ساعت دلم را به روی دقیقه ی آمدنت کوک کرده ام ، همان دقیقه ای که پلک های سنگین رؤیایم ، خواب باز آمدنت را می بینند ، برای  آمدنت و برای عطر نگاهت که فصل هاست  گیس روزگارم را سپید کرده است و برای مهربانی صدایت هزاران اسپند دود کرده ام مبادا جدایی  بویی ببرد از آمدنت  ...

این روزها حال و هوای گنجشک در قفسی را دارم که با شنیدن صدای تو نفس در سینه اش حبس می شود و نگاه منتظر و  صبورانه اش را مسافر  آسمان لحظه ها می کند ، این روزها یی که تو هستی پاییز رنگ و بوی دیگری دارد ، باران عاشقانه می بارد ، این روزها تن مان از تن پوش رویا گرم است  و پاییز یادها و خاطرات ، همان بهار عاشق است ...  این روزها که تو هستی آسمان در آغوش من است  ...

ساعت دلم را به روی دقیقه ی آمدنت کوک کرده ام و چمدان به دست  بر پلکان ماه نشسته ام و چشم به جاده ی لحظه ها دوخته ام ... می خواهم با تو مسافر افق های دور دست  شوم ، عابر معابر بی بازگشت ... همان جاده هایی که تو را و مرا دور می کند از هر آنچه که بودیم و هستیم ...

همسفر جاده ی دل !  دلم می خواهد با تو گم شوم در راهی که بازگشتی نداشته باشد و هیچ کسی پیدایمان نکند  ...

... می خوانی ام ؟

به امید دیدارتون:)