My Holy Uuniversity
 
سلام بر ساناز و رضای عزیز 

چطورین رفقا؟ مث اینکه دیگه فقط خودمون موندیم و خودمون. عیبی هم نداره خیلی هم خوب، ما که دوست داریم و میایم 

من چند روز پیش میخواستم پست بذارم اما لاگ قفل بود. فکر کنم داشتن بلاگفا رو آپدیت میکردن. ساناز چقدر متنات قشنگن  ساناز راستی اینجا نمیتونی یه عکس از سامی بذاری ببینیم چقدر بزرگ شده؟...چنتا لاک جدید بهم هدیه دادن جات خالی که برات لاک بزنم! یادته که چقدر خوب لاک میزدم! 

رضا تو هم امیدوارم موفق باشی توی هر شغلی که رفتی حالا چه رادیو یا هر چیز دیگه که دوس داری. اما موافقم که صدات برا گویندگی خوبه.فکر کنین یه روز یهو بشنویم تو داری تو رادیو گویندگی میکنی! فکر کنم یهو خیلی برامون جالب باشه 

خلاصه که ای دو سنگر دار: امیدوارم لبتون خندون باشه و ... راستی ساناز چند روز پیش داشتم به آرزوی تو برای رفتن به پاریس فکر میکردم. به ذهنم اومد که بهت بگم "میری اما شاید نه به زودی. ازدواج میکنی بعدش برای سفر میری اما لااقل نه تا یک سال دیگه". اینو جدی گفتما  خلاصه که دعا میکنم هر کدومتون هر آرزویی دارین بهش زود برسین (چرا زود؟ چون من خودم با صبر زیاد میونه ندارم!!)

دوستون دارم دوستای خاطره های خوب 

[ جمعه 1393/05/31 ] [ 13:55 ] [ مریم ]
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
می داد

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز
کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه ی حیاط خود
پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا
آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل از میوه
های تازه و داد و گفت :

هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد .
تو چه چیزی را با دیگران قسمت می کنی ؟غم واندوه یا شادی وسرور
خشم ونفرت یا عشق ومحبت؟بدی یا نیکی؟رنج وتعب یا آرامش وآسایش؟
و..........یا...............؟روزی که به دنیا می آیی کبریتی برافروخته میشود انتخاب با توست که بسوزانی یا گرما ببخشی . در آزمون زندگی برنده باشی یا بازنده؟پس خوب به آنچه که می کنی فکر کن که فقط وفقط یک بار فرصت زیستن وعشق ورزیدن داری...

[ دوشنبه 1393/05/27 ] [ 19:44 ] [ ساناز ]
سلامی چو بوی خوش آشنایییییی...

سلامی چو مهر و وفا؛ چو ناودانی...

به بههههه...چقدر اینجا شلوغ پولوغ شده اصلا صدا به صدا نمی رسه!!!...خداییش چقدر سوت و کور شده ها!!!...ولی خب سنگرداراااااان دلاوراااااان سنگرو حفظ کردن!

ممنونم ساناز بابت تعریف قشنگت...آره گفتن اسمتو ثبت کردیم برو سربازیتو برو بعد بیا انگار مثلا قراره برم سر کوچه نون بگیرم برگردم! دیگه پرونده شو گذاشتم تو افق 5 ساله!!!...میخوام معتادم بشم قشنگ دیگه صداهه اگزوز شه اصلا حرف می زنم ملت سیگار لازم شن!!...

چشمات عسلی نیست مگه؟! این تعریف شیما بود!!!

راستی "زادگاه" رو خیلی خوب اومدیییی...اصلا داغون شدم با این کلمه! اینجا خونه مادربزرگه؛ همه ازش دورن ولی بهش تعلق دارن!!...آخرشم مثل این کلیشه ها اینقدر دیر میان که مادربزرگه مرده خونه رونق نداره! بعد باید بکوبن برج بسازن!...( اینجا هم خراب میشه یه سایت بزرگ میشه تو مایه های فیس بوک!) البته البته اگه بذاریم! که نمی ذاریم!

دوستتان می داریم زیااااد

به امید خنده! 

