خیلی خوب بود رضا مرسی کلی خندیدم
فهیمه قادری در خانه عفاف به همراه ساناز و مریم در حالیکه روی
دست ریحانه قطره ای خون از جایی نامعلوم به چشم میخورد به تیمور نگاهی نینداخت وبه سوی حسن نیشخندی تلخ از حرص دلش زد و به او گفت :میای با هم زیر نور مهتاب کتاب بخونیم که در مورد عشق و شعرهای رمانتیک قرن بوق است و عشق بازی های رمو و جولیت راشبیه سازی کنیم ؟ و سپس حسن گفت اجازه میدی با دستمم لباس های خویشتن حقیر را بشورم وبا اون دستمم موهای ژولیده و زیبای تو را قیچی کنم و با انها ژاکت قهوه ای نیمه چرمی خود را تزیین کنم تا کمی ........
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۵ ساعت 20:32 توسط الهام
|