سلاااااممممم....

رضا سوال جالبی پرسیدی و البته در کل سوال پرسیدن کار جالبیه چون باعث میشه یه ایده داشته باشم که چه پستی بذارم.

 آهنگ های خاطره انگیز 85 ایی برای من اینا هستن:

HOTEL California

آهنگ آنشرلی (یادم نیس اسم انگلیسیش چی بود)

آهنگ مادر-حبیب-چون هر موقع حسن اینو میزد ندا گریه میکرد

پر پرواز شادمهر

turn the page که توی اتوبوس در راه مشهد گوش دادیم

anathema-unforgiven و یکی دو تا یانی. یانی رو من اولین بار وقتی با دانشگاه اومدیم دانشگاه فردوسیه مشهد، توی اتوبوس دیدم.

nothing else matter (قطعا!)

زد بازی-تابستون کوتاهه

چنتا آهنگ که توی خوابگاه با الهه و معصومه و فهیمه خیلی گوش میدادیم: هلو-خواننده:خشایار (این آهنگ شده بود کرم مغزی و ما هی میخوندیمش)-چنتا آهنگ از آرش

و یه سری آهنگ که توی راه اومدن به نیشابور همیشه بابام میذاشت و من و فهیمه و معصومه مرادیان خیلی دوس داشتیم: اولین آلبوم مهدی مقدم. اولین آلبوم رضا صادقی. و آهنگ های علیرضا عصار

فکر میکنم لیستم هنوز هم قابلیت گسترش داره اما الان دیگه فعلا یادم نمیاد....



تاريخ : یکشنبه 1393/10/28 | 21:0 | نویسنده : مریم |
سلام و دو صد درود به همه 85ی های خل! به قول فریناز!!

مامان نس رین هم خوبه فرین جان!!...عروس دومادم همینطور! در روزهای عاشقانه ابتدای زندگی به سر می برن!!...منم که خوبم! مثل همیشه!...

بچه ها پایان نامم افتاد به ترم بعد دوباره! فکر کن! رسم 85ی رو باید تو این مقطعم ادامه بدم! اونجا شد 12 ترم اینجا هم که میشه 6 ترم! دیگه مطمئنا سراغ دکتری نمیرم چون اگه فبول بشم(اگر اگر اگر) حتما تا اخر عمرم کش میاد!!!...

چند شب پیش داشتم به یه چیزی فکر می کردم. در حال پیاده روی بودم (طبق معمول) و داشتم آهنگ گوش می کردم که یادم افتاد یه سری آهنگایی دارم که هر موقع گوش می کنم یاد خودمون میفتم...شما هم اگه از اون آهنگا دارین بذارین تا از اصل "تداعی" استفاده کنیم و لحظات خوبی رو تجربه کنیم. البته به خاطر تجدید خاطرات نمیگم ها. اون به بخششه...اون حس خوبی که به ادم میده خیلی مثبت و عالیه...

اهنگای 85ی من ایناست:

تابستون کوتاهه (زد بازی) - پنجره و پر پرواز (شادمهر) و هست هنوزم یادم نمیاد ولی...

آهنگای 85ی شما چیه؟ بذارین ها...میخوام آلبوم درست کنم برای خودم!!!...هی گوش کنم حال کنم!

به امید خنده



تاريخ : یکشنبه 1393/10/28 | 10:50 | نویسنده : رضا |
سلام به خل ترین رفیقای دنیا.

خوفید ؟؟؟

اوضاع احوال رو به راهه ؟؟؟

سانی از سامی چه خبر الان چن سالشه ؟؟؟ کی بشه بیام دوباره خونتون و مامانت یه میز مفصل واس صبونه من بچینه در صورتیکه دختر خودش اصن صبونه خور نیست! :D کی بشه دوباره باهم بریم شهرمیرزاد و از دست گشت ارشادیا با استرس فرار کنیم :D :D :D

رضا چه خبر از مامان نس رین ؟؟؟ عروس دوماد جدید خونوادتون در چه حال اند ؟

واااااااای پری چقد واژه کم دارم در توصیف اون روزی که با تو گذروندم.مرررررسی دوستم که اومدی

مهسااااااایی تو چه خبر از باباجونت ؟بهتر شدن ایشا ....

رییس نازنین چقد ماشا... نامزدت بهت میاد.ایشا... یه عمر با خوشی و سلامتی و البته پووووول زیاد کنار هم بخوبی زندگی کنید.

و مدیر محترم ،به قول رضا "دون ریحانا" مرسی که اومدی و صفایی دادی به ریخت و هیکل هممدن.

چشم ام که به صفای لاگ افتاد یه لحظه حس کردم همه بچه ها رفتن ارایشگاه و سر و صورتو اپیل کردن : D :D : D

ماری جونی ، دکتر  و همه و همه شماها هم بیایدو امار بدید ببینم چن چندید !