[ دوشنبه 1393/05/27 ] [ 10:50 ] [ رضا ]
سام علیک

احووالات؟

روزگار بر وفق مراده؟

رضا تبریک میگم واسه قبولی مرحله دوم ...اما چه حیف که بخاطر سربازی نمیتونی بری .... نمیشه جاتو نیگه دارن تا بعد سربازی بری ؟ آخه تو واقعا به درد این کار میخوری ...استعدادشو داری

من زیاد با شیما صمیمی نبودم ....تو ارشد تا میری با بچه ها صمیمی شی ترم 3 میشه و همه چی تموم میشه ....من چشام عسلیه ؟؟

چرا هیچ کی نمیاد اینجاا

خیلی با کلاس شدیناااا ... یادتون نره ما بچه همین وبلاگیم ... درسته الان تغییر مکان دادیم به فیس و و وایبر و .... ولی بالاخره باید به زادگاهمونم یه سری بزنیم ...

به قول رضا به امید خنده

 

[ چهارشنبه 1393/05/22 ] [ 18:4 ] [ ساناز ]
سلامی چو بوی خوش غریبانگی!

می بینم که حسابی سوت و کور شده اینجا!...ما هم خوبیم خدا رو شکر!

خیلی دوست دارم یه مطلب تازه و قشنگ بذارم بخونیم حال کنیم ولی خب سرم شلوغه فرصت کافی ندارم گشتی بزنم مطلبی بیابم یا کتاب زیاد بخونم...این کارا فقط کار توئه ساناز! راستی شیما سلام بهت رسوند. اولش گفت یادم نمیاد بعد که فکر کرد یادش اومد؟

گفت: آهااااا اون دختره چشم عسلی؟!

منم گفتم: آره ابرو کمون پیرن زری!!! ( جاتون خالی کلی خندیدیم تو دفتر)

ولی جدا دنیای کوچیکیه! یه بار دیگه ام این اتفاق افتاده بود اونم برام خیلی جالب بود. ولی یادم نمیاد چی بود! به اینا میگن تصادف دیگه نه؟ تو زندگی واقعی وجودش خیلی جالبه!

راستی تست مرحله دوم رادیو قبول شدم. با کلی شوق رفتم که ثبت نام کنم و دوره هامو برم بهم گفتن خدمت نرفتی تو رادیو نمیتونی اجرا کنی! ضد حالی خوردم در حد تیم ملی! اینم شده واسه ما کابوس....لی خوب شد که اولش گفتن!

راستی حسنم خدمتش تموم شد!!

خب در پایان حرفی ندارم به جز اینکه دوستان می دارم!

به امید خنده

[ سه شنبه 1393/05/21 ] [ 22:37 ] [ رضا ]
سلام و درودی طویل و عریض!

به به به به به مبارکههههههه ریحاااااانهههههه....ایشاله خوشبخت بشی بهمراه همسر گرامی تان!...

خبری بس مسرت بخش ولی چرا این چنین در خفا و رازآلوده؟!!!...

بهر حال صمیمانه آرزوی خوشبختی می کنم برات و امیدوارم سال های سال با آرامش بزیید...

هر بار که خبر ازدواج می شنوم اون احساسه میاد سراغم که ای بابا بزرگ شدم!!!!

تعطیلات چطور بود؟ من رفتم نیشابور...هوا خارق العاده خنک و خوب بود ولی تا حد مرگ آلرژی آزار داد!...جای همتون خالی هم فرصت شد خیام بریم هم بوژان...واقعا دوست دارم یه بار دیگه بتونیم همه با هم بریم...

خب برم دیگه...

با  آرزوی خنده!

 

[ یکشنبه 1393/05/12 ] [ 22:29 ] [ رضا ]
سلام بر رضا و ساناز عزیززززززز 

خوبین؟ خوشین؟سلامتین؟ عیدتونم مبارک البته من که اهل این سوسول بازیا نیستم اما ساناز دوس داره  ساناز انقدررررررررر خوشحال شدم گفتی برام دعا کردی خیلی واقعا. اتفاقا بهت اس ام اس هم دادم اما دلیور نشد! ساناز غیر از این شماره که باهاش به من اس میدی میشه به اون شماره دیگه ات جواب بدم؟ آخه به این یکی اکثرا دلیور نمیشه.

درضمن....من خودم میدونستم ریحان ازدواج کرده!  .... حالا بگو از کجا....از عکی پروفایل فیس بو ک که به طور خیلی خیلی اتفاقی دیدم! تقریبا 2 پیش. اتفاقا میخواستم اس بدم ازت بپرسم اما یادم اومد که اس ام اسام دلیور نمیشن. 

