*****

به به میبینم که هنوزم هستیم 

خب نمیدونم کی میخونیم این پست ها رو اما جواب ساناز عزیز.... یاسی خوبه ساناز. خیلی بهش خوش می گذره. کلا از وقتی رفته، اون جا دائما جشنه. اول که رفت جشن آب جو بود یک هفته. باز بعد یک مدت یه هفته جشن یکی شدن آمریکای شرقی و غربی و برداشتن دیوار برلین بود. بعد هالوین و حالا هم که کریسمس.

اما یه چیز جالب. یاسی و دوستش برای شب هالوین خودشون صورتاشونو نقاشی کرده بودن رفتن بیرون و توی مترو همه صورتا نقاشی شده بود. بعد رفته ان مثل اینکه یه دیسکو. یاسی می گفت توی دیسکو تنها کسایی که صورتاشون نقاشی بوده ایرانیا و ترکیه ایا بودن و خیلی تابلو بوده و آلمانیا بر این عقیده بودن که هالوین اصلا مال اونا نیست و لزومی نداره جشن بگیرن. یاسی گفت از سال دیگه صورتش رو رنگ نمی کنه چون یه طورایی جواده! 

درسش تا الان که خیلی سخت بوده. با اینکه این جا مدرک آلمانی گرفت اما باز اون جا یه دوره ی آلمانی اجباری برای همه خارجیا گذاشتن قبل از ورود به دانشگاه. یاسی که میگفت خیلی سخت بوده. میگفت هر چی این جا آلمانی یاد گرفته تو خود آلمان یه طور دیگه بوده و شبیه نبوده. خیلی استرس داشت چون اگه قبول نمیشد نمیتونست این ترم بره دانشگاه اما قبول شد دیگه.

هم خونه ایش یه دختریه از مشهد با هم رفتن و اون جا خونه گرفتن. دختره متولد 73 فکر کنم اما خیلی کد بانو. هر روز یاسی عکس سفره ناهار و دسرای بعد از ظهرشونو میفرسته بهش میگم یاسی ایران بودی انقدر نمیخوردی که اون جا داری میخوری!

خونه شون هم خیلی خوشگله. مال یه زوج جوون که فصلای سرد سال میان طرف آسیا و خونه شون رو با قیمت پایین اجاره میدن. الان سهم اجاره ی یاسی و دوستش ماهی نفری یک میلیونه اما خونه حرف نداره. 2 تا سرویس بهداشی، 2 تا اتاق خواب، یه آشپزخونه بزرگ و حال و پذیرایی و اتاق کتابخونه برای مطالعه. بعد کل خونه مبله شده با وسایل کامل. تو خونه حتی فرش ایرانی هم دارن. دیگه ماشین ظرف شویی و لباس شویی و همه چی. ینی همچون خونه ایی تو ایران تازه با کلی پول رهن، ماهی کمِ کم 4 میلیون میشه با همه اون وسایلا. کلا اونجا زندگی کردن مثل اینکه خیلی کم خرجه. الان مثال یاسی میگفت یه مغازه که شلوار جین و بلوز تابستونی داره نزیک خونه شون حراج زده بعد شلوار جین شده 3 یورو!!!!

خلاصه اینم از اخبار و اطلاعات  ایشالا تو هم بری پاریس بعد بیای برامون تعریف کنی چه طوریه یا اصلا بری کلا بمونی و در آسایش زندگی کنی 

خب رضا تو چطوری؟ خیلی وقته ازت خبری نیست. خوبی خوشی؟

خداحافظی ترکید

سلام سلام سلام!!

ای بابا من کلی خلاقیت به خرج دادم اون بیت رو نوشتم حسن ختام بشه نشد که!

به پایان آمدیم دفتر حکایت و کردم رفاقت!!!!!

ولی میبینم که هنوز هستیم!!!

و فقطم ما سه تاییم!!!!

من که از خدامه باشه اینجاو گاهی بیام سری بزنم!

با این ابزار ارتباطی نوین دیگه وبلاگا فراموش شدن! ولی خب حفظ یه همچین جایی تو این وان افسا خودش هنریه!!!

