My Holy Uuniversity
 
ماری جونم منم دلم براات تنگ شده , شبای احیا هم به یادت بودم و برات دعا کردم و بهت اس ام اسم زدم  , یعتی برای همه 85 ایها دعا کردم.

راستش منم احیاهای خوابگاهو یادم نیس , فقط صفای طولانی سلفو موقع افطار یادمه .منو بیتا اینا و سمیرا تا دم سحر بیدار بودیمو ملتو واسه اینکه سحری بخورن بیدار میکردیم....یادش بخیر

عاشق اون تسبیح آبیم بودم اماااا بعد اون 4 سال گم شد , اصن نمیدونم چی شدو کجا رفت دوست 4 ساله من

 

[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 17:59 ] [ ساناز ]
به به چه عالمه پست جدید :)

چرا دلت گرفته آتشی؟ بابا دنیا همینه غم نخور. منم دلم خیلی وقتا میگیره اما وقتی به این فکر میکنم که زندگی در مقابل اون ابدیتی که روبرومونه چقدررررر کوتاهه دیگه غصه نمیخورم. کسی نمیدونه چقدر زندگی میکنه اما اگه حتی 100 سال هم باشه باز در مقابل چیزی که قراره ببینیم کمه پس... انقدر به گذشته فکر نکن. هیچ کدوم ما فکر نکنم اون روزای خوب رو یادش رفته باشه. و به قول تو اون هیجانی که داشتیم وقتی فمیدیم یه جا قبول شدیم اونم تو تکمیل ظرفیت اونم اولین سالی که فردوسی داش تو نیشابور کلاس برگزار میکرد. خدا رو شکررر...خیلی خوب بود خیلی روزای خوبی بودن اما انقدر به گذشته فکر نکن. ببین پیر میشی باید بریم از گوشه خانه سالمندان جمعت کنیم روزی هم نصف کمپوت سیب بهت بدیم. حالا خود دانی! 

ساناز خیلی دلم برات تنگ شده. به یادت بودم این روزا مخصوصا شب احیا که البته من نرفتم هیچ کاری هم نکردم اما چون تو اهل این بی بی بازیا هستی خیلی به یادت بودم!  ساناز تو تو خوابگاه شبای احیا چیکار میکردی؟ اونجا هم مراسم بود؟ اصلا یادم نمیاد. من فقط اون کتاب دعای درب و داغون و تیکه پارتو یادمه با اون تسبیح آبیه که خیلی خوشگل بود. روزه میگیری امسال یا هنوز به سن کلیف نرسیدی؟ 

میگم چقدر دیگه هیچ کس اینجا نمیاد. همه یکی یکی انصراف دادن. همش تقصیر اون وایبره که کسی اینجا نمیاد! 

من که وایبر ندارم پس مجبورم تحملتون کنم و بیام همینجا 

خب من برم باز هم سر میزنم بهتون....خوش باشین و شاد و انقدر هم به گذشته فکر نکنین که الکی غصه بخورین... 

[ شنبه 1393/04/28 ] [ 18:18 ] [ مریم ]
 

من فرزند اول هستم
فرزند اول که باشی...
باید مسئولیت بپذیری
باید خیلی زودتر از خواهرها و برادرهایت بزرگ شوی
باید قبل از موعدش بچه داری کنی و صبوری را یاد بگیری
باید بیشتر مراقب همه چیز باشی
باید بیشتر بفهمی و بیشتر غم خوار باشی
باید به پدر و مادرت نزدیک تر باشی
باید موفق باشی چون والدینت این را با تمام وجود می خواهند
باید الگو باشی
باید کمتر اشتباه کنی
باید بدانی که روزی تو ستون خانواده می شوی و برایش آماده باشی
باید بیشتر بجنگی
باید به معنای واقعی همیشه " اول" باشی.
فرزند اول که باشی بزرگ تر از سن و سالت به نظر می رسی...
با همه این سختی ها هرگز دلم نخواسته خواهر یا برادر بزرگتری داشته باشم...
من فرزند اول هستم...
و این معنای انسانی محکم و بزرگ است...
سلامتی بچه اولا...!!!!
به امید خنده
[ جمعه 1393/04/27 ] [ 1:23 ] [ رضا ]
این روز ها زیاد دلتنگ می شوم...

قبلا که اینطور می شد می رفتم پیش دوستانم, گپی می زدیم و دلتنگیم برای مدتی غیبش می زد...ولی هیچ وقت نمی رفت...

این روزها که تنهاترم همیشه همراه من است. در گوشم خاطرات را زمزمه می کند. افسوس می کشد...آه می کشد...