من که به مدت 2هفته تو ترک نت به سر میبرم و سعی میکنم تایم خودم رو به کارای غیر از گوشی بازی سرگرم کنم.تا ببینم تا کجاااااا میتونم ادامه بدم به رویه ی زندگی ه سالم : D

 لاااو یو مث همیشه



تاريخ : یکشنبه 1393/10/21 | 12:59 | نویسنده : فریناز |
راستی اون پایین سمت راست وبلاگ زیر بخش نویسندگان تو "حامیان وطن اسکین":

زایمان طبیعی و شینیون ساده اش تو حلقم!!!...من برم با اسید دوش بگیرم!!!



تاريخ : یکشنبه 1393/10/21 | 11:10 | نویسنده : رضا |
سلام بر دوستان گلم....

بر همشون این دفعه!

اقا چرا همه یهویی میاین ادم دست پاچه میشه! تو یخچال هیچی نداریم آبرومون میره هی...منظم بیاین ادم پیش بینی کنه نیفته تو حچل!!! اینا الان چای نداریم!! باید آبجوش بخورین...

اولا که رئیس مرسی وبلاگه خیلی خوب شده ه ه ه ه ....تنوع فوق العاده و لازمی بود!!!...(از این به بعد میخوایم به احترام دون کورلئونه (پدرخوانده 1 و 2) تو رو دون ریحانا نام گذاری کنیم!!) از خاطره و سرعت زمانم نگو و و و که دلم خونه! وای اینا همه یه طرف این که کم کم داریم به دهه چهارم زندگیمون نزدیک میشیم یه طرف!!!!...ترکیدیما!...

دوما که مبارکه ه ه ه ه معصومه جان از صمیم قلب...ایشالا خوشبخت بشی ی ی ی ی! خبر واقعا شادی آفرینی بود!!!...ای ول. تولد بچه هات ایشالا...

و ساناز تجربه اون فامیلتون جالب بود برام...اینجا خیلی عجیب غریبه...دیروز کلاس داشتم...فقط یه چیز خیلی ناراحتم کرد: اینکه این بچه ها مادرزاد اینطوری نشدن اغلب بخاطر تصادف و یه عده بخاطر بیماری تو این شرایطن...قدر سلامتیتونو بدونین بچه ها...بخدا هیچی بهتر از سلامتی نیست...همین که راه میرین میتونین با دستاتون کار کنین میبینین میشنوین میشینین بلند میشین خدا رو شکر کنین...

خب بگذریم...منم خبر خاصی ندارم جز دلتنگی دوری شما بچه های گل...بازم خیلی خوشحال شدم که اومدم دیدم اینجا شلوغ پلوغه!! دوستتان داریم فراوان

به امید خنده



تاريخ : یکشنبه 1393/10/21 | 11:5 | نویسنده : رضا |
سلام دوستای خوبم

خیلی خوبه که خبرای خوب ازتون میشنوم. مصی اینجا هم بهت تبریک میگم. اصلا انقده خوشحالم که دوس دارم تند تند بهت تبریک بگم

ریحانه چه خوب که باز پست گذاشتی.

بچه ها مشهد خیلی بهم خوش گذشت ماری رو انقده راه بردم هوا هم یکم سرد شد طفلی رو مریض کردم. فرین هم کلی بهمون افتخار داد باهامون اومد تا طرقبه کلی گردوندمون. خلاصه هم مایه زحمتشون شدم و هم کلی از دیدنشون شاد شدم.

ساناز نمیخواستم برم بازار رضا ..... هاهاهاها ..... اما چون دختر داییم نرفته بود رفتیم کلی خندیدم با یادآوری خاطرات :)

یلداتون. کریسمستون. عیدتون . عروسیتون . همه چیتون یهو مبارک

بازم میام



تاريخ : شنبه 1393/10/20 | 14:42 | نویسنده : پریسا |
سلااااام

چقدر وبلاگمون قشنگ شده

ریحان خانم خوش اومدی ، چه عجب عروس خانم. دیگه باید شوهر داری کنیو وقت نداری اینجا مدیریت کنی. چقدر حرفات خوب بود والبته غمگین. با خوندنش دلم گرفت. اینکه 8 سااااااااال گذش. ولی خب خوشحالم که دانشجوی نیشتنبرگ شدم و کلی خاطره قشنگ برامون مونده.

ماری خندیدنای مصی موقع کنفرانسو خوب اومدی و خوش به حالت که پریسا رو دیدی. دلم میخاد کل 85 ایها رو ببینم.

پریسا بیا پست بذار دیگه ، بازار رضا هم رفتی؟؟؟ هاهاهاااااااااا یادش بخیر چقدر منو بخاطر بازار رضا اذیت میکردی.

و در اخر اینکه دوستون دارم!!!!!



تاريخ : شنبه 1393/10/20 | 14:18 | نویسنده : ساناز |
واااااااااا دوباره اینجا با صفا شددددددد :)

ریحان مرسی که اومدی. مرسی که تم پیج رو عوض کردی. اینجا دوباره جون گرفت.وبلاگ بدون مدیر هم واقعا نمیشه! :) ریحان زندگی چطوری؟ خوبه؟ متاهلی خوش میگذره؟ 

مصی مباررررررررررررررررک مبارررررررررررررررررک مبارررررررررررررککککککککککک...هزاران بار. میدونستم حتما تو داری ازدواج میکنی. خیلی برات خوشحالم از ته دل. ایشالا همیشه همیشه همیشه موفق باشی. ایشالا توی راه جدیدی که داری شروع میکنی هر روز یه خوشی ببینی. ایشالا خوشبخت شی. باورم نمیشه معصومه که داری عروس میشی، حتی با اینکه میدونستم اما نمیدونم انگار تو هنوز همونی هستی که تا میرفتی کنفرانس بدی میزدی زیر خنده. همونی که خیلی زود لحجه نیشابوری یاد گرفته بود...عجیب زود میکذره این زندگی، عجییییب...

و ساناز عزیزم. خوبی؟ خوشی؟ :) آره پریسا رو دیدم. دو روز هم باهاش بیرون رفتم که توی همون روز اول سرما خوردم و روز سوم حالم بد شد برای همین نتونستم با پری و فرین برم طرقبه.خیلی خوب بود که پریسا رو دیدم.من که جدا دوسش دارم. 

همه ی دوستای عزیزم خیلی دوستون دارم. خیلی خوشحالم که باز اومدین اینجاو معصومه بازم تبریک میگم.ایشالا خوشبخت شی :* :* :* 



تاريخ : شنبه 1393/10/20 | 0:18 | نویسنده : مریم |
 

سلام. نمیدونم از کجا شروع کنم . اول اینکه فریناز بابت دعوتت و اینکه هنوز منو فراموش

نکردی ممنون.ببخش نتونستم بیام . دیدی مریم اومدم ؟ غیبت منو به بزرگی خودتون

ببخشید.این روزا خیلی به اون دورانمون فک میکنم .اینکه چقدر زود گذشت. وقتی عکستونو

خونه فریناز دیدم یاد روزای اولی که مهسارو تو کلاس محرم دیدم افتادم با اون عینکش با

خودم میگفتم چقد با نمکه والان باورم نمیشه هشت نه سال گذشته و ماها داریم دهه بیستمونو

به انتها میرسونیم تو اوج جوونی بودیم و ازینکه ازون زمان به اندازه شما خاطره ندارم

حسرت میخورم. حس می کنم بعد کارشناسی زندگی عین برق و باد داره میره جلو و نمیتونم

نگهش دارم. از همینجا نامزدی صمیمی ترین دوستمو بهش تبریک میگم. الهی همتون خوشبخت

شین.

کلام آخر اینکه شاید غیب شده باشم و گاهی وقتا بی معرفت اما منم فراموش نکنین. 

 



تاريخ : شنبه 1393/10/20 | 0:0 | نویسنده : مدیر |
سلام دوستای عزیز و قدیمی

ببخشید که خیلی وقته پست نذاشتم ، میام نوشته هاتونو میخونم ولی نمیتونم پست بذلرم چون با گوشی میام . خوبین ؟

آقا رضای با معرفت مرسی که پرچمو بالا نگه داشتی.

سانی جونم مرسی که همیشه به یادمونی.

ماری پیور تو خوبی؟ چیکارا میکنی؟ دلم برای هماون تنگ شده.

دیشب بله برونه من بود. دیگه منم قاطی مرغا شدم .ایشالله شماها هم همتون خوشبخت بشین.اگه نمیام اینجا رو حساب بی معرفتیم نذارین .نوشته هاتونو دنبال میکنم . عیدتونم مبارک برا منم دعا کنید.

دیوانه وارررررررر عاشقتوووووووووووونممممممممم عزیزای دلم.



تاريخ : جمعه 1393/10/19 | 12:7 | نویسنده : معصومه |
معصومه ه ه ه ه ه 



تاريخ : پنجشنبه 1393/10/18 | 15:34 | نویسنده : مریم |
سلام 

چطورین دو دوست پایه و با وفا؟

ماری من توروز جز بی معرفتا حساب نمیکنم، میدونم میای وبلاگ و پیگیری.

