My Holy Uuniversity
 
رضا و مریم مرحباااااااااااا.....خیلی خوب بووووود.

من به داشتن دوستان با استعدادی چون شما افتخار میکنم .

مریم دیدی رضا فقط رضا منو درک کرد که خیلی با استعدادمو بلدم حلیم درست کنم. ولی شماها که 4 سال تو خوابگاه با من بودین شعور نداشتین.

وااای ماری اون قسمت خیلی خووب بود که بوژی میگه حسن گیتار بزنه .

مرتضی میگه باید شما هم میومدین با هم میدویدیم

[ سه شنبه 1393/07/08 ] [ 13:53 ] [ ساناز ]
رضا upon rereading your text متوجه شدم که اتفاقا لحن نوشته ات هم خیلی خوبه و هم گفتاریه هم توش از مدل حرف زدن بچه ها استفاده کردی. نمیدونم چطور دفعه ی اول ندیدم!  خیلی خوبه کارات...حتما ادامه بده 

[ دوشنبه 1393/07/07 ] [ 9:31 ] [ مریم ]
رضا خییییییل ی ی ی ی خوب بودددددد، کلی خندیدم! مخصوصا اونجایی که اگه مرتضی بفهمه کسی سیگار میکشه خون به پا میکنه یا وقتی ساناز حلیم پخته (شاید باورت نشه اما ساناز فسنجوناش معرکه اس!! ) همچنین اونجایی که جواد وارد میشه و همه به احترامش پا میشن!! فک کن!!! من فقط یه نکته ایی رو میخوام بگم. البته تو رشته ات ادبیات نمایشی بوده و خب مصلما با اصول نویسنده گی بیش از ماها آشنایی. شاید اصلا نظرم از لحاظ فنی درست نباشه اما خب میگم:

به نظرم نمایشنامه ایی که داره در مورد یه فضای صمیمی و خودمونی نوشته میشه و وخصوصا وقتی در قالب طنز هستش برای اینکه بهتر بتونه صمیمیت توی فضا رو منتقل کنه بهتره اگه (به نظر شخصی من) که لحن متن هم خودمونی باشه. یعنی کلمات در قالب گفتاری باشن و شکسته پکسته و توش از تکیه کلام بچه ها استفاده بشه با همون شیوه ی اصل عدم تجانس...حالا شما که استادین ولی من هم میخوام یه فضولی تو رشته تو بکنم و ورژن خودم رو اینجا بنویسم. (بر اساس اصل عدم تجانس! چه کلمه ی قلمبه سلمبه ایی!) 

فضا: خوابگاه پردیس 

زمان: صبح ساعت 6:30

ساناز: (بدو بدو میاد تو اتاق مریم) مریم، پاشو ساعت شیش و نیمه. از سرویس جا میمونیا!

مریم: (از زیر پتو با چشمای بسته) باشه پا میشم، بذار فقط پنج دقیقه دیگه بخوابم.

ساناز: (همچنان تو اتاق) فهیمه پاشو خواب میمونیا

فهیمه: (عین برق از خواب بیدار میشه) سلاااام صبح به خیییییر (پر از انرژی)

ساناز: مریم این سایه چشمات کجان من یه کم بزنم؟

مریم: (از زیر پتو) همونجا رو فایله

ساناز: (در حالی که بسته ی سایه چشم تو دستشه یهووو) آخ خ خ خ مریییییم سایه ات از دستم افتاد شکستن همه شون! ببخشیییییییید

مریم: (از زیر پتو با یه نیم نگاه) تو فقط بذار ده دقیقه دیگه بخوابم! اصلا بچه ها نظرتون چیه امروز نریم کلاس؟ یا اصلا ساعت اول رو فقط نریم؟

ساناز: نه ه ه ه پاشو بابا! اه چقدر تنبلین! من صبحونه آماده کردم تو اتاقم. بیاین. صبح زود رفتم نون و خامه هم خریدم. پاشین دیگه...

.

.

.

مکان: دانشکده هنر. مجتمع. کلاس زبان شناسی. استاد بوژمهرانی

پریسا: ای بابا بازم زبان شناسی، بازم بوژ مهرانی. واقعا از اول هفته ناراحتم که باز باید بیایم این کلاس مزخرف و این استاد خل رو تحمل کنیم.

آزاده قندهاری: (در حالی که با یک من و نیم موس و ژل رو سرش نشسته ردیف آخر) من که اتفاقا خیلی از کلاسای استاد راضی ام!

پریسا: خانم شما درست میکین اما واقعا دانش آقای بوژمهرانی اونقدر نیست که بتونه پاسخ گوی سوالات بچه ها باشه. من باید با استاد امامی یه صحبتی داشته باشم.

-در همین حال بوژمهرانی وارد میشه مثل همیشه اول یه نگاه به پریسا میکنه و پریسا با بی تفاوتی روشو میکنه اونطرف. آزاده قندهاری با چشمای خمار و یه لبخند ملیح داره به بوژمهرانی نگاه میکنه.

آزاده: سلام استاد خسته نباشین!

(پوژمهرانی با بی تفاوتی):ممنون!

مرتضی: (خیلی با انرژی) استاد قبل از اینکه درس رو شروع کنید من یک سری سوالات در خصوص جلسه پیش داشتم که اگه ممکنه بپرسم (و مثل همیشه سوالاتش چهل دقیقه طول میکشه)

فهیمه: (رو به ساناز با صدای یواش) ساناز آخه تو عاشق چیه این اسکل شدی؟

ساناز: هیییییس؛ عاشق همین حرفای علمی و دقیقش؛ عاشق این رفتار متینش. حالا فعلا بذار درس رو گوش بدیم. سر کلاس صحبت نکنیم بهتره.

در همین اثنا یهو از ته کلاس صدای خنده ی آزاده و ریحانه و مریم سید مرادی بلند میشه. استاد پوژمهرانی و بقیه با تعجب نگاه میکنن

مریم سید مرادی، آزاده و ریحانه نمیتونن جلوی خنده شونو بگیرن. هی میرن زیر صندلیاشون و باز میان بالا!

بوژمهرانی: فکر میکنم همه خسته شدیم. بهتره این جلسه درس رو تعطیل کنیم. حسن، شما که گیتارت همراهته اون آهنگ ترکی رو که من خیلی دوس دارم بزن منم همراهیت میکنم. فقط حواستون باشه کسی تو راهرو نباشه که بشنوه.

حسن: استاد من راستش زیاد وارد نیستم. اگه ممکنه آقای خوشنام قبول زحمت کنن.

آقای خوشنام: (گیتار به دست شروع میکنه)

پریسا: (با صدای خیلی آروم) واقعا این جلف بازی ها از یک استاد بعیده

آزاده: (تو نخ استاد با همون موهای موس زده) وااااای چه رقص قشنگی استاد!

در ردیف اول کلاس مریم، فهیمه و ساناز آروم نشستن و نظاره گر اوضاع هستن....

(to be continued!)

[ یکشنبه 1393/07/06 ] [ 21:17 ] [ مریم ]
سلام بر دوستان عزیزتر از جان...

یه مدتیه ناچار شدم یاد بگیرم چطور نوشتنم رو به سمت طنز ببرم...خیلی جالبه ولی تلاش بسیار نفس گیریه!!!...مخصوصا که روحیه چندان طنزی هم نداشته باشی!بهم کمک کنین اگه ایده و درسی به ذهنتون میرسه!!!...

افشائیاتتون در خصوص بچه ها ایده هایی رو بهم داد! تلاش جالبیه...فکرکنیم یه روز صبحه و تو خونه مادربزرگمون همه جمعیم...حالا کی داره چکار می کنه؟!...(بر اساس اصل عدم تجانس با واقعیتی که هست)

مرتضی با لباس ورزشی خسته از بیرون می رسد و با شادی به همه سلام می کند:"سلام بچه ها...باید میومدین با هم می دویدیم!! خیلی خوب بود!! من میرم یه دوش بگیرم که امروز کلی کار دارم!!!"