نه عمرش به پایان نرسیده

شاید بعضی وقتا اومدیم پست بذاریم

تا هر وقت ما هستیم وبلاگم هست

ماری اگع حال داری بیا از یاسی بگو در چه حاله؟

*****

منم نظرم همینه رضا. دیگه تا جایی که میشد زنده نگهش داشتیم اما فکر کنم دیگه نمیشه. به هر حال این وبلاگ و نوشته هامون همیشه همین جا خواهد موند. شاید سالی یه بار یکی هوس کنه و سری بزنه 

خداحافظی

سلام و درود...

فکر کنم این وبلاگ دیگه به آخر عمرش رسیده...


به پایان آمدیم دفتر
رفاقت همچنان باقیست...

 

به امید خنده

یاالله

سلام سلاام سلااام به قدیمی ترین دوستان حقیقتا!

چطوری ساناز؟ بالاخره اومدی! فکر کنم بحث ما زیاد طول کشیده!!

وای هفته قبل چه هوایی بود جدا! عین اول پاییز بود! خیلیییییییییییی خوب بود خداییش!

راستی بیوگرافی جوادو کجا خوندی؟!

 

 

سلام به قدیمی ترین دوستان

خوبین؟!

وای عجب هواییه امروز،انگار پاییزه،عالیه

من بحثاتونو میخونم اما راستش هیچ حرفی ندارم که بخوام بزنم

چقد تو این هوا یه پیاده روی دسته جمعی حال میده ها،کاش میشد

ماری واس عروستون خواااااهر شوهری ؟! هاهاها ازون خواهر شوهر بدجنسا؟! یا که نه

رضا من تقریبا اکثر روزا وبلاگو چک میکنم،منتها چیزی ندارم که بگم

راستی بیوگرافی جوادو تو وبلاگ خوندم ،عجب پیشرفتی کرده این بچه،اصن باورم نمیشه،حقیقتا افرین

یاالله

سلام سلاام سلااام...

چه بخرا؟!!! ببخشید اینقدر دیر اومدم. خیلی وقت ندارم متاسفانه واسه همین اینقدر طول میکشه! چطورایین؟

مریم برادرت تا قبل از سال نو همه این کارا رو چطور میتونه انجام بده؟ خیلی سخته که...البته امیدوارم به خوبی و خوشی برن زیر یه سقف با هم و خوب زندگی کنن...

و بحث جذابمون:!

 اگر واقعا رسیدن به چنین شناختی باعث تغییر کیفیت زندگی به سوی بهتر بودن بشه نمیشه اصلا در خوب و درست بودنش شک کرد. اینطوری باید آدم احمق باشه که نخواد این تغییر رو. بهرحال  خودخواهی طبیعی رو هممون داریم و هرچیزی که درش منفعت باشه به سمتش میریم...

به قول تو منم بحثم همین جستجوهه است و اگر بدونم که واقعا در انتها چیزی هست که تغییر شگرفی ایجاد کنه مطمئنا کنجکاوتر میشم به سمتش برم. میگم مسئله ام بیشتر اینه که آیا اون مقصد هست یا نه و اینکه احساس میکنم با این تفاسیر این جنس واقعیت، به فرض پذیرش وجودش، اینقدر دور و صعب الوصوله که فرقش رو نمیشه با اون چیزی که درست نیست یا اصلا یه مسیر دیگه است کلا تشخیص داد. میدونی، یعنی انگار از لحاظ ارزشی با یه چیز خیلی پایینتر هم عرضه اینقدر که مبهم و ناشناخته است. میگم من جهل دارم و دلیل این همه پیچیدگی رو نمیفهمم ولی اگر من قرار بود تصمیم بگیرم برای همچین چیزی اینقدر سختش نمیکردم احتمالا. ممکنه بگی خیلی هم ساده است ها ولی اگر در ذهن نگنجه و به سمت غیرممکن بودن بره یکم مشکل ساز میشه. اصلا شاید برای همینم باشه که آدمها اینقدر سطحی میشن؛ چون جدا جستجو هم سخته هم دردناک!!

یه مثال آشنا برای خودم بزنم!! تو درام نویسی اگر هدف تعریف شده برای کاراکتر خیلی سخت یا دور یا نزدیک به غیر ممکن باشه کاراکتر انگیزه کافی برای حرکت نداره و درام اصلا شکل نمیگیره و اگر هم نویسنده بنویسه به شدت بد و زننده میشه؛ چون درام اصولا برداشتی از علت و معلول زندگی خودمونه این مثال رو زدم. یعنی هدف باید سخت باشه ولی مبهم یا غیر قابل درک نباشه...(البته اینو بگم ممکنه برداشت اشتباهی هم کرده باشم ها از حرفات)

در مورد ماهیت هم حرفت درسته کاملا؛ البته یه ایراد کوچولویی که وارد میکنم اینه که احساس میکنم این جنس تعریف مثل یه جور توجیهه بیشتر؛ مثل اینکه من چیزی رو نفهمم ولی چون نمیخوام بپذیرم که نیست یا رد کردنش باعث هرج و مرج میشه، به قصد حفظ نظم موجود و جلوگیری از همون Chaos به بقیه میگم هست ولی درکش امکان پذیر نیست پس تلاش کنین؛اینطوری نظم بوجود میاد دیگه...من با این بخش قضیه یکم مشکل دارم...

و این حرفت رو هم کاملا قبول دارم که قطعا دیدن فیل خیلی بهتر از ندیدنشه. راستش به این فکر نکرده بودم!!

مرسی که وقت میذاری. این بحث خیلی مفیده قطعا...البته ای کاش بیشتر هم بودیم. ساناز که حرفی نمیزنه! کجایی بابا؟

خب بریم که زود بیایم!

دوستتون دارم

به امید خنده

*********

سلام و درود 

من چون بحث جذاب شده هر روز سر میزنم این جا ببینم چه خبره! 

خب اول در مورد برادرم ... فکر می کنم حدود یک ماه تا دو ماه دیگه سربازیش تموم میشه. بعدش یه کاری باید پیدا کنه که فکر نمیکنم زیاد مشکل باشه. قسمت مشکل پول جور کردن برای عروسی و بعد هم خونه گرفتنه. همه عقیده شون اینه که به هر حال همه این کارا تا قبل از سال جدید انجام بشه و اینا برن سر خونه و زندگی خودشون. اما خب باید پول جور بشه اول. دیگه نمیدونم کی میشه و چطوری.

حالا بحث جذاب خودمون :

رضا در مورد یک سری از حرف هایی که گفتی باهات موافقم. مثلا اینکه حتی وقتی همه میفهمن فیل چه شکلیه باز هم نمیتونن ماهیت واقعی اش رو بدونن. یا اینکه کسی که فیل رو مثلا شبیه یه بادبزن تصور کرده ارجحیتی نداره به کسی که اصلا دستی به فیل نزده. اما توضیح خودم اینه:

اولا که ما در واقعیت بحثمون سر "فیل" نیست. بحث ما سر چیزی هست که شناختش باعث تغییر کیفیت زندگیمون میشه؛ اونم نه به طور سطحی و کلیشه ایی بلکه اساسی و پایه ایی و درست و درمون. باهات موافقم که حتی بعد از دیدن فیل توی روشنایی همچنان نمیشه به ماهیت اصلیش پی برد. این همون چیزی هست که در مورد خدا گفته میشه. ما میتونیم یک کلیتی رو درک کنیم اما "ماهیت" رو نه. در واقع این اصلا ربطی به عرفان و فلسفه و خدا هم نداره. این یه بحث کاملا علمی و منطقیه که کلا ذهن انسان توانایی درک "ماهیت" (که تو عرفان بهش میگن جوهر) رو نداره. ما ماهیت رو فقط میتونیم از روی بازتاب هاش بفهمیم (که توی عرفان بهش میگن عَرَض). مثلا ذهن ما نمیتونه بفهمه خود "زیبا" در ذات خودش یعنی چه. اما مثلا یک گل رو میبینیم و میگیم قشنگه. یعنی زیبایی رو از روی نمود هاش درک میکنیم. حالا خدا جانِ تمام ماهیت هاست؛ جوهرِ جوهر هاست. مغز انسان امکان نداره بتونه به درک واقعی از جوهر برسه. اما چیزی که هست اینه که حتی درک نصفه و نیمه اش (که بشه همون دیدن فیل در روشنایی) خیلی بهتر از دست زدن به فیل در تاریکی و خیال بافیه. اینکه من ببینم فیل یه حیوون بزرگه که گوش و دست و پا و ... داره خیلی بهتر از اینه که فکر کنم فیل یه بادبزن بزرگه. و تازه یه سودی هم داره درک درست و اون هم اینه که وقتی فیل رو در نور ببینیم میفهمیم که یه حیوونه و بعد میفهمیم که میتونیم مثلا سوارش شیم و ازش در جهت منافعمون استفاده کنیم. اما اگه فکر کنیم فیل یه بادبزن بزرگه، بعد بخوایم ازش به عنوان بادبزن استفاده کنیم، میزنه لهمون میکنه!

و باهات موافقم که کسی که درک درستی از واقعیت نداره هیچ ارجحیتی نداره به کسی که اصلا درکی نداره. اصلا برای همین هست که میریم دنبال اینکه به یه درک برسیم. این کار به اندازه ی بی نهایت طول میکشه؛ یعنی تموم نمیشه. روح انسان حتی بعد از مرگ همچنان دنبال واقعیت میره و هی بهش نزدیک تر میشه. اما هیچ وقت نمیتونه کامل بهش برسه. اما همین نزدیگ شده به خودی خود هم باعث پیشرفت میشه. 

درسته که یه بخش مهم ازین پروسه لذتی هست که وقتی در جستجوی حقیقتیم میبریم اما از لحاظ عقلی و منطقی، لذت، وقتی که ما داریم به سمت اشتباه میریم و اون رو با واقعیت اشتباه گرفتیم کم کم کمرنگ میشه و از بین میره یا خیلی متزلزل میشه. بعد هم تازه تمام هدف لذت رفتن توی مسیر نیست؛ بالاترین لذت رسیدن به مقصده که بعدش هم بتونیم باهاش به خودمون و بقیه کمک کنیم. 

در هر صورت نظر من اینه و البته اصلا نمیخوام نظر تو رو تغییر بدم. من قبول دارم که توی دنیا هزاران نوع عقیده وجود داره و ما نمیتونیم همه رو مثل خودمون کنیم. فقط آرزو میکنم در همون راهی که هستی و با عقیده ایی که داری بتونی آرامش روحی رو و پیشرفت مادی و معنوی رو پیدا کنی (یا شاید هم کردی) 

 

 

 

یاالله

سلام سلاام سلااام...

ساناز چطوری؟ ببخشید که "ثقیل" حرف زدیم!!!...خب توام یه نظری بده این بین!
من نیشتنبرگ بودم و جاتون خیلی خااااااالی بود! بوژان هم رفتم و البته گرمای هوا و حساسیتم کشت منو!!!!ولی خوب بود!

مریم چطوررررری؟ از عروسی داداشت جدااااااا چه خبر؟ همه چی خوبه؟ من که حسابی نگرانم!!! در مورد جدی شدن زندگی ام باهات موافقم کاملا. و اون متن انگلیسی هم واقعا خوب بود! بازم ممنون...

او اما بحث ثقیلمون!

در مورد خدا چیزی نگم بهتره.خطرناکه کلا... من تو زندگیم چیز مطلق زیاد وجود نداره؛ حتی مرگ هم برا مطلق نیست؛ یعنی به ندرت میگم مثلا "این درست است" یا "آن غلط است". چون اینها مطلق دیدنه و من دوست ندارم اینو خیلی. واسه همین وسط قضیه ام؛ بیشتر گوش میکنم تا ببینم آراء چیه و در موردشون قضاوت کنم. اگرم گاهی حرفی میزنم که بوی مطلق گرایی میده از نادانی منه....

در مورد مثال فیل هم فوق العاده مثال قشنگیه و قبلا شنیده بودم ولی خیلی بهش فکر نکرده بودم. مجالی شد بیشتر فکر کنم بهش و ممنونم...

فقط بحثم اینه که آدمای تو اون اتاق، اگر مقایسه کنیم با وضع بشر، نمیتونن اصولا درکی از فیل داشته باشن حتی بعد از روشن شدن چراغ پس باز همش میشه نظریه چون با وجود چراغ خاموش اصلا نمیشه فیل رو درست تعریف کرد و اصلا کی صلاحیت تعریفش رو داره؟

در ضمن اونی هم که اصلا دست نزنه به فیل از لحاظ ارزشی فرقی با بقیه نداره چون بقیه چیز خاصی رو بدست نیاوردن. بقیه چیزی رو پیدا کردن اون چیزی رو پیدا نکرده همین!

نمیدونم میتونم برسونم حرفمو یا نه؛ بحث اینه که گنج بزرگی در پیدا کردن فیله نیست یعنی در حقیقت فیله اصلا مهم نیست. گنج همون طرز فکره است، جستجوهه است و لذت کشف کردن یا حتی نکردن یه چیزیه. همه حرفم فکر کنم همین باشه. در نهایت هویت اون فیل یا کشف میشه یا نمیشه دیگه. از این که دو تا که خارج نیست! اگر پسامرگی بود و کشف شد که به دانسته ها افزوده میشه اگرم نه که لذت همون جستجو و فهمیدن چیزای کوچیک و لذت باقی موندن سوال میمونه تا دم مرگ.

حالا یه عده تو این تاریکی، به فرض پذیرش فیل، مثلا به دستش دست میزنن و با بقیه میجنگن که اینی که ما پیدا کردیم چه میدونم ستون عظیمیه که خود حقیقته و بقیه رو "میکشن" این میشه تفکر داعشی. یه عده هم هر چیزی رو که پیدا کنن یا نکنن فقط گوش میکنن و بیشتر فکر میکنن تا جواب پیدا کنن؛ مهمم نیست پیدا کنن یا نه. این بنظرم درست تره...

رضا داشتم به این فکر می کردم که چرا انقدر برات سخته قبول اینکه توی دنیا یک حقیقت بیشتر نداریم. به دو تا نتیجه بیشتر نرسیدم. یا اینکه خدا رو قبول نداری که خب در اون صورت تمام مثال هایی که من تا این جا زدم بی فایده اس. یا این هم که خدا رو قبول داری اما هنوز نمیدونی یا نتونستی حقیقت واحد رو از راه مثال های معمولی برای خودت حل و فصل کنی که خب در اون صورت هم باز فقط و فقط خودت میتونی این موضوع رو حل کنی. 

 

من به عنوان آخرین مثال میتونم برات از داستان فیل توی اتاق تاریک بگم. یه دونه فیل بیشتر نیست اما وقتی مردم میرن توی اتاق و فیل رو لمس می کنن، هر کس یه جای فیل رو دست میزنه. کسی که به گوش های فیل دست میزنه با خودش میگه "فیل شبیه یه بادبزن بزرگه" و کسی که پاهای فیل رو دست میزنه با خودش میگه "فیل شبیه ستون های خیلی بلنده." و همینطوری هر کسی یه تصوری برای خودش میسازه که مطابق با اون قسمت از بدن فیله که لمس کرده. فقط وقتی چراغ ها روشن میشن میشه فهمید که همه یک حقیقت جلوی روشون بوده. حالا این روشن شدن چراغ میتونه بعد از مرگ اتفاق بیافته اما اون موقع به نظرم خیلی دیره و خیلی وقت تلف کردیم. میتونه هم توی همین دنیا باشه که به کیفیت زندگیمون هم کمک کنه. اگر هر کسی از کیفیت زندگیش راضی نیست، اصلا نمیتونه این رو تقصیر بقیه بندازه چون این فقط اشکال بینش خودمونه. اگر با بینش حال حاضر، زندگیمون اونطور که میخوایم نیست، پس حتما یه جای این بینش میلنگه. 

(راستی، خوشحالم از اون متن انگلیسی خوشت اومد) 

*********

واقعا ساناز "صقیل" حرف زدیم؟  اما جدا از شوخی، به نظر شخصی من (و هر کسی میتونه مخالف باشه با این نظر) ما دیگه بچه های 18 یا 20 ساله نیستیم که از زیر بار فکر کردن شونه خالی کنیم و دنبال خل و چل بازی باشیم و وقتی هم که کسی باهامون در مورد زندگی صحبت می کنه مثلا بهش بگیم فیلسوف دانشمند و این چیزا. البته اصلا نمیخوام بگم تو چطوری باشی یا چطوری فکر کنی؛ اصلااااااا.... اما خودت هم میدونی که زندگی بعد از یه سنی که همه اش خوشی و خنده و خل بازیه، دیگه جدی میشه. از اون جا به بعد اگر واقعا سعی نکنیم یک سری چیز ها رو بفهمیم، بی شوخی هیچ وقت نمیتونیم از رنجی که توی زندگی می کشیم خلاص بشیم. اگر خدا به یکی مغز داده برای درک این موضوع، به بقیه هم حتما داده چون راهی به جز این برای آسایش نیست. اما دیگه این رو ما با اراده ی آزاد خودمون انتخاب می کنیم که چطوری باشیم و به چه چیزایی فکر کنیم. مثلا فکر کن من بیام اینجا اصلا از خودم بگم و اینکه دیروز و پریروز چی کار کردم و چیکارا قراره بکنم و غیره. اما اینا چه سودی برای من یا تو یا هر کس دیگه ایی داره؟ من نظر شخصی ام اینه که اگر آدم واقعا توی زندگی حس راحتی نکنه، تا وقتی نتونه برای این حس ناراحتی راه حلی پیدا کنه، اگر وقتش رو صرف هر چیز دیگه ایی بکنه به خودش بد کرده و باعث شده خودش بیشتر توی غصه و غم بمونه.

حالا به هر حال این نظر شخصی بنده  نظر تو و رضا هم هررررر چیزی که باشه برام محترمه 

سلام بچه ها

وای چقد صقیل حرف زدین

من حرفاتونو خوندم،اما هیچ نظری ندارم.چون هیچ وقت انقد صقیل فکر نکردم

چه خبرا!؟ لابلای حرفای فلسفیتون از خودتونم بگین

رضا نبشتنبرگی!؟

مریم عروسی داداشت کی هس!!

یاالله

سلام سلاام سلااام...

مررررررررسی مریم از نوشته های خودت و اون متنه...

چقدر انگلیسیه خوب بود و درست؛ البته با اینکه نوشته حقیقت همیشه و همیشه یکیه مخالفم. احساس میکنم حقیقت صرفا یه شهر طلای موهومه که ساختیمش تا چیزی داشته باشیم برای جستجو کردن چون جستجو به ما حس زندگی میده. حقیقت از نظر من بیشتر خود این جستجو هه است. جوابش احتمالا واقعا مهم نیست! همینکه سخت در جستجو باشی زنده ای و این یعنی انسان بودن. کشیدن این درد سرشت ماست و مرگ میشه جواب این سوال؛ در واقع با یک "نفهمیدم ولی گشتم" بزرگ رو پیشونیمون زندگی رو تموم میکنیم.

و البته یه عده برای این جواب هایی که داریم و از لحاظ ارزشی هیچ فرقی با هم ندارن آدمم میکشن! احمقا!!!!

ولی خداییش بقیه کلماتش طلایی ان و قبول دارم عمیقا.

از توضیحات و مثال مثنوی هم ممنونم؛ با لذت خوندمش واقعا. فقط مسئله ام اینجاست که مثل صادق هدایت یا خیلی های دیگه، مثل دریدا که از این حیث خیلی دوست دارم (البته زیاد نمیدونم ولی یه قسمتی از فکرش خیلی برام جذاب بود) معتقدم اون عشق یا حقیقت یا هر اسم دیگه ای، از لحاظ ارزش با همون فیلم و کتاب و مثال های دیگه ای که زدی برابره؛ یعنی اونم صرفا یه داروی مسکن بیشتر نیست. اونم این درد دوری و جدا افتادگی که منم به وجودش بشدت معتقدم جواب قطعی نمیده و اتفاقا نقطه انتقادم اینه که (البته نمیدونم دارم اینو درست میگم یا نه) که طرفداران این نوع نگرش پاسخ رو به دلیل ضعف در پیدا کردنش موکول کردن به بعد از مرگ یا نیستی. مرگی که چون کلا هیچ برداشت درستی ازش نداریم هرچیزی رو میشه بهش نسبت داد. این انتقاد تند من به کلیه ادیان هم هست البته.

میگم همه این اختلاف نظر سر ارزش همین حقیقته که برای من خیلی باارزش نیست چون معتقد به واحد بودنش و تقریبا وجودش نیستم. بیشتر گفتم همون فرضیه هاییه که در طول اعصار ساختیم و پرداختیم و براش نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و خواهیم نوشت.

به یه چیزهایی جواب داده اما به سوال اصلی هرگز نخواهد توانست جواب بده چون سوالی که ساختیم خودش با ارزش تر از جوابیه که شاید اصلا نباشه...

البته تاکید فراوان بر جهل و نادانی خودمم میکنم. امیدوارم در آینده دانسته ها و آگاهی بیشتری بدست بیارم.

رضا به نظر من و همونطور که توی اون متن انگلیسی که پست کردم هم گفته شده، حقیقت، جنبه های خیلی زیادی داره، اما اصلش و هسته ی مرکزی اش همیشه یکی هست. انسان ها از راه های مختلف سعی می کنن به درکی از حقیقت برسن. اما فقط عده ی واقعا کمی بهش خواهند رسید.

یه مثال بزنم که توی مثنوی خونده بودم؛ البته در مورد عشق هست ولی میشه به حقیقت هم ربطش داد:

مولانا میگه توی این دنیا همه ی انسان ها عاشق هستن. یعنی اولین بار لحظه ی خلقتشون مزه ی عشق حقیقی رو چشیدن اما وقتی وارد دنیا شدن یادشون رفته؛ فقط یه خاطره ی محو و یه غم همیشه گی به جاش مونده؛ غم جدایی. بعد آدم ها در طول زندگی برای پیدا کردن اون عشق که اولین بار طعمش رو چشیدن و حالا از جداییش غصه دارن دنبال راه چاره می گردن. اما اکثرا نمیدونن چطور باید دوباره به اون عشق رسید. حتی اصلا نمیدونن غمشون از چیه. بعد عاشق چیز های مختلف میشن؛ عاشق آدمای دیگه، عاشق مواد مخدر، عاشق فیلم و سکس، عاشق حرف زدن، عاشق کتاب خوندن و خیلی چیزای دیگه. همه ی این عشق ها به طور مقطعی اون حس جدایی رو ازشون دور میکنه و چون همه ی عشق ها نشآت گرفته از اون عشق اصلی هستن همه شون خیلی جذاب و دوست داشتنی هستن اما به دلیل اینکه "مخلوق" هستن زود از بین میرن و فرد دوباره با همون غم قدیمی و حس سردرگمی و جدایی رو به رو میشه تا وقتی باز به چیز دیگه ایی چنگ بزنه و عاشقش بشه و برای مدتی دردش رو تسکین بده. اگر آدم ها با چشم باز منشاء اون عشق رو ببینن و نه تنها از لحاظ روحانی بلکه از لحاظ منطقی هم بتونن به این دیدگاه برسن که همه چیز یک سرمنشاء داره، میتونن بدون آویزون شدن از مخلوقات دیگه به اون عشق برسن. 

حالا در مورد حقیقت هم همینه. ما حقیقت رو گم کردیم و توی چیزای مختلف دنبالش میگردیم. همه چیز یک نشونه ایی از حقیقت داره. بذار اینطور بگم که تصور کن این عالم مثل یک کویره و توش کلی راه های خیلی شبیه به هم و بوته ی خار و رد پا و دونه ی شن و این چیزا هست. اما تک تک چیزایی که توی این کویر هستن، حتی تک تک اون دونه های شن علامت گذاری شدن که راه رسیدن به مقصد رو بهمون نشون بدن. اما ما نمیتونیم زبون نشونه ها رو بفهمیم. برای همین اغلب وقتی به یک نشونه می رسیم که داره مقصد رو نشونمون میده، اون رو با خود مقصد اشتباه میگیریم...

در مورد صادق هدایت و امثالهم... من به عنوان یک انسان که روح خدایی داشته دوسش دارم و واقعا ناراحت میشم از اینکه انسانی به اون درجه از زجر و غم برسه که دست به خودکشی بزنه. اما متاسفانه برای عقیده اش هیچ ارزشی قائل نیستم. البته یک سری کم و کاستی های اجتماعی و فردی رو خوب دیده بوده اما هیچ وقت نتونست به جوابی برای حل سوالاتش برسه و همین سردرگمش کرد و آخرش هم...

در مورد این هم که گفتی احترامت برای یک آتئیست که به مردم خدمت میکنه بیش از مثلا بودایی ایه که 50 سال توی غار میشینه، من "کاملا" باهات موافقم. من توی مثالی که خودم زدم یک شخص به حقیقت رسیده ی "واقعی" رو با یک آتئیست مقایسه کردم. بودایی که بره کل عمرش توی غار بشینه مطمئن باش یه جای کارش میلنگه و هنوز به حقیقت نرسیده. مگر در مواقع خیلی خیلی نادر که به خاطر نوع خدمتی که تصمیم گرفته به بشر بکنه مجبور باشه در تنهایی زندگی کنه.