سلام بر رضا و ساناز عزیز

هی چند روز میخوام بیام پست بذارم هی حوصله ندارم!  اما در کل به نظرم حتی اگه من هم تلگرام و گروه و ازین چیزا داشتم باز اینجا رو یه طور دیگه دوست داشتم. اینجا وقتی میام میبینم پست گذاشته شده برام این حس رو داره که انگار پستچی برام نامه آورده. یه حس خوبی داره.

خب رضا مبارک باشه. قسمت سختش تموم شد پس :) بگو ببینم وقتی امریه میگیری به تو هم تو جهاد اندازه بقیه معلما حقوق میدن یا کم تر؟ چقدر خوب شد که تونستی بگیری.... راستی اون قضیه گویندگی رادیو چی شد؟ دیشب خوابتو میدیدم. خواب تو و حسن. خواب میدیدم مراسم ازدواج رضا برادرمه و مراسمشون رو توی یه دانشگاه گرفتیم و تو و حس هم دعوتین  کلی توی مراسم خوش گذشت. اما روز بعد رفتیم سر کلاس یهو تو گفتی "خب برای امتحان چقدر خوندی؟" من اصلا نمیدونستم امتحان داریم. گفتی امتحان ادبیات. من با خودم گفتم عب نداره الان یه نگاه میندازم اما وقتی تو کتاب رو بهم دادی دیدم کلا اصلا یه کتابیه که تا حالا به چشمم هم نخورده. همش پر از تاریخ و اسم که باید حفظ میشد در مورد زمان پادشاه های مختلف. داشتم تمام مدت فکر میکردم برم سر راه استاد وایسم بهش بگم از من امتحان نگیره. حسن هم دقیقا مث همون زمانا که خر خونی میکرد و میومد سر کلاس ریلکس و دیدی مثلا وقتی میخواس به یه نفر محل نده، در مقابل اون نفر چه روش I do not give it a shit داشت؟ دقیقا تو خوابم همونطوری بود 

خب دیگه چه خبرا؟ الینا خوبه؟ حتما کلی خوشحاله که سربازیت تموم شد قسمت سختش آره؟ ... من یادمه روز آخر آموزشی رضا من رفتم دم پادگان با ماشین دنبالش. بعد همینطور که نشسته بودم منتظر بودم بیاد یه گروه قبل رضا اینا ترخیص شدن. خیلی هم تعدادشون زیاد بود. بعد ینی باور کن شاید یک ساعت دم در پادگان هی با هم عکس میگرفتم و بعضی هاشون هم گریه میکردن و هی هم دیگه رو ماچ میکردن. اصلا یه فضایی بود که منم دقیقا یاد روز آخر خودمون افتادم. با خودم گفتم اینا بعد از سه ماه اینطوری دل بسته شدن اگه جای ما بودن بعد از 4 سال خودشونو میکشتن!  خداوکیلی برا ما خیلی سخت بود. 

 

ساناز شما کجایی آیا؟ چه خبرا؟ خوبی؟ خوشی؟ از دختر همسایه تون چه خبر؟