تنها کاری که از من ساخته است این است که کنار چنجره بایستم و سیگاری روشن کنم و به هیچ فکر کنم...دلتنگی هم همینجا کنارم می ایستد و مرا نگاه می کند...وقت هایی که لبخند می زنم او هم لبخند می زند ولی وقت هایی که واقعا دلم تنگ می شود او هم همین احساس را دارد...

کنار پنجره همه چیز خوب است...

[ جمعه 1393/04/27 ] [ 1:18 ] [ رضا ]
دلم واستووووون تنگ شده

یه عالمم تنگ شده ه ه ه  ه ه ه ه ه 

[ پنجشنبه 1393/04/26 ] [ 19:18 ] [ ساناز ]
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…!

جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…

به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت …

.
خدای من!
من مسیر زندگی ام رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام …
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت …
خدایا ما رو می رسونی؟؟؟

یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟؟؟!

[ پنجشنبه 1393/04/26 ] [ 19:2 ] [ ساناز ]
یه لحظه به انگشتات نگاه کن!
روشون خطوطی هست...
به نظر تو چرا هست؟

چون خدا خواسته بهمون بگه که از تو فقط یکی هست و
تو باید به بی نظیرترین شکل بری روی قله ی خودت
اما خیلی هامون فراموش میکنیم که قله ای هست و
ما اومدیم که به اوجش برسیم
و سرگرم پایین قله میشیم

نذار اثر انگشتت یه روز فراموش بشه
بی نظیر خودت شو
با دیروزت رقابت کن ، تا به اوج قله ات برسی و
اینو بدون که هروقت جواب این سوال رو پیدا کردی و
با تک تک سلول هایت واسش جنگیدی

یعنی روی قله ات هستی…
برای چی نفس میکشی؟!!.

[ یکشنبه 1393/04/22 ] [ 17:57 ] [ ساناز ]
سلام بر همه دوستای گلم...

زندگی بر وفق مراد میگذره؟

واسه ما که بد نیست...چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به خودم و این راهی مه تو این 8 ساله طی کردم...داشتم فکر میکردم یه شب بخوابم صیح پاشم ببینم برگشتم 8 سال پیش قبل از کنکور...اینقدر تصورش و اینکه چه واکنشی نشون می دم هیجان داشت که خدا می دونه...آرزوی برگشتن ندارم چون فکر نکنم مسیریرو عوض کنم اما خیلی هیجانشو دوست دارم!!!!...بهش فکر کردین تا حالا؟!...

 

[ شنبه 1393/04/21 ] [ 0:28 ] [ رضا ]
سلام و دو صد سلام....

ایشاله دفعه بعد که جمع شیم ماشین دارم که پیاده نمونیم بریم تو نمازجمعه! داستانی بودا...

میگم مریم من هنوزم با نهایت بدبینی مقاومت میکنم میگم نه! این اتفاقی بوده!...( بر جمال فروید صلوااات)

اینم انرژی برای دفعه بعد که حمع شیم دور هم!

÷÷((()*آآآآ&&&&^%^^^^$$%#%ننننن%###@!!!#&&*(؟">>:»»»\\}{{{::ًًًٌٌٌٌٌٌَُِِِِِيژژژژي<<>ؤؤإ::ّ
(دیگه امواج انرژی رو انتظار نداشته باشین خونده بشه!)

به امید خنده

[ چهارشنبه 1393/04/11 ] [ 23:26 ] [ رضا ]
ماری جونم اس ام اسات بهم میرسه....عزیزم مگه میشه به یادت نباشیم .... تو هم تو تک تک خاطرات ما شریکی ... تو تک تک حماقتامون .... 

رضا باهات موافقم ..با اینکه خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت اما تو اوج خوشحالی یه غمی بود ...  همونجا منو فهیمه بهم میگفتیم چقد بد که باید جداشیم و نمیریم خوابگاه که باز کل خاطره های امروز رو  مرور کنیم.

اتفاقا دیروز بعد اینکه از خداحافظی کردیم فهیمه اس ام اس زد امروز که دیدمت دلم 10 برابر تنگ شد.

خب حالا همتون کلی انرژی مثبت بدین که بازم دور هم جمع شیم.

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 23:42 ] [ ساناز ]
رضا و ساناز مرسی که "شادیهایتان را قسمت کردید با ما" 

تشکر دوباره هم از سانی که زنگ زد به من و من صدای موبایلمو نشنیده بودم. ساناز مرسی که به یادم بودی خیلی خیلی مرسی ی ی ی ی :*

رضا دیدی خودتم ربط خوابطو با اتفاقی که واقعا افتاده فهمیدی؟ :) حالا باز هی بگو فروید فروید! :P

سانازززززز نمیدونم اصلا اس ام اسام بهت دلیور میشن یا نه. تو رو خدا ناراحت نشی یه موقع فکر کنی جواب نمیدم! باور کن اس ام اسا داغونن. اول میزنه دلیور شد بعدش که نگاه میکنم میبینم دلیور نشده، هر اس ام اسی رو هم صد بار میفرسته. خلاصه من بی تقصیرم باوررررر  کن :*

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 23:12 ] [ مریم ]
سلام و دو صد درود به دوستای گللللللل

وااای جمعه چقدر خوب و قشنگ بود....عاااالی بود...جای همه اونایی که نبودن واقعا خالی...گرم بود مثل کوره! عقلمونو دادیم دست مرتضی بعد کلی وقتمون هدر رفت الکی!خوردیم تو نماز جمعه اصلا وضعی بود ولی خوب بود خیلی قشنگ...

گاهی اوقات ادم از یه چیزی خیلی لذت می بره...اونقدر که ارزو می کنه همه تو این لذتش شریک باشن از دوست و اشنا گرفته تا دشمن و اشناهای دور...دوست داشتم شادی اون روزمو با همه تقسیم کنم...هر چند اون روز تو اوج خوشحالی خیلی دلم گرفته بود و غمگین هم بودم...شاید از دوری شاید از دلتنگی شاید از اینکه دوباره از هم جدا می شدیم...ای ولا خودمون!

دوستون دارم

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز

بس طـــــور عجـــــــب لازم ایــــــام شبابست

به امید خنده ( دقیقا اینو که می نویسم تعبیر رویای دوباره جمع شدنمون بود که به حقیقت رسید و یا هر جمع دیگه ای از ما که توش خنده باشه هر چند همه حاضر نباشیم! پس بازم به امید خنده)

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 21:41 ] [ رضا ]
بعد تقریباااا 2  سال همو دیدیم.

جای اونایی که نبووووودن خیلی ی ی ی ی ی ی خالی بود.

مرور خاطرات اون 4 سال ..... خنده های از ته دلمون ..... همه چی خیلی خوب بود

ایشالله یه روز  هممون یه جا جمع شیم.

 

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 13:43 ] [ ساناز ]
زندگی می کنم...
برای رویاهایی که منتظر حقیقی شدن به دست من هستند,من فرصتی برای بودن دارم...
پس ساکت نمی نشینم!
می گذارم همه بدانند که من با تمام توانایی ها و کاستی ها شاهکار زندگی خود هستم,
کافی است لحظات گذشته را رها کنم...
و برای ثانیه های اینده زندگی کنم, چون رویاهایم انجاست و من, فقط یک بار فرصت زندگی کردن دارم.

[ دوشنبه 1393/04/02 ] [ 23:8 ] [ ساناز ]
دیدین بچه ها این مدل ورود به وبلاگای گروهی چه مزخرف شده؟! ینی چی مثلا؟!

خوبین؟ 

 

چه خبرا؟ امروز نمره ی پایان ترم دانشجوهامو وارد سایت کردم. 2 نفر افتادن. هر چی هم من سعی کردم به قول معروف دست باز نمره بدم اما راه نداشت. یکیشون که انقدر بیخیال بود که برای پایان ترم نیومد سر جلسه حالا باز اگه بعدش به من ایمیلی چیزی میزد یه حرفی، اما هیچ خبری هم ازش نیس. یکی دیگه هم برگه اش از بیست نمره "به زووووووررررر" شد 2 ! ینی با خودم گفتم کسی که 2 میگیره ینی نه حتی یه کلمه درس خونده نه سر کلاس حواسش بوده و بنابراین منم همون 2 رو براش رد کردم و حتی بهش 9 ندادم. بالاخره باید یه فرقی بین اون که 9 میگیره و اون که 2 میگیره باشه. اما خدایی ی ی ی خیلی خوب نمره دادم به بقیه. خیلی ها میافتادن اما بهشون 12 یا 13 دادم. ینی به همه بچه ها دست کم 3 نمره بیش از اونی که میگرفتن دادم، به همه ه ه ه ....به بعضی ها که یه کم فعالتر بودن حتی بیشتر ارفاغ کردم. تازه 20 هم داشتیم!

ساناز اگه یه موقه من تو هفته آینده شاید برم تهران تو نمیای یه روزه ببینمت؟ دلم برات خیلی تنگ شده.....

پریسااااا تو کجایی؟ نمیدونم اصلا دیگه پست ها رو میخونی یا نه اما چند شب پبش تو خونه مون حرف تو بود. بابام میگفت چرا اون دوستت که زنجانی بود دیگه نمیاد؟ گفتم کلی سرش شلوغه...ولی بیای خیلی خوبه. راستی کنکور چی شد؟

رضا خواب جالبی دیدی. خیره ایشالا  

خب دیگه من برم فعلا.... 

دوستون دارم خیلی. 

[ دوشنبه 1393/04/02 ] [ 16:47 ] [ مریم ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب