دلتنگی

سلام عزیزترین دوستای دنیا

این که بعد از این زمان طولانی دارم اینجا واستون می نویسم یه دلیل بیشتر نداره. دلتنگی! فقط خدا می دونه چقد دلم برای هم کلاسیام و روزایی که با هم داشتیم تنگ شده. تک تک ثانیه هایی که با هم بودیم و نه تنها یادمه بلکه با تمام وجود حس می کنم و هر بار که یادشون می افتم یه دلتنگی شدید همه ی وجودم رو می گیره. هر کسی و هر خاطره ای که از نیشابور دارم برام عزیزه انقد که با وجود گذشت ۱۰ سال بیشتر از همه چی خواب اونجا رو می بینم. تا اخر عمر اون چهار سال به عنوان بهترین سالای عمرم تو ذهن و دلم حک شدن.

خیلی دوستون دارم

خیلی...

سلام هم کلاسیای عزیزم

تقریبا ۳ سال از فارق التحصیلی مون گذشته اما شما هنوز همکلاسیام هستین. یعنی تا اخر عمرم خواهید بود چون مطمئنم ۱۰۰ سالمم بشه وقتی با شما یا به یاد شما باشم همون دختر ۲۰ ساله میشم که با یه سوتی کوچیک سرکلاس از خنده می مردو همه ی دغدغش نشستن تو حیاط یونی بود یا دسته جمعی رفتنامون به درود بوژان کافی شاپ مروارید یا حتی مامان ساحل .وقتی عکساتون دیدم همه ی لحظه هایی که سرکلاس تو خوابگاه و در کل نیشتنبرگ با هم بودیم اومدن تو ذهنم.هنوزم اون ۴ سال برام بهترین سالای عمرمن.می دونم که هیچ وقت دیگه تکرار نمی شن وبه همین خاطر برام شدن حسرت!!!! اما اگه هزار بارم شانس به عقب برگشتن داشته باشم حتی یه لحظه از اون ۴ سال رو تغییر نمی دم چون می دونم که همه چیز تو اون سالا حتی غم و غصه هاش برام قشنگ ترین خاطرات زندگیم شدن که با دنیا عوضشون نمی کنم.

خیلی خیلی دوستون دارم...

من موندم عکس اون و از کجا اوردی تو!!!!!!!!!! ولی خیلی با حال بوده...کاش منم می دیدم ...

مریم اون شب خواب تو و امامی رو دیدم...خواب دیدم قراره واسه کنکورت برنامه ریزی کنه..تازه ه ه ه واست یه خواستگار پیدا کرده بود....فک کن!!!!

مصی من که گفتم واسه سفر پایه ام!!بازم الکی غر زدی تودلم واسه غر زدنت تنگ شده حقیقتا....

راستی میلتم رسید...یک دنیا ممنونم خانوم سروان

 

سلام بچه ها....خوبین همه؟

جالب ترین چیزی که امروز اتفاق افتاد این بود که ساناز زنگ زد بهم و جریان

 اون شایعه ای که در مورد گروه دخترونه مون بین پسرای یونی پیچیده رو

 بهم گفت...حقیقتا هم خنده دار بود هم حسابی کپ کردم از ذهن خلاق

 پسرای دانشگاه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اون وقت می گن دخترا خاله زنکن!!!حداقل

 دخترا از وقایعی که اتفاق افتاده پشت بقیه حرف می زنن، اما پسرا

 داستانای تخیلی می سازن...همین جا می تونم دعا کنم خدا شفا

 بده.....هم بیماری که ذهن معیوبش همچین چیزی رو ساخته، هم ناقص

 العقلایی که باورش کردن....البته عیبی نداره عوضش خندیدیم......

واسه سفر هرکاری بچه ها پایه باشن منم هستم....مطمئنم خیلی خوش می گذره....

خبر از شما.........فعلا خدانگهدار همگی

 

سلام دوستان

می دونید (در مورد جمله مون) مهم نیس با کدوم کلمه ادامه بدیم...چون تیمور هر وقت چشمانش به ساناز می افتاد قطره اشکی در چشمانش جمع می شد....این دو در واقع مترادفن....

و علت عدم حظور سانازم دو مورد بیشتر نمی تونه باشه: یا رفته گل بچینه... یا اقاشون نمی ذارن بیاد اخه می دونین که تیمور خیلی با غیرته

راستی دیروز با ازاده صحبت کردم...کاملا یاد نیشابور افتادم  مخصوصا مسیر بین عطارو دانشگاه موقع ناهار...دقیقا همون مسائل مطرح شدن....مسائل درسی و شکسته نفسی های مکرر ازاده جوندلم براش تنگ شده بود حقیقتا....

بی صبرانه منتظرم ببینم بازی سرنوشت و دستان شما این دو مرغ عشق(سانی و تیمی) رو به کجا می کشونه.....

تیمور با غیرت بی مثالی خوش هیکل از

 کنار ساناز با عشوه و دلبرانه در حالی که

چشمانش.....

سلام عزیزان دل

احوالات؟؟؟؟

مریم جون خانوم خوش به حالتون که اقای صادق پورو دیدین، ما که سعادتشو نداشتیم

می گم مریم به خاطر قدردانی از افتخاری که نصیبت شد باید تو یکی از کوچه های تاریک مشهد سورپرایز می کردی اقای صادق پور آلمانی رو

جدی می آی تهران؟خیلی توپ می شه اگه بیای با الهه و مصی میریم عشق و حال...به یاد اون روزا...یه ذره قلیون بکش سرفه کنی دل ما رو شاد کنی....

راستی نادیا جون  منور فرمودین وبلاگ رو ...دلمون تنگ شده بود واست...این اخری با مصی ذکر خیرت بود....

به خدا می سپارمتون

 

سلام برو بچ

طاعات و عبادات همگی قبول

با حرف ریحان کاملا موافقم...دلم یه سفر می خواد...اونم نه هر سفری...یکی تو مایه های اردوای اسکلی مون..چقد خوش می گذره هاااااا....

اگه یکی عروسی ام بکنه خوبه...مخصوصا از دخترا که دلمون خوش باشه یکی از ترشیدگی دربیاد..ولی حقیقتا من نمی تونم پیش بینی کنم اخه هر دفه رو یکی فوکس کردیم، یکی دیگه جلو زده و ما ضایع شدیم..این چیزا غیر قابل پیش بینی ان!!!!!

خلاصه ی کلام هر برنامه ای باشه من پایه ام...

منتظر خبرتون هستم..

باباااااای.........

سلام و عرض ادب خدمت همه ی هم کلاسی های قدیمی که

 خاطره هاشون برای من همیشه تازه ی تازس

اینو برای تعارف و از این حرفا نگفتم...هنوزم با اینکه ۷ ماه تمومه ازتون جدا شدم شیرینی تک تک لحظه های با هم بودنمون و کاملا حس

می کنم...تنها فرقش با قبل اینه که دل تنگی، حسرت و یه کمی غصه به حس قشنگی که با شما بودن بهم می داد اضافه شده...

قبل از این که شروع به نوشتن کنم داشتم عکساتون و تو وبلاگ نگا می کردم...هر کدومو که می دیدم لحن صداش و ناخوداگاه صدای خندش تو گوشم می پیچید!!!شاید دلیلش اینه که بیشتر از هر چیز دیگه ای، تو این ۴ سال صدای خنده تونو شنیدم...

درسته که می گن یه خاطره ی دورهرچی شادتر باشه ادم و غمگین تر میکنه!!!!!!

 

سلام دوستان

رضا شعرت چقد غمگین بود!!!خیلی دلم گرفت...البته ناگفته نماند که خیلی قشنگ بود..

پری جونم به حرف بچه ها گوش نکن...الان که هم انگلیسی رو کم و بیش بلدن،یاد گرفتن یه زبان دیگه واقعا لازمه...توام که سریع یاد می گیری مخصوصا اگه انگیزه داشته باشی

مریم امروز داشتم اهنگ گوش می کردم یهو یه اهنگی اومد که یاد خودم و تو و حوری و الی و معصومه افتادم..اگه گفتی؟؟؟

بچه ها می خواستم بیشتر حرف بزنم اما مامانم می گه شام امادس!!!!!!!

شب همگی شیک

hello again

as i miss u very much and im thinking about you most of the time, i decided to wander in our weblog and read my old friend's posts...but there's nothing new to mention!!!!  im just getting ready to attend my classes...mary do u remember we always waitted for the bus to go to padidie and we were never satisfied with what we did !!!???? again i miss those days very much

talking and writing in english reminds me of our lovely, wonderful, AMUSING classes...that's why i decided to write in english...

love you

سلام خانوما و اقایون

حال دوستای گلم چطوره؟

از شما چه پنهون چند وقته خیلی به یاد شما و دورانی که با هم داشتیم می افتم. خیلی دلم تنگ شده....واسه خوابگاه،شبایی که می رفتیم یونی شام می گرفتیم، قرارای دسته جمعی که اکثرا به کلکل می گذشت، واسه قهر کردنای بی خود، واسه عاشق شدناو فارق شدنا(جنبه داشته باشید کلی گفتم) واسه سرکلاس نشستن، واسه موقعهایی که بین کلاسا می رفتیم حیاط عطار چای می خوردیم و طبق معمول چرت و پرت می گفتیم....وای بچه ها خیلی دلم می گیره وقتی راجع به اون موقع ها حرف می زنم..ای کاش بیشتر قدرتون و می دونستم!!!!!!!! ای کاش بیشتر باهاتون بودم......

دیشب خواب یکی از بچه ههای کلاس و دیدم...خیلی دلم براش تنگ شد...کلا چند وقته زیاد خواب شما رو می بینم...به مریم گفته بودم...

راستی مصی جدا رفتم تو خماری!!! قضیه ای که گفتی چیه؟حالا نمی شه زودتر بگی؟ خواهش........

قضیه ای که ساناز گفتم درسته..البته تا حدی!!!من و هراس رفته بودیم انقلاب، داشتیم برمی گشتیم که هراس گفت مرتضی و دوستش از کنارمون رد شدن...من اول فکر کردم که منظورش از مرتضی دوست خودشه اونی که نقاشی می خونه ..اخه فکر می کردم اگه از بچه های خودمون باشه به من خبر میده!!!!!!!خلاصه وقتی فهمیدم مرتضای خودمونه(شوهر اهو خانوم) سرم و برگردوندم اما خیلی دور شده بودن...

دلم برای همتون پرپر میزنه....

بوووووووووووووووووووس

 

 

سلام برو بچ چطورین؟

دیروز با سانازو مصی حرف زدم و خبرای نیشابورو ازشون گرفتم درسته اونجا نبودم اما فضولی اجازه نمی ده بی خبر باشم...

خوشحالم که بهتون خوش گذشته...امیدوارم بازم دور هم جم بشیم خیلی دلم تنگ شده..جون عزیزتون(چقد جواد!!!!!!) هرکی می خوادبیاد تهران به من یکی دو روز قبلش بگه...این سری که بچه ها اومدن خیلی کم اینجا موندن نتونستم ببینمشون!!!!!راستشو بخواین خیلی خیلی دلم گرفت که اینجا بودن من ندیدمشون....

از اون طرفم که همه نیش همدیگه رو دیدید بجز من...دیگه واقعا داشت اشکم در میومد

ولی عیبی نداره بزرگ می شم یادم میرهراستی هراسم دیروز اومد...اخه مونده بود نیش کارای پایان نامه شو درس کنه...ولی دو هفته دیگه باز برمی گرده

داشتم پستا رو غمگینانه می خوندم که پست تلافو دیدم...خیلی خوشحال شدم...من همیشه پیش خودم

فک می کردم که چقد خوشگل میشی اگه عمل کنی..خوب که شدی خیلی دوس دارم ببینمت

دوستون دارم...بوس

 

 

سلام به همه ی دوستای گل خودم

دلم واستون خیلی تنگ شده ولی همون طور که به بچه ها گفتم تل خونه یه طرفس نمی تونم پست بذارم...

الان با مصی اومدیم انقلاب اخه مصی خیلی فرهیخته شده دیگه داره با بالا بالاها می پره....رفته بودیم کفش فروشی من مثل قبل یهو زدم زیر خنده!!!!تازه مصی بعد از کلی کفش پوشیدن یکی رو انتخاب کرد ولی دعوامون شد قهر کردیم اومدیم بیرون تازه مصی عینکش و جا گذاشت

ای کاش شمام اینجا بودین با هم اسکل بازی می کردیم...موقع ناهار خوردن همش یاد پری بودیم..اخه مصی قارچ برگر خوردحلالمون کنین به همه تون خندیدیم

راستی به اونایی که قبول شدن تبریک ویژه عرض می کنم..از راه دور می بوسمتون..بهتون واقعا افتخار می کنم

راستی از مریم و مصی که تو مدت غیبت کبرای من انقد به یادم بودن خیلی خیلی ممنونم...مریم پاییزی من از دور می بوسمت..مصی رو هم همین جا ترتیبش و می دم

همتون و خیلی دوس دارم

از اینجا ببعدش منم  (مصی)

نمیدونین چقدر امروز جاتون خالی بود با فهیمه کلی تجدید خاطره کردیمو خندیدیم وقتی میام دانای توانا رو می بینم دلم وا میشهتازه قراره فردا پس فردا بریم باهم دربندی درکه ای دلتون بسوزهدلم واستون خیلی تنگیدهدوستون دارم

مخلصیم

سلام به همه ی ۸۵یهای دوست داشتنی 

مسی با این حرفای اخرت قشنگ قیافت و لحن حرف زدنت اومد جلوی چشمم...حقیقتا خیلی دلم برای خنده هاتون تنگ رفته......دیگه لحجه ی شیرین محل تحصیلمون داشت یادم می رفتااااا

اخ خ خ... یاد اون روزا بخیر که وقتی استاد یا یکی از بچه ها نا خواسته یه سوتی بی تربیتی می داد و من و ماری و ساناز با یه نگاه به هم می فهموندیم که بله ه ه ه !!! این دفه ام ما سه تا اولین نفراتی بودیم که متوجه این سوتی شدیم .. بعد سعی می کردیم  به زور جلوی خنده مون و بگیریم که ابروریزی نشه....اما حسرت به دلمون موندکه فقط یه دفه بتونیم جلوی خنده مون و بگیریم....هر سه وقیحانه به خنده ادامه می دادیم تا اینکه ه ه ه ...........

از یه طرف با نگاه شماتت بار پسرا مواجه می شدیم و از طرف دیگه سیس سیس کردن دخترا.....ولی مگه این خنده ی لا مصب تمومی داشت؟!!! خیلی شرایط بدیه.....امیدوارم هیچ کسی تو همچین مخمصه ای گرفتار نشه!!!!!! تنها چیزی که گه گاه بهمون قوت قلب می داد صدای ناگهانی پخ خنده ی مسی بود...

یادش بخیر چه روزایی بود..کلاسمون تک بود به خدا...مطمینم همچین کلاسی با همچین دانشجوایی تو تاریخ تکرار نمی شه...

چه اتحادی داشتیمااا...تو پیچوندن کلاسا، کنسل کردن امتاحانا ، جشن گرفتن تو کلاس به هر بهانه ای برای فرار از درس جواب دادن،تقلبای اس ام اسی...ایول.. خدایی همه پایه بودن!!!

                  خیلی باحالین

 

سلام به عزیزای خودم

دلم برای همتون یه ذره شده...اما انگار برای دیدنتون دوباره باید منتظر باشم!

البته می دونم نیشابورم که بیایم یکی دوتاتونو بیشتر نمی بینم...اما همینم غنیمته!!!!!!!!!!!!!!

دلم واسه دانشگاهمونم خیلی تنگ شده با اینکه همه می گن خیلی عوض شده ..اخه صفای هر جایی به ادماشه...الانم اگه شما دوستای گلم اونجا باشین برای من با قبل هیچ فرقی نمی کنه...

تازه بیام اونجا عشقمو می بینم

واقعا برای اومدن ثانیه شماری می کنم... دعا می کنم این روزا زودتر بگذرن

 

 

 

سلام برو بچ...

مي بينم كه انتظار به سررسيد و ترينهاي كلاس مشخص شدن...ريحانه جون حقيقتا دستتون درد نكنه خانوم خیلی زحمت کشیدین

وقتي نتيجه ها رو مي خوندم اکثرا به نظرم خيلي خنده دار بودن... البته به بعضياشون یه ذره بي ربط جواب داده شده بود ولی در کل خیلی باحال بود.... راستشو بخويان جواب بعضي از صفتا رو با استرس مي خوندم و بعد كه اسمم نبود يه نفس راحت مي كشيدم تا بعدي..........

ولي بچه ها جدا نظر سنجي نمي خواد همتون خیلی خیلی ماهيد....

مي گم حالا كه نتايج اعلام شد بيايد براي برندگان اين فستيوال يه هديه ام در نظر بگيريم...

جايزه ي همه ي برندگان ايییینه كه...............................

از دو شنبه ي اينده مي تونيد از هم نشيني و مصاحبت دوستان عزيزتون به مدت يك هفته ي تمام لذت ببريد

بله درس حدس زديد..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                             ما داریم مياااايیییم

و از همه ي خانوم معلماي گرامي خواستاريم كه از همين حالا نسبت به دودر كردن كلاس هاي خود اقدام كنيد.لازم به ذكره كه هيچ بهانه اي براي عدم حضور شما عزيزان بذيرفته نخواهد شد......

(قابل توجه مریم و فریناز)

 

سلام به همه ی دوستای خوبم...

مریم یادته نگران بودی که قرصت دیر شده بعد فهمیدیم قرص سرماخوردگیه؟

تا اونجا که یادمه سالی چندبار گلودرد می شدیولی نگران نباش زود خوب می شی..

راستشو بخوای pure من هنوز شورو نكردم!!!!!!!اصلا درس حسابي نمي دونم چي بايد بخونم!!!چطوري بايد بخونم...تو فكر اين بودم از بچه هايي كه كنكورو خوب دادن سوال كنم...

ولي وقتي رفتيم نيشابور مي تونيم يه برنامه بچينيم با هم بخونيم..يه سالم كه ادم بشيم درس بخونيم ثواب داره..

من كه به كنكورفك مي كنم گيج مي شميه جورايي عين خر تو گل گير كردم....

رضا قیافتو که تو لباس دامادی تصور می کنم اصلا برام  جدید نیس...تو همیشه تو مراسمای تقریبا رسمی ام شبیه دامادا می شدی.....کلا دامادی برازندته....راستي مراسم بعديتون چيه؟ ايني كه برگزار شد بله برون بود؟ مهريه چي شد؟ تاريخ عروسي مشخص شد؟ چقد سوال!!!!!!!!!!!

ريحانه جون ممنون كه واسمون ارزواي خوب مي كني...منم اميدوارم تووهمسر ايندت هركي كه هست باهم شاد باشيد..

من كه اصلا شاد نيستم اخه من تهرانمو هراس نيشابوره....تا حالا هميشه با هم بوديم..يا تهران يا نيشابور......

بچه ها خيلي دارم غصه مي خورم.همين الانم اشك تو چشامه...دكمه ها رو درس نمي بينم....... 

 

 

 

خانوم ابادگر من یه مثال نقض گنده واسه نیروت یافتم!!!!!!!!!!!حدس بزن!!!!؟؟؟؟؟

راستی من اگه بر می گشتم عینا همین کارارومی کردم..چون تو این۴ سال همه چیز تو بهترین حالت خودش اتفاق افتاد..حتی یه سری اتفاقا که به نظر بد میومدن و موقعی که اتفاق افتادن خیلی اذیت شدم واقعا لازم بودن!!!!!!تو این دوران خیلی چیزارو فهمیدم...

و اتفاقای شیرینیم که افتادن تکلیفشون مشخصه..صدبارم که برگردم همون کارا رو می کنم

سلام برو بچ...چطورایین؟

اقا مرتضی شما همین که افتخار می دین تشریف میارین خودش خیلیه..حتی اگه چیزی واسه گفتن نداشته باشی...

حالا جدا از شوخی اصلا فک نمی کردم بیای به وبلاگ کلاس سر بزنی!!خدایی دمت گرم...

ولی چرا از خودت نمی گی ببینیم در چه حالی؟

راستی تو مهمترین خاطره هایی که از این ۴ سال داری چیان؟

سلام بچه ها...چطورين؟

داشتم فك مي كردم.. ياد خاطره هاي ترم يك افتادم...ولي انگار تنها كسي كه اون دوران دوست داشتني رو هنوز يادشه منم!!!!!!

تو حیاط نشستنمون  يادتون هست؟من مريم رضا حسن بهنام ندا حتي هادي باصره....يه بار انقد تو حياط مونديم كه زنگو زدن و چراغا رو خاموش كردن!!!!هميشه دو سه نفرمون بيشتر شام نداشتن اما همه جمع مي شديم و يه جوري جور مي كرديم با هم شام مي خورديم...چقد باصره طفلك جوك مي گفت...جوك شماره ي 115 كه اخر قضيه شو نفهميديم!

مشهد رفتنمون با بسيج دانشگاه چي؟يادتونه اون سري كه بارون ميومد رفتيم بيرون حرم شير كاكايو خورديم؟شبا موقع برگشتن تو جاده چقد با هم صحبت مي كرديم...اون سري رو يادتونه كه جا مونديم تو ترمينال سوار شديم؟چقد همه ازمون عصباني بودن....

درود رفتنامون يادتون هست؟هر سري مي گفتيم اين دفه از هميشه بيشتر خوش گذشت..كلي را مي رفتيم تا جاي هميشگي و بعدش سوسيس اتيشي اب بازي...واي چقد خوش مي گذشت...يه سريم يادمه تيمور يه مارمولك گنده گرفته بود...بعد كردش تو نايلون و انداختش تو اب...يه بارم مريم گردنبندشو گم كرد ولي موقع اب بازي شانسي ديديمش...

يادمه هر مشكلي واسه هركي درس مي شد با يكي از بچه هاي خودمون درميون مي ذاشت...چون از هركسي بيشتربا همديگه احساس صميميت مي كرديم...

قرار بود وامامونو جمع كنيم با هم بريم هاوايي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خووووب... همه ی اینا رو گفتم تا شما دوتا اشتی کنین..غیر مستقیم قبول نیس...

یا لله زود باشین...

راس می  گی ساناز...اون سر ی رو یادم رفته بود!!!

ببخشید خانوم اون بالا شولوغه؟اب جوش دارین؟

وای اون گیلاسا که از باغ دزدیدیم چقد خوشمزه بودن...

ولی فریناز همون سری اخر که خودتم بودی یه چیز دیگه بود...این سری که نیشابور جمع شدیم حتما  بایدیه بار دیگه بریم...

اخیییی...یاد بوزان بخیر...اولین دفعه ای که رفتیم با مصطفی اینا بود...سانازومریم یادتونه؟الهی بمیرم که هراس از اول تا اخر داش اتیش روشن می کرد.مصطفی ام مثل همیشه مشغول کدبانوگری...شرم اوره..مثلا ما دختریم!!!...

دفعه ی بعدش تولد هراس بود...هنوزم یاد کارای مصطفی با علی می افتم از خنده می میرم...بادکنک و تو صورت علی ترکوند!!!!!!

دفعه ی بعدم که به اتفاق یاسی جون بود.چقد به طفلک خندیدیم...قهر حسن و رقص یاسی و...یادش بخیر..ساناز قضیه ی برگ و یادته؟؟؟

اخرین دفعه ام که دخترونه رفتیم و دیزی به رگ زدیم...خیلی حال داد خدایی...بچه ها کلمه های انریکه علی دایی غبغب نادیا تاروت... شما رو یاد چی میندازه؟

اقا دلم تنگ شد

ای بی جنبه ها

فک کردم بزرگ شدید!اما انگار......انقد ذهنتون منحرفه که ادم از حرف زدن می ترسه....خجالت

 نمی کشین به ۲ ادم متعهد تهمت می زنین؟؟؟؟!!!!!!!!

سلام بچه ها...امشب اخرین شب امساله و داریم وارد سالی می شیم که

شاید  اتفاقای مهم و سرنوشت سازی برای خیلیامون  بیفته...مثل اینکه واقعا بزرگ شدیم!!!!!!!!!!         

 از ته دل ارزو می کنم هر کدوممون هر اتفاقی امسال برامون میفته باعث شادی و خوشبختی خودمون و خانوادمون بشه ...خانواده ی الانمون و خانواده ای که در اینده خواهیم داشت... 

ساناز،دخترم تو واقعا جزو دانشمندایی با نمره ی نقدت

مریم جونم،می دونم لحظه ی سال تحویل خیلی دلت می گیره...می دونم اون لحظه اولین(نه دوروغ گفتم دومین) نفریکه یادش می افتم تویی...

مسی خیلی دلم واسه خندههات تنگ شده...

فریناز یادته همش میومدی در اتاقمون می گفتی بیاین اتاق ما شام؟

مهسا بریم قلیون؟

بچه ها الان تک تکتون جلوی چشمم هستین،دلم واسه همه تنگ شده...

یاشاسین هامی گزل یلداشداریم...

(راستی رضا من همیشه سعی کردم بچه ها رو روشن کنم،ولی سخته...یعنی یا به حاشیه کشیده می شه یا همونطور که تو فرین مشاهده شد باعث سوء تفاهم می شه)

 

وااااای ریحانه به خدا فارسی نوشتن خیلی سختهاما اگه شما می فرمایید چشم...               

 انقد از خانوم و  اقای ابادگارصحبت شدکه یادمراسم ازدواجشون که تو کلاسمون برگزار شد افتادم...قیافه ی کیکشو یادتون می یاد؟یه لب گنده ی قرمز!!!عطار اون موقه ها بی صاحاب بودو هر کاری می خواستیم می کردیم...حتی یه سری با اقای اتشی تو راهرو درازه داشتیم شرطی که بسته بودیم و اجرا می کردیم و مریم نگهبانی می داد که مدیر عطار مجدی نیاد یهو...یادش بخیر...خیلی روزای خوبی بودن...مطمئنم نمی تونستم دوران دانشجویی بهتر از این داشته باشم...

vaaay maryam kheili ehsasati shodam vali harchi donbale kalame migardam chizi peida nemikonam....nemidunam chera!shayad dalilesh ine ke alan ke matlabe eyde emsaleto khundam va mikham ye chizi vasat benevisam dar hadde marg jish daramazizam ghosse nakhor,fardake shohar koni enghad tu shoharet ghargh mishi ke maha ro yadet bere...rasti kartune ezhdeha ro hanuz yadete????!!!!fek nemikardam yadet bashe...ghol bede badan hamunjuri mahmunemun beshi...yadete enghad gheliun keshidi ke halet bad shod heras vasat chai nabat doros kard??yadesh bekheir..vali motmaenam badanam mitunim  lahzehayekkhosshiro ba ham dashte bashim..faghat alan sharayet ejaze nemide...rasti bacheha charshanbe suri khosh gozasht??man haftaraghe tu dastam terekid,dastam sukkhtrasti pishapish eydetun mmobarak,omidvaran emsalaz torshidegi   dar biain

hello again .......emshab az un  shabayie ke bikhabi zade be saram goftam biambebinam che khabare ...in ruza kkheili delgiran...nemidunam vase man injurie ya be kkhatere sharayet vase aksariat hamintore...harki khabe kkhub bekkhabe,harkiam bidare shabe khubi dashte bashe...........shab khosh

salam be hamegi che khabar baro bach chi kara mikonin? ahvale sara khanumo mahshid khanumo bita khanumo baghyeye azayeye mikhak chetore? sanaz hamin alan vasayeleto jam kon asabam khurd shod be khoda,maryam toam cheghad soal mikoni mesle bache kuchulua...yadesh bekheir yadetune  bacheha?cheghad zud gozashta,na?delam vasatun kheili tang shode...rasti bacheha kasi tehran nemiad?namardin age biaino be man nagin!pari age biai ghol maiam vaset gharch begiram,unam gharche vahshi ke dus dari...taze namardtarin age etefaghe mohemi tu zendegitun biofteo tu weblog nazarin,bashe???mahsa in basha romodele hamishegiye khodet bekkhun...alan ke daram ina ro manevisam delam bishtar tang mishe...rasti eykash  mishod tu weblog botri bazi yam bokonim,na..injuri amaraye jadidam dar miavordim,3sanbe shab,mehre parsalo...ehtemalan hame update shodan ...kkhob dige ma raftim,sefaresham yadetun nareha...felan khodanegahdare hamegi

سلام به بچه های شر و شور ۸۵ که یه دانشکده یا بهتره بگم عطار از دستشون شاکی بودن....سلام به عقبنشین های کلاس که به هرمساله ای میخندیدن و باعث ابروریزی بودن(مثل خودم)وبه ۳ نیشابوری ،فریناز الهام حمیده،ازاده جون،مریم و جنتلمنگها...وهمه... دلم واسه همه تنگ شده..من اتفاق جدیدی واسم نیفتاده،اگه ببیفته  حتما می گم..تا بعد..