یاالله
چطورین بچه هااااااا؟
به به به به فهیمهههههههه...اینورا اومدی رفیق سری زدی به ما تو این کنج دنج...چهار دیواری کوچیکمون! از دلتنگی و خاطرات هم نگو که اینقدر زیاده که جرات ندارم زیاد بهشون فکر کنم! میترسم بترکم! اون چهار سال فوق العاده بود! دوره ای که باید می داشتیم و خوشحالم که داشتیم و دوستیای قشنگش موند واسمون! بیشتر به ما سر بزن اینجا! مریم و ساناز میدونن اینجا یه جور خاصیه. فرق داره...
مریم تو چطوری؟ مرسی بابت کامنتت. دو به شک شدم برم سیانور رو ببینم یا نه ولی حالا حتما یتیم خانه رو میرم...میبینی؟ اینقدر بی حال و حوصله و گرفتار شدم یه فیلم نرفتم ببینم تو این همه مدت! خوش بحالت که در تماسی با عالم هنر و ادبیات، من الان به شدت وقت کم دارم واسه کتاب خوندن، فیلم دیدن و تئاتر رفتن! مثلا خیر سرمون میخوایم نویسنده هم بشیم! فقط خوشیم اینه که روزا تو جهاد (همون جایی که خدمت میکنم) دارم سناریو های کوتاه می نویسم! اگه اون نبود به شدت حس پوچی می داشتم!
خانواده ها هم ای همچین...نه خوب نه بد...ممنون که پرسیدی...مامان و بابام دوران خوش بازنشستگی رو میگذرونن. یهویی میرن مسافرت دوتایی! حال میکنن! منم که درگیر سربازیم اینور! خواهرم درگیر آموزش خانه و شوهر داری! و داداشمم (آتشی کوچیکه!) که کلا از هفت دولت آزاد!
طرف تو چطورن؟!
و بریم سر اصل مطلب! خواب دیدی!!...جون رضا بگو چی خواب دیدی! از کنجکاوی دارم میمیرم!!!...
بگی هاااااا!!
ما میریم ولی دلمون که اینجاست!
به امید خنده