در پس تنهایی من، تنهایی دورتر و دست نیافتنیتری وجود دارد.
کسی که ساکن آنجاست، تنهایی مرا بس پر ازدحام میپندارد؛ و سکوت مرا لبریز از فریاد و غوغا میبیند.
و من، که هنوز نا آرام وسرگردانم،, چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید؟
نغمههای آن دیار در گوشم طنین افکن است.
و سایه ی تاریک آن، راه را از برابر دیدگانم پنهان میکند.
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم؟
در پس این دره ها و بلندیها, جنگل عشق و شیدایی است.
کسی که ساکن آنجاست، خاموشی مرا تندبادی سهمگین میشمارد و دلدادگان آن دیار،
شیفتگی مرا فریبی بیش نمیدانند.
من که هنوز نا آرام و سرگردانم، چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید؟
من که هنوز طعم خون در دهان دارم، چگونه آن تنهایی روحانی را درک توانم کرد؟
من در پس این خویشتن در بند، خویشتنی آزاده دارم،
که در نظر او، رؤیاهایم "نبردی در تاریکی" است.
من که نوباوهای خوار و زبونم، چگونه خویشتن آزاده خویش را بنیاد کنم؟
آری، پیش از قربانی کردن تمامی خویشتنهای در بند خود،
یا پیش از آن که تمامی مردمان، آزاده و رها گردند،
من چگونه خویشتن آزاده خویش را بنیاد توانم کرد؟
آری، چگونه برگهایم به نوازش باد، ترانهی پر کشیدن توانند سرود،
بی آنکه ریشههایم در ژرفای تاریکی زمین، فرو روند؟
جبران خلیل جبران