حسن با مهربانی به مرتضی سلام می کند و با لبخندی او را به سوی حمام بدرقه می نماید. رو به اتاق فهیمه:"فهیمه عشقم چیزی نمی خوای از بیرون؟ من دارم میرم کارامو انجام بدم..."

فهیمه شلخته با موهای ژولیده بیرون می آید و با عصبانیت داد می زند: " برو گمشو...خبر مرگت"

مریم از اتاق دیگری وارد میشود. زیرسیگاریش تقریبا پرشده و سیگار نصفه ای در دست دارد. زیر چشم هایش از بی خوابی گود افتاده.

فهیمه:" بازم نخوابیدی؟"

مریم:(با عصبانیت) " به تو چه؟" همانطور که می رود از روی پای پریسا که گوشه اتاق نشسته رد می شود.

پریسا: "آخخخخخ"

مریم:" زهر مار...پاشو از اینجا...اه" (عبوس به سمت آشپزخانه می رود. در آشپزخانه ساناز ساعتها است که مشغول تهیه صبحانه است. با دقت چای می ریزد)

ساناز: می خوای "کمکت" کنم؟ چیزی شده؟ چرااینقدر عصبانی هستی؟!

(مریم جواب نمی دهد. یک لیوان آب می خورد و بیرون می رود)

(فریناز با آرامش وارد آشپزخانه می شود)

فریناز: سلام..

ساناز: فرییییییین؟ امروز میای از صبح تا شب کارای بچه ها رو انجام بدیم؟!!!

فریناز: باشه..

(ساناز بهمراه فریناز با سینی چای وارد پذیرایی می شود)

ساناز: بچه ها بیاین صبحانه حلیم داریم. خودم درست کردم....هرکی نیاد ناهار بهش "مرصع پلو" نمی دم!!

رضا از گوشه ای کتاب بدست وارد می شود.

رضا: سلام بچه ها...صبح بخیر...ساناز من صبحانه زیاد نمی خورم باید برم بخونم؛ 6000 صفحه دیگه مونده...(بو می کشد) اه! باز مریم داره سیگار می کشه...چقدر از بوی سیگار بدم میاد!!!..مرتضی بفهمه تو خونه سیگار کشیده خون بپا می کنه!!!!

جواد از حیاط وارد می شود. همه به احترام او بلند می شوند. جواد با متانت تمام وسایلش را گوشه ای می گذارد.

بچه ها: درود استاد...

جواد (با متانت): درود عزیزان!!!

(پایان!)

(من مشخصات بارز دیگه ای از بقیه به ذهنم نیومد تا اینجا بنویسم...شما ادامه بدین...در ضمن اگر ایراد داره بگید...مرسییییی)

به امید خنده

[ یکشنبه 1393/07/06 ] [ 17:50 ] [ رضا ]
ماااااری عااااااااالی بووووددددد , خیلی خندیدم . یعنی کاملا اون لحظه ها اومد جلو چشام. وااای وقتی از شیر آب میریختم .اتفاقا بیتا هم چند وقت پیش این قضیه رو بهم گفت. درس خوندن پریسا هم عااااااااااااااااااااااالی بود....وقتی حساب میکرد که اگه از 12 بخونه تا 6 صبح تمومه.

راس میگیاااا ماری ما با اون درس خوندنمون برا glassory  چرا انتظار داشتیم که قبول شیم ؟

خوش به حال حمیده که میخواد دفاع کنه.

بانو فریناز من که عاشقتونم.

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 18:47 ] [ ساناز ]
علیک به همه.احوالات ؟!

رررررضا منم از 5شنبه که برگشتم مشهد عزمم ور جزم کردم و نوشتن پیش نویس اول پایان نامه رو استارت زدم.با چه امیدی انتظار دارم 2 ماه و نیمه جمعش کنه خدا میدونه !

ماااااااری خرغلت زدم بعد از خوندن توصیف چایی درست کردن ساناز و چقد تصویر فهیمه به واقعیت ذهن من نزدیک بود .

2شنبه دکتر دفاع داره و اگه کلاس نزارن واسم (که تا نیم ساعت دیگه مشخص میشه) به احتمال قوی برم سبزوار واس تشویق دکتر ...

پری ازون دانش آموزت چه خبر ؟!!!

سااااانی تورا هم دوست میدارم

 

 

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:54 ] [ فریناز ]
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 9:45 ] [ فریناز ]
رضا خیییییییییلی ی ی ی ی خندیدم!  البته خب تو تو خوابگاه نبودی و حق داری این احتمال رو بدی (حتی فکرشم عجیبه) که ساناز بره چایی بذاره!  ساناز جان عزیزم بلدی زیر گازو روشن کنی؟  رضا بعضی موقع ها حتی دیده شده بود که بانو ساناز از شیر آب گرم تو لیوان آب میریختن بعد چایی کیسه ایی مینداختن و با همون حالت کف کرده و یخ میخوردنش!  ساناز میدونی الان چه تصویری اومد جلو چشمم؟ نونایی که از سمنان میاوردی، گوشه اتاق رو اون جعبه میوه ها 

کلا رضا مشخصه ناشی هستی و خوابگاهی نبودی چون در این صورت باید میدونستی که پریسا هم اصولا نخواهد گفت "هیس دار درس میخونم"! اگه گفتی چرا؟ چون گل پری فقط شب امتحان (نصفه شب) وقتی همه خواب بودن شروع به خوندن میکرد 

هیچ وقت این رو یادم نمیره که شبی که فرداش برا اولین بار امتحان سختی با امامی داشتیم (اسم کتابش چی بود! یادم رفته!!!) همون امتحان که 90% بچه ها افتادن، من شب خیلی زود خوابیدم برا همین صبح زودتر بیدار شدم دیدم اتق پریسا درش بازه. حدودای 6 صبح بود. رفتم دیدم پری و مهسا با قیافه های خیلی خسته دارن درس میخونن. گفتم "تموم شد؟" پری گفت: "بیشترشو از رو خوندیم، نصفیشو کلا نرسیدیم بخونیم!" حالا تو فکر کن یه ساعت دیگه امتحان داشتیم!  الان من به این فکر میکنم که با اون وضعیت درس خوندن چرا وقتی امامی نمره ها رو اعلام کردن اکثرا همه اعتراض کردن؟ ینی انتظار میرفت که قبول شن؟ پری تو بگو!  (هااااا اسم کتاب یادم اومد :glassory)...عجب امتحانی بود...!

بنا بر این رضا با اجازه من متنتو بدین صورت تغییر میدم:

رضا: ساناز پاشو یه چایی بذار با برو و بچ دور هم بخوریم.

ساناز: چی؟!! من؟!! نمیدونی من نحیفم؟ نمیدونی من معصوم ترینم. اصلا باشه میرم...

(پس از چند دقیقه ):

ساناز (از داخل آشپزخانه): یکی بیاد کمک کنه گاز رو روشن کنم! 

پریسا: من الان میام بابا..دو ساعته تازه میگی کمک؟! (با لبخندی مهربان و مادرانه!)

خودم: پریسا جان شما بشین درستو بخون خواهشا، فردا امتحان دراما داریمااااا....

پریسا: نه بابا. هنوز که خیلی زوده. من حساب کردم 5 تا نمایشنامه داریم. اگه هر کدوم یه ساعت و نیم طول بکشه میشه هفت ساعت و نیم. من اگه از یازده شب شروع کنم نیم ساعت هم برا دوره کردن اضافه میمونه...

خودم: خود دانی!

مریم افتاده: ای بابا ساناز کجا موندی؟ چایی نخواستیم اصلا! خودم میذارم!

من: مریم های بای هم داری؟

.

.

.

خودم (یازده شب): پری ی ی ی ساعت یازده اس نمیخوای شروع کنی؟

پریسا: نه بابا، زوده! میدونی حساب کردم دیدم یه ساعت و نیم برای هر نمایشنامه زیاده. یه ساعته هم میشه خوند. دیگه از دوازده شروع میکنم. اصلا من فقط نصفه شبا درس میفهمم.

(و در همین حال فهیمه روی تختش همچون همیشه در حال درس خوندن و هم زمان با موهاشم بازی میکنه و یه نیم نگاهی هم به ماها داره)

.

.

.

. این هم از نمایشنامه خوابگاه پردیس! 

[ چهارشنبه 1393/07/02 ] [ 20:43 ] [ مریم ]
رضا: (با انرژی وارد می شود): سلام و دوصد درود...هیسسسسسسس داد نزن ساناز!

ساناز: چیه هیس هیس می کنی؟!

رضا: (با صدای آرام) بچه ها همه هستن خونه...سرگرم کاراشونن...مشغولن حواسشونو پرت نکن!!!....به قول سهراب:

به در خانه اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی ما...

حسنم آره اول هفته پیش ثبت نام کرد و رفت اصفهان گردش! قصد داره یک ترم خرم آباد بمونه بعدش تصمیم بگیره. میگه ممکنه بیاد تهران بمونه رفت و آمد کنه ولی احتمالش ضعیفه...خیلی خوبه حسابی هدف دار شده!...خیلی خوشحالم شخصا...راستی دفاع کردی؟ من تازه شروع کردم به نوشتن پروپوزال! فکرکن!!!...

(ساناز با تمسخر و صدای بلند می خندد)

پریسا: (صدایش از دور شنیده می شود) میشه اینقدر بلند حرف نزنین؟ درس دارم ( ساناز بیشتر می خندد. رضا به سمت صدا بر می گردد تا جواب بدهد. صدای غرغر چند نفر از دور شنیده می شود)

رضا: باشه باشه...ببخشید...(باصدایی شبیه نجوا ادامه می دهد) دیدی؟ حسابی سرگرمن!! پاشو برو یه چایی بذار من برم سر کوچه یکم خوراکی بگیرم... (ساناز سر به نشانه تایید تکان می دهد و خارج می شود. رضا پاورجین از سمت چپ خارج می شود)

(صحنه خالی- نور می رود)

صدا: به امید خنده

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 20:57 ] [ رضا ]
سام علیک

کسی خونه نیس؟

چقد این روزا منو یاد اون اول مهرایی که قرار ببود بریم نی میندازه ....یادش بخیر.......دیشب خواب امامی رو دیدم اما دقیقا یادم نیس چی بود.

رضا حسن ثبت نام کرد؟ همون خرم آباد خونه گرفت ؟

[ شنبه 1393/06/29 ] [ 12:32 ] [ ساناز ]
سلام و دوصد سلام بر دوستان گل...

چند روزیه ساکته اینجا...نزدیک مهر میشه و همه سرشون شلوغه...نمیدونم چه حکمتیه وقتی دانشجویی سرت شلوغه وقتی نیستی بازم سرت شلوغه! داستانیه این آخر شهریور...این موقعها که میشه یاد اولین روزایی میفتم که می خواستم برم دانشگاه. تو همچین روزی سمنان بودم برای ثبت نام...بعد که برگشتم رفتم پیش دوستام برای خداحافظی انگار که می خواستم برم جنگ!!

همه دوستامم همینطور در کش و قوص رفتن به شهرهای دانشگاهاشون بودن...روزای باحالی بود فقط یه بدی داشت اینکه رابطم با خیلی از دوستام از همونجا قطع شد...گرفتاری زندگیه دیگه...ولی قشنگیش دوستان جدید  و تجربه های جدیدتر بود...همیشه اینطور استرس هارو دوست داشتم! آدم حس می کنه زنده است!!!...

هورا به افتخار خودمون همین طوری الکی!!

راستی ساناز باز هم ممنون بابت این پستهایی که به لاگمون حال و هوای سهرابی میده...

به امید خنده

[ چهارشنبه 1393/06/26 ] [ 12:16 ] [ رضا ]
"... من از خیلی چیز ها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ ، از مدیر مدرسه ، از نزدیک شدن وقت نماز ، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بودم . خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد . عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود . شب که می شد در دور ترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم . اما مدرسه را دوست نداشتم . خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم . بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم . صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم . وقتی در کلاس اول دبستان بودم . یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کشیدم ، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد ، و گفت : « همه درسهایت خوب است . تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی ». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم . با این همه ، دیوار های گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم..."

- برگرفته از زندگى نامه سهراب از زبان خودش

[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ 13:37 ] [ ساناز ]
سلام و دو صد درود بر جاودانان....چه خبرها؟!

پریسا امیدورام شاگردت حالش خوب شه خیلی زود...خودش شاید چیزی حس نکنه ولی خطر, ناامیدی اطرافیانشه...ناامیدی خطرناکه امیدوارم ناامیدی سراغ کسانی که بهش فکر می کنن نیاد...

فریناز حسن زاده جوهری تولدت مبارکککککک....امیدوارم امسالت هم سال قشنگی باشه پر از اتفاقای خوب....

البته گفتن نداره که کلا شهریوری ها چون خیلی خفنن زندگیشون خوبه آیندشون خوبه همه چیزشون خوبه...اصلا شهریور معادل خوبه!!!!...کاش تو دانشگاه بودیم یه جشن واست می گرفتیم!!!

متظر دیدین پست های زیبایتون هستم...

به امید خنده

[ چهارشنبه 1393/06/19 ] [ 11:20 ] [ رضا ]
دلم عجیب گرفته

اصلا حسی ندارم

بچه های مشهد جان هرکی دوست دلرین برین حرم دعا کنین شاگردم خوب شه

بقیه هم از ته دلشون

یکی از شاگردای قیبلیم یه دختر 24 ساله رفته توی کما. جان هرکی دوست دارین دعاش کنین

[ شنبه 1393/06/15 ] [ 21:54 ] [ پریسا ]
سلام بر ستاره هایی که حتی اگر از این زمین رخت بر بندند باز هم تا میلیون ها سال نورشان می درخشد...

چه سلامییییی خدایییییش...درود بر دوستان عزیز تر از جان

می بینم که اکثر دوستان میان و باز پست می ذارن!‌بسیار خوشحالیم بسیار...

وای مریم یاد اون شب افتادم..شب باحالی بود خداییش...همه ام که چادر چاقچول!!!...دیگه ما به رسم سنت یالله رو میگیم!!!...

ساناز این متن سهراب چقدر قشنگ بوووود...یه مدت یه داستانای خیلی کوچولویی می نوشتم که جمله هاش خیلی کوتاه بود...خیلی جالب بود برام که سهراب هم همینطوری با جمله های خیلی کوتاه چیز می نوشته...البته اگر تصحیح شما رو بر اثار ایشون در نظر نگیریم! (ازرا پاوندی شدی ها!!)

این یکیشه...خیلی این مدل نوشته رو دوست داشتم...

تاریک بود. صدای باران. همه خواب بودند. به صورت او زل زد. دست توی موهایش کشید. بغض داشت. دلش تنگ شده بود. نمی توانست حرف بزند. همه خواب بودند. صدای رعد و برق. پیشانی به پیشانی. دست به دست. توی تاریکی. بوی زیرسیگاری اش. صدای باران. خسته بود. خواب آلود. شب خاصی بود. چون او بود. توی آغوشش می خوابید. رویایی بود. بدون کلامی. فقط با نفس. دراز کشیدند...محکم در آغوشش گرفت. آرام خوابید....
با عروسکش

البته ما کجا و او کجا....

عجیب دوستتان داریم...

به امید خنده

 

[ شنبه 1393/06/15 ] [ 12:42 ] [ رضا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب