خدا رو شکر مصی جان ایشالا حالت همیشه خوب باشه

بچه ها امروز با پری و فرین رفتیم بیرون جاتون خالی که طبق معمول خندیدیم بعدشم با پری رفتیم دانشگاه فردوسی بعدش فرین و پری رفتن سراغ زندگی و منم که میدونید از اونجایی که خیلی نجیبم برگشتم خونه...:)خلاصه که جای تک تکتون خالی بود

اینم از ناول حسن و فهیمه ......جووووووووووووووون 

فهیمه قادری در خانه عفاف به همراه ساناز و مریم در حالیکه روی
دست ریحانه قطره ای خون از جایی نامعلوم به چشم میخورد به تیمور نگاهی نینداخت وبه سوی حسن نیشخندی تلخ از حرص دلش زد و به او گفت :میای با هم زیر نور مهتاب کتاب بخونیم که در مورد عشق و شعرهای رمانتیک قرن بوق است و عشق بازی های رمو و جولیت راشبیه سازی کنیم ؟ و سپس حسن گفت اجازه میدی...