تک تکتون تنگ شده خیلی دلم میخواست یه سفر بیام مشهد

اما مرخصی نمیده 

فعلا برم ناهار درست کنم 

خدافظ

[ دوشنبه 1393/06/10 ] [ 13:5 ] [ پریسا ]
تق تق تق تق....یا الله! چادراتونو سر کنین نا محرمه ....یاالله!!...

تا چند وقت پیش که چند نفری بیشتر نبودیم! ( صاب خونه ها!!!!) میومدیم می رفتیم بی هوا! چه خوبه که سر می زنن بچه ها!!...خوش اومدییییینننننن جمیعااااا...

من هم خیلی خوشحال شدم حسن قبول شده. حسابی هدف دار شده دوباره...آره ادبیات انگلیسی روزانه است. هنوز شک داره که بمونه خرم آباد یا بیاد تهران رفت و آمد کنه ولی خب تا چند روز دیگه خبر قطعیشو بهم میده...

جای همتون خالی بود عروسی خوب بود و خوش گذشت ولی خب حسابی هم خسته شدیم!

راستی حمیده خانومش یکی دیگشت اونی که دیدی نیست...خیلی دختر خوبیه به از رفیقای گل ما اینجا نباشه!!...خب برم که خیلی خستم. دیشب نخابیدم خوب تو راه حسابی سرم گیج میره دیگه!!!...

دوستتان داریم کما فی السابق!!!...

به امید خنده

[ شنبه 1393/06/08 ] [ 23:39 ] [ رضا ]
چقدر یهو شلوغ شده اینجا  همه خوش اومدین دوباره (من و رضا و ساناز یه جورایی اینجا صاب خونه شدیما!)

چقدر خبر خوبی که حسن قبول شده. چقدر عالی خیلی خوشحال شدم ایشالا هر جا میره موفق باشه. چه شهر جالبی هم قبول شده، اون ور دنیاااااا حتما تجربه ی خیلی شیرینی میشه براش 

ساناز خیلی خندیدم از جریان خواب موندنت. دقیقا قیافه ات اومد جلوی چشمم. چرا پس این درس تو تموم نمیشه؟! 

آقا خلاصه که خیلی خوشحال شدم همه رو اینجا دیدم. باز شلوغ پلوغ و این حرفا...امیدوارم همه تون شاد باشین...باز هم سر خواهم زد...

[ جمعه 1393/06/07 ] [ 11:59 ] [ مریم ]
واااااای خیلی خوشحال شدم که حسن قبول شده ....ایول.......خدا رو شکر

اتفاقا چند ماه پیش منو فهیمه میگفتیم خدا کنه حسنم ارشد قبول شه...رضا از طرف من بهش تبریک بگو

حمیده مگه تو وایبر مسیج دادی؟

مریم خانم حیف اون دهنته که بسته بمونه هاااااااااااااااااااااااااااااا

 

[ چهارشنبه 1393/06/05 ] [ 20:35 ] [ ساناز ]
سلام دوستان

چه خبر خوبی  که حسن قبول شده. خوبیش اینه که خدمتشم رفته. حالا چی قبول شده؟ ادبیات؟ خیلی براش خوشحال شدم . رضا سلامش برسون اگه دیدیش. خودتم اومدی مشهد بخبر باشد که دور هم جمع شویم

دیگه داره پایان نامم تموم میشه. دعا کنین استاد راهنمام زودی ادیت کنه و تا آخر همین ماه دفاع کنم. البته خیلی وقته که آمادست اما گروه گیر داده که اول باید مقالت چاپ شه و الا یه نمره نمیگیری

ساناز جان چاکریم عزیزم. حالا چرا تو وایبر نیستی؟ ج نمیدی

[ چهارشنبه 1393/06/05 ] [ 18:39 ] [ حمیده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب