اخیییی...یاد بوزان بخیر...اولین دفعه ای که رفتیم با مصطفی اینا بود...سانازومریم یادتونه؟الهی بمیرم که هراس از اول تا اخر داش اتیش روشن می کرد.مصطفی ام مثل همیشه مشغول کدبانوگری...شرم اوره..مثلا ما دختریم!!!...

دفعه ی بعدش تولد هراس بود...هنوزم یاد کارای مصطفی با علی می افتم از خنده می میرم...بادکنک و تو صورت علی ترکوند!!!!!!

دفعه ی بعدم که به اتفاق یاسی جون بود.چقد به طفلک خندیدیم...قهر حسن و رقص یاسی و...یادش بخیر..ساناز قضیه ی برگ و یادته؟؟؟

اخرین دفعه ام که دخترونه رفتیم و دیزی به رگ زدیم...خیلی حال داد خدایی...بچه ها کلمه های انریکه علی دایی غبغب نادیا تاروت... شما رو یاد چی میندازه؟

اقا دلم تنگ شد