رضا چه تجربه جالبی میتونه برات باشه، یکی از اشناهامونم همینکارو کرد و البته اون رشتش تربیت بدنی بود و میگف وقتی بهشون یاد میدم که یه شوت بزنن انقد خوشال میشن و میان بغلم میکنن و میگن خاله ما برا اولین بار شوت زدیم... 

راستی یکی از 85 ایها قراره تا اخر ماه عروس شه ، اخر هفته هم احتمالا بله برونشه. نمیگم کیه ، تا خود بی معرفتش بیاد بگه. امیدوارم اون و همه 85 ایها خوشبخت باشن.

راستی ماری وقتی پریسا اومده بود مشهد دیدیش؟

دوستون دارم....



تاريخ : پنجشنبه 1393/10/18 | 13:0 | نویسنده : ساناز |
سلام بر دوستای گل 85ی...

کم پیدا؟ حتما حسابی همه مشغولن...شب که فکر میکنم به این که فردا بیام تو وبلاگ کلی حرف دارما همین که میام هیچی یادم نمیاد دیگه!!...

بیاین خبراتونو بذارین در جریان باشیم...امروز به کلاسی بهم پیشنهاد شد تو یه موسسه خیریه. رفتم اونجا خیلی جای جالبی بود. بچه ها همه معلولای حرکتی ان...روحیه عجیبی دارن. اصلا یه طور دیگه ان کلا...فکر کنم تجربه جالبی باشه...از سالماش که چیزی در نمیاد!!!...از جمله خودمون! البته اگه خودمونو سالم بدونیم!!!...

دوستون دارم فراوان

به امید خنده



تاريخ : پنجشنبه 1393/10/18 | 12:33 | نویسنده : رضا |
سلام و درود به دو دوست گل پایه!

که کماکان هستین! خیلی مخلصیم...همچنین به بقیه که گاه گاه میان و نمیان...مخلص اونام هستیم...بیاین سربزنین سانازو عصبانی کردین!!!...

چه خاطره جالبی داریا ساناز!...کلی خندیدم و یاد ها زنده شدن حسابی...یه تست داشتیم, ترین ها؟ یادتونه؟ اخ اگه پیداش کنیم بذاریم دوباره بخونیمش! خیلی با حال بود...

میگما ما الان در حکم خون هستیم در رگ های این کالبد 85ی!!!البته هممون خونیما ولی چون بقیه رفتن, بدن خیلی خون ازش رفته دیگه رمق نداره!!!...اینم باحاله ها:

من فکر کنم معده ام...همش یا در حال خوردنم یا دارم به غذا و خوردن فکر می کنم..مسئولیتای دیگه ای هم دارم که حالا بماند..

تیمور و مرتضی دو تا ریه هامون هستن که تنفس می کنن و هوای سالم (!) رو به کالبدمون میدن...

رامین آپاندیسه! اصلا معلوم نیست برای چی هست؛ فقط هست!!!

جواد روده بزرگه!!!!!

حسن گوشمونه...هم حواسش به همه جا هست و هم هر وقت بهم میریزه تعادل کل ما رو به فنا میده!

آزاده قطعا, قهرا و حکما حنجرمونه...

حمیده پاهاست, هی داره میدوه...

ساناز تو و مریم تو؟ شما کجایین؟!

و بقیه چی ان؟! مسئله اینست! (اظهار نظر آزده ولی خواهشا سراغ غدد درون ریز نرید فعلا تا تکلیفشو مشخص کنیم؛ اون باید در موردش فکر بشه تا ببینیم کی مسئولیت رو می پذیره)

می خوامتون!!!...

به امید خنده



تاريخ : یکشنبه 1393/10/14 | 19:17 | نویسنده : رضا |
واییییییی یه نوشته کلی طولانی نوشتم اما نمیدونم دستم به چه دکمه ایی خورد که یهو برگشتم تو صفحه اول و همش پرید! ساناز منو جزو بی معرفتا حساب نکن. من حتی اگه چیزی هم نگن اما همیشه سر میزنم منتهی میبینم خلوته و کسی نیس منم دیگه چی بگم برای در و دیوار؟ حرف زدن وقتی خوبه که یه عده مشتاق شنیدن باشن والا حرف زدن الکی مال آدمای خله!  (دور از جون شما البته!) 

ولی به هر حال من همیشه میام. روزی یک بار رو که حتما سر میزنم...

جالب بود این برگی از خاطرات رو که گذاشتی و یادم اومد که دهقان روز آخر چقدر رو اعصابم بود!

خب...من میرم فعلا اما همین دور و برام. گوش میدم به هر کسی که اینجا چیزی بگه و همچنان دوستون دارم 



تاريخ : شنبه 1393/10/13 | 23:57 | نویسنده : مریم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.