سلام دوستان
می دونید (در مورد جمله مون) مهم نیس با کدوم کلمه ادامه بدیم...چون تیمور هر وقت چشمانش به ساناز می افتاد قطره اشکی در چشمانش جمع می شد....این دو در واقع مترادفن....![]()
و علت عدم حظور سانازم دو مورد بیشتر نمی تونه باشه: یا رفته گل بچینه... یا اقاشون نمی ذارن بیاد اخه می دونین که تیمور خیلی با غیرته![]()
راستی دیروز با ازاده صحبت کردم...کاملا یاد نیشابور افتادم مخصوصا مسیر بین عطارو دانشگاه موقع ناهار...دقیقا همون مسائل مطرح شدن....مسائل درسی و شکسته نفسی های مکرر ازاده جون
دلم براش تنگ شده بود حقیقتا....
بی صبرانه منتظرم ببینم بازی سرنوشت و دستان شما این دو مرغ عشق(سانی و تیمی) رو به کجا می کشونه.....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ساعت 13:31 توسط فهیمه
|