ریحان خانم تبریکات متعدد و طویل و عریض  خوشحال شدم از فهمیدن این خبر و در ضمن چهره ی شوهرت خیلی فرهیخته اس!  ایشالا 10000 سال با خوبی و خوشی زندگی کنین و حالشو ببرین. دست راستت زیر سر ساناز بلکه این دخترمون هم دیگه بالاخره.....

راستی رضا از ماه رمضون گفتی منم سال اول تو خوابگاه جوگیر شدم همه روزه هامو گرفتم! با الهه و معصومه مرادیان و فهیمه هم اتاق بودیم معصومه هم کدبانوووووو یه سفره مینداخت اندازه اتاق 

..... اینم مروری دوباره بر خاطرات. خب من برم بخسبم! ساعت یک و خورده اییه. 

شاد باشین و دوستون دارم 

[ چهارشنبه 1393/05/08 ] [ 1:6 ] [ مریم ]
سلام به همه

البته غیر 2 نفر کسی اینجا نیس , اما خب شاید پستارو میخونین ولی لال مونی گرفتین

پیشاپیش عید سعید فطر رو بهتون تبریک میگم , ان شاالله که نماز و روزه هاتون مقبول درگاه حق قرار گیرد.

اومدم اینو بگم که بین 85 ایها یکی عروس شده ...2 ماهم هس که عروس شده ولی دهنشو باز نکرده که بگه

البته بعضیا میدونن ولی پایه ثابتای این وبلاگ که ماری و رضا باشن نمیدونن

این شخص کسی نیس جز ریحااااااااااااااااااااااانه

ما هم چند روزه که فهیمیدیم ... خودش بهمون نگفتا ..... خودمون فهمیدیم

خب حالا به افتخارش یه کف مرتب

اسم شوهرشم آقا بهنامه

ریحان ترسیدی ازت شیرینی بگیریم؟

ایشالله خوشبخت بشین ننه

[ یکشنبه 1393/05/05 ] [ 1:8 ] [ ساناز ]
سلام بر دوستان گرامی...سنگر داران عزیز!!!!...85ی های جان...

این همه سلام و احوال هیچیم ندارم بگم...گفتی از رمضونای اون موقع یه چیزایی یادم اومد.ترم یک که سمنان بودم بخاطر جو مثبت و معنوی اتاق همه 30 روزو گرفتم...چقدرم گرم بود ولی برگشتم تعطیلش کردیم رفت! اتفاقا چاقم می شدم....یه وعده سحری یه وعده ناهار با بچه ها یه وعده افطاری یه وعده شام...یادش بخیر

راستیییی مریم من دلتنگ میشم نه اینقدرررر....در ادامه پست ساناز گذاشتم اینو...من بعضی وقتا بدم نمیاد با موجودات خیالی گپ بزنم!!!!...منم دلم برای اون روزا تنگ میشه ولی سعی می کنم زیاد غرق نشم...ما هنوزم با همیم دوستیم در ارتباطیم...همین یه دنیا واسم ارزش داره!

به امید خنده

[ شنبه 1393/05/04 ] [ 23:37 ] [ رضا ]
ماری جونم منم دلم براات تنگ شده , شبای احیا هم به یادت بودم و برات دعا کردم و بهت اس ام اسم زدم  , یعتی برای همه 85 ایها دعا کردم.

راستش منم احیاهای خوابگاهو یادم نیس , فقط صفای طولانی سلفو موقع افطار یادمه .منو بیتا اینا و سمیرا تا دم سحر بیدار بودیمو ملتو واسه اینکه سحری بخورن بیدار میکردیم....یادش بخیر

عاشق اون تسبیح آبیم بودم اماااا بعد اون 4 سال گم شد , اصن نمیدونم چی شدو کجا رفت دوست 4 ساله من

 

[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 17:59 ] [ ساناز ]
به به چه عالمه پست جدید :)

چرا دلت گرفته آتشی؟ بابا دنیا همینه غم نخور. منم دلم خیلی وقتا میگیره اما وقتی به این فکر میکنم که زندگی در مقابل اون ابدیتی که روبرومونه چقدررررر کوتاهه دیگه غصه نمیخورم. کسی نمیدونه چقدر زندگی میکنه اما اگه حتی 100 سال هم باشه باز در مقابل چیزی که قراره ببینیم کمه پس... انقدر به گذشته فکر نکن. هیچ کدوم ما فکر نکنم اون روزای خوب رو یادش رفته باشه. و به قول تو اون هیجانی که داشتیم وقتی فمیدیم یه جا قبول شدیم اونم تو تکمیل ظرفیت اونم اولین سالی که فردوسی داش تو نیشابور کلاس برگزار میکرد. خدا رو شکررر...خیلی خوب بود خیلی روزای خوبی بودن اما انقدر به گذشته فکر نکن. ببین پیر میشی باید بریم از گوشه خانه سالمندان جمعت کنیم روزی هم نصف کمپوت سیب بهت بدیم. حالا خود دانی! 

ساناز خیلی دلم برات تنگ شده. به یادت بودم این روزا مخصوصا شب احیا که البته من نرفتم هیچ کاری هم نکردم اما چون تو اهل این بی بی بازیا هستی خیلی به یادت بودم!  ساناز تو تو خوابگاه شبای احیا چیکار میکردی؟ اونجا هم مراسم بود؟ اصلا یادم نمیاد. من فقط اون کتاب دعای درب و داغون و تیکه پارتو یادمه با اون تسبیح آبیه که خیلی خوشگل بود. روزه میگیری امسال یا هنوز به سن کلیف نرسیدی؟ 

میگم چقدر دیگه هیچ کس اینجا نمیاد. همه یکی یکی انصراف دادن. همش تقصیر اون وایبره که کسی اینجا نمیاد! 

من که وایبر ندارم پس مجبورم تحملتون کنم و بیام همینجا 

خب من برم باز هم سر میزنم بهتون....خوش باشین و شاد و انقدر هم به گذشته فکر نکنین که الکی غصه بخورین... 

[ شنبه 1393/04/28 ] [ 18:18 ] [ مریم ]
 

من فرزند اول هستم
فرزند اول که باشی...
باید مسئولیت بپذیری
باید خیلی زودتر از خواهرها و برادرهایت بزرگ شوی
باید قبل از موعدش بچه داری کنی و صبوری را یاد بگیری
باید بیشتر مراقب همه چیز باشی
باید بیشتر بفهمی و بیشتر غم خوار باشی
باید به پدر و مادرت نزدیک تر باشی
باید موفق باشی چون والدینت این را با تمام وجود می خواهند
باید الگو باشی
باید کمتر اشتباه کنی
باید بدانی که روزی تو ستون خانواده می شوی و برایش آماده باشی
باید بیشتر بجنگی
باید به معنای واقعی همیشه " اول" باشی.
فرزند اول که باشی بزرگ تر از سن و سالت به نظر می رسی...
با همه این سختی ها هرگز دلم نخواسته خواهر یا برادر بزرگتری داشته باشم...
من فرزند اول هستم...
و این معنای انسانی محکم و بزرگ است...
سلامتی بچه اولا...!!!!
به امید خنده
[ جمعه 1393/04/27 ] [ 1:23 ] [ رضا ]
این روز ها زیاد دلتنگ می شوم...

قبلا که اینطور می شد می رفتم پیش دوستانم, گپی می زدیم و دلتنگیم برای مدتی غیبش می زد...ولی هیچ وقت نمی رفت...

این روزها که تنهاترم همیشه همراه من است. در گوشم خاطرات را زمزمه می کند. افسوس می کشد...آه می کشد...

تنها کاری که از من ساخته است این است که کنار چنجره بایستم و سیگاری روشن کنم و به هیچ فکر کنم...دلتنگی هم همینجا کنارم می ایستد و مرا نگاه می کند...وقت هایی که لبخند می زنم او هم لبخند می زند ولی وقت هایی که واقعا دلم تنگ می شود او هم همین احساس را دارد...

کنار پنجره همه چیز خوب است...

[ جمعه 1393/04/27 ] [ 1:18 ] [ رضا ]
دلم واستووووون تنگ شده

یه عالمم تنگ شده ه ه ه  ه ه ه ه ه 

[ پنجشنبه 1393/04/26 ] [ 19:18 ] [ ساناز ]
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…!

جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…

به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت …

.
خدای من!
من مسیر زندگی ام رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام …
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت …
خدایا ما رو می رسونی؟؟؟

یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟؟؟!

[ پنجشنبه 1393/04/26 ] [ 19:2 ] [ ساناز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب