سلام خانوما و اقایون

حال دوستای گلم چطوره؟

از شما چه پنهون چند وقته خیلی به یاد شما و دورانی که با هم داشتیم می افتم. خیلی دلم تنگ شده....واسه خوابگاه،شبایی که می رفتیم یونی شام می گرفتیم، قرارای دسته جمعی که اکثرا به کلکل می گذشت، واسه قهر کردنای بی خود، واسه عاشق شدناو فارق شدنا(جنبه داشته باشید کلی گفتم) واسه سرکلاس نشستن، واسه موقعهایی که بین کلاسا می رفتیم حیاط عطار چای می خوردیم و طبق معمول چرت و پرت می گفتیم....وای بچه ها خیلی دلم می گیره وقتی راجع به اون موقع ها حرف می زنم..ای کاش بیشتر قدرتون و می دونستم!!!!!!!! ای کاش بیشتر باهاتون بودم......

دیشب خواب یکی از بچه ههای کلاس و دیدم...خیلی دلم براش تنگ شد...کلا چند وقته زیاد خواب شما رو می بینم...به مریم گفته بودم...

راستی مصی جدا رفتم تو خماری!!! قضیه ای که گفتی چیه؟حالا نمی شه زودتر بگی؟ خواهش........

قضیه ای که ساناز گفتم درسته..البته تا حدی!!!من و هراس رفته بودیم انقلاب، داشتیم برمی گشتیم که هراس گفت مرتضی و دوستش از کنارمون رد شدن...من اول فکر کردم که منظورش از مرتضی دوست خودشه اونی که نقاشی می خونه ..اخه فکر می کردم اگه از بچه های خودمون باشه به من خبر میده!!!!!!!خلاصه وقتی فهمیدم مرتضای خودمونه(شوهر اهو خانوم) سرم و برگردوندم اما خیلی دور شده بودن...

دلم برای همتون پرپر میزنه....

بوووووووووووووووووووس