وااااای ریحانه به خدا فارسی نوشتن خیلی سختهاما اگه شما می فرمایید چشم...               

 انقد از خانوم و  اقای ابادگارصحبت شدکه یادمراسم ازدواجشون که تو کلاسمون برگزار شد افتادم...قیافه ی کیکشو یادتون می یاد؟یه لب گنده ی قرمز!!!عطار اون موقه ها بی صاحاب بودو هر کاری می خواستیم می کردیم...حتی یه سری با اقای اتشی تو راهرو درازه داشتیم شرطی که بسته بودیم و اجرا می کردیم و مریم نگهبانی می داد که مدیر عطار مجدی نیاد یهو...یادش بخیر...خیلی روزای خوبی بودن...مطمئنم نمی تونستم دوران دانشجویی بهتر از این داشته